شعری که زندگی است
به گزینش: ف.م.سام
زندگی و دغدغۀ پاسخ به چرایی آمدن و بودن و رفتن یکی از مضامین جاودانۀ ادبیات است. این که معنی و هدف واقعی این دوره کردن شب ها و روزهای غالباً یکسان و یکرنگ چیست، پرسش ظاهراً بی جوابی است که بُن مایۀ یکی از پبچیده ترین مسائل فلسفی را تشکیل می دهد. بازتاب این اندیشۀ جان فرسا را بیش از هر جای دیگر در پدیده های هنر و ادبیات و از آن جمله شعر باید جست وجو کرد.
از میان شاعران اندیشمند ما بیش از همه خیام به این مضمون رمزآلود پرداخته و سرانجام به این نتیجه رسیده است که:
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایۀ سودای جهان
عمریست چنان که بگذرانی گذرد
و شگفت آن که قالب رباعی، یعنی فرمی که این شاعر حکیم احساس و اندیشۀ خود را دربارۀ مرگ و زندگی در آن گنجانده، پس از او نیز تا به امروز به صورت فرم مرسوم و مطلوب دیگر شاعران متفکر برای بیان این مفهوم باقی مانده است.
با این همه پرداختن به موضوع زندگی از سوی شاعران فارسی زبان تا پیش از مشروطیت از دایرۀ تکرار یک دسته مفاهیم کلی که خاستگاه آن را اندر نامه های کهن و آموزه های اخلاقی و الهیات پیش و پس از اسلام تشکیل می داد فراتر نمی رفت. بعد از یورش مغولان و رسوخ اندیشه های عرفانی و صوفیانه در ادبیات فارسی، مضامین مرتبط با زندگی همانند بسیاری دیگر از مضامین شعری صبغۀ عرفانی به خود گرفت. همچنان که می دانیم در این نوع شعر مفهوم زندگی این جهانی در برابر ارزش های معنوی یکباره رنگ می بازد و مضامین ساده و ملموس زیست اجتماعی در روی این کرۀ خاکی با مفاهیم غالباً غیر قابل درک تجربیات فردی عرفانی جایگزین می شود. حاصل این شیوۀ اندیشگی کتابخانۀ عظیمی از آثار ادبی اعم از شعر و نثر است که به محدودۀ زمانی قابل تاملی از حدود اواخر قرن پنجم تا نیمۀ دوم قرن سیزدهم خورشیدی تعلق دارد.
در قرن سیزدهم، پس از تحولات ناشی از جنبش مشروطه و در پی نفوذ اندیشه هایی که محصول تفکرات فرهنگی و سیاسی و اجتماعی جدید بود، نگاه شاعران به مفهوم زندگی نیز، همانند بسیاری مفاهیم دیگر تغییر می کند.
به گفتۀ احمد شاملو در منظومۀ بلند شعری که زندگی است: «الگوی شعر شاعر امروز، گفتیم، زندگی است/ از روی زندگی است که شاعر با آب و رنگ شعر، نقشی به روی نقشۀ دیگر تصویر می کند/ او شعر می نویسد، یعنی، او دست می نهد به جراحات شهر پیر/ یعنی او قصه می کند، به شب، از صبح دلپذیر/ و شعر می نویسد، یعنی، او دردهای شهر و دیارش را، فریاد می کند/ یعنی او با سرود خویش روان های خسته را آباد می کند.»
در این دوره شاعر که دیگر نه در زاویۀ تنگ توهمات فردی، بلکه در میان مردم و در عرصۀ پرهیاهوی اجتماع به سر می برد گزیری جز برخورد با واقعیت های گاه نه چندان دلپذیر زندگی ندارد. شعر چند دهۀ اخیر فارسی محصول این مواجهۀ نزدیک شاعر با لحظه لحظۀ زیست اجتماعی خود است.
چند شعری که با مضمون زندگی در این شمارۀ دو ماهنامۀ پیک می خوانید از این گونه است.
زندگی
هوشنگ ابتهاج )سایه)
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته ایست، زندگی؟
در این خراب ریخته،
که رنگ عافیت از او گریخته،
به بن رسیده، راه بسته ایست زندگی؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود.
زمین و آسمان ز هم گسیخت.
ستاره، خوشه خوشه، ریخت.
و آفتاب در کبود راه های آب غرق شد.
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان،
به هر قدم نشان نقش پای توست.
در این درشتناک دیولاخ،
ز هر طرف طنین گام های استوار توست.
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامۀ وفای توست.
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند.
زهی شکوه قامت بلند عشق،
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن،
هنوز آن بلند نور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست.
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست.
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیافتی از نشیب راه و باز
رونهی بدان فراز .
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینۀ شکسته ایست،
که سرو هم در او شکسته می نمایدت.
چنان نشسته کوه، در کمین دره های این غروب تنگ،
که راه بسته می نمایدت .
زمان بی کرانه را،
تو با شمار عمر ما مسنج.
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند، رونده باش.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
زنده باش.
قصۀ زندگی
گزینه ای از چکامۀ بلند آرش کمانگیر
سرودۀ سیاوش کسرایی
…گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز، آفتاب زر، باغ های گل،
دشت های بی در و پیکر،
سر برون آوردن گل، از درون برف،
تاب نرم رقص ماهی، در بلور آب،
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار،
خواب گندمزاره، در چشمۀ مهتاب،
آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزید.
در غم انسان نشستن.
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن.
کارکردن، کار کردن، آرمیدن.
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن.
جرعه هایی از سبوی تازۀ آب پاک نوشیدن.
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن.
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن.
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن.
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن.
گاه گاهی زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های درهم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن.
بی تکان گهوارۀ رنگین کمان را در کنار بام دیدن.
یا شب برفی پیش آتش ها نشستن.
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن.
آری آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
رسم زندگی
از منظومۀ بلند صدای پای آب
سرودۀ سهراب سپهری
زندگی رسم خوشایندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.
پرشی دارد اندازۀ عشق.
زندگی چیزی نیست که لب طاقچۀ عادت،
از یاد من و تو برود.
زندگی جاذبۀ دستی است که می جنبد.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پپیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی ماه،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است .
زندگی یافتن سکۀ دهشاهی،
در جوی خیابان است.
زندگی مجذور آیینه است.
زندگی، گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ها،
زندگی هندسۀ ساده و یکسان نفس هاست.
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال من است.
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند،
قارچ های غربت.
درخیابان زندگی
بخشی از شعر تولدی دیگر
سرودۀ فروغ فرخزاد
همۀ هستی من، آیۀ تاریکی است،
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی
خواهد برد.
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه،
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم.
زندگی شاید،
یک خیابان دراز است که هر روز زنی
با زنبیلی از آن می گذرد.
زندگی شاید،
ریسمانی است که مردی با آن
خود را از شاخه می آویزد.
زندگی شاید،
طفلی ست که از مدرسه برمی گردد.
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی دارد
و به یک رهگذر دیگر
با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر.
زندگی شاید، آن لحظۀ مسدودی ست
که نگاه من در نی نی چشمان تو،
خود را ویران می سازد.
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه
و با دریافت ظلمت، خواهم آمیخت.
در اتاقی که به اندازۀ یک تنهایی ست
دل من که به اندازۀ یک عشق است،
به بهانه های سادۀ خوشبختی خود می نگرد.
به زوال زیبای گل ها در گلدان،
به نهالی که تو در باغچۀ خانۀ ما کاشته ای.
و به آواز قناری ها،
که به اندازۀ یک پنجره می خوانند.
در سفر زندگی
سرودۀ منوچهر آتشی
با هر چه روزگار به من داد
با هرچه روزگارگرفت از من
مثل شبی دراز،
در شط پاک زمزمۀ خویش می روم.
با من ستاره ها،
نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند.
و مثل ماهیان طلایی، شهاب ها
در برکه های ساکت چشمم
سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند .
همراه با تپیدن قلبم، پرنده ها
از بوته های شب زده پرواز می کنند.
گل اسب های وحشی گندمزار،
از مرگ عارفانۀ یک هدهد غریب
با آه دردناکی، لب باز می کنند.
با هرچه روزگار به من داد:
هیچ و هیچ،
با کوله بار یک شب بی یاد و خاطره
با کوله بار یک شب پر سنگ اختران
تنها، میان جادۀ نمناک می روم.
مثل شبی دراز ،
مثل شبی که گم شده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوی میش ها
تا سنگلاخ مشرق بی باک می روم.
در راه زندگی
غزلی از محمدحسین شهریار
جوانی شمع ره کردم که یابم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گمکرده را مانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبانی و شکرخوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهد آلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گویی الا ای همزبان دل
خدا را با که گویم شکوۀ بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلالی جان
خدا را، برمگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را




















