هابیل و قابیل
سیاست و خانواده
همان طور که در شماره های قبل به آگاهی رسید این صفحه را اختصاص داده ایم به برخورد دیدگاه های دو برادر صوری با نام های هابیل و قابیل. از این دو برادر که نقطه نظرهای متفاوت و حتی مخالف یکدیگر دارند خواسته ایم تا در هر شماره بحثی را مطرح کنند و نظرهای خود را بگویند. ما بدون هیچ قضاوتی این دیدگاه ها را ارائه می کنیم و قضاوت را بر عهدۀ شما می گذاریم. اگر خوانندگان گرامی نظری به طرفداری یا مخالفت با هر یک دارند می توانند آن را از طریق فرستادن ایمیل به آدرس پیک، با ما در میان بگذارند. گفتار این بار در رابطه با «سیاست و خانواده» است.
هابیل: چرا حالت گرفته ست؟ خوبی؟
قابیل: راستش نه! دارم دیوونه می شم. نمی دونم با این بچه ها چکار کنم؟ زنم هی می گه ولشون کن! اینقدر سربه سر بچه ها نذار، بذار راحت باشن. می دونی؟ توی این موارد از تو لیبرال تره! از طرف دیگه حس می کنم دیگه هیچ کنترلی روی بچه ها ندارم. اصلاً منو تحویل نمی گیرن؛ تا می خوام توی موردی باهاشون بحث کنم فوراً دوتایی با چشم و ابرو با هم و مامانشون تلگراف می زنن و راه می افتن می رن. می گن «ساری بابا وقت نداریم.» نمی دونم تو چه کار می کنی. البته بچه های تو بزرگترن. شانس هم آوردی پسرن!
هابیل: یعنی چی؟ چه فرقی می کنه؟ دختر و پسر نداره! اصلاً ازت توقع نداشتم که مشکل رو به خاطر دختر بودنشون ببینی! می تونم بهت قول بدم همۀ پدر و مادرها در مراحلی با بچه هاشون مشکل پیدا می کنن. این خیلی طبیعیه. ماها از یه نسل دیگه ایم. همون طور که پدر و مادرهای ما از نسل دیگه ای بودن. مگه ما با اونا مشکل نداشتیم؟ بیا در باره اش حرف بزنیم. بالاخره منم تجربۀ خودمو دارم. ولی قبل از اون بذار یه نقل قول از یکی از دوستام که روانشناسه بهت بگم؛ اون میگه مردم اینجا واسۀ هر کاری که می خوان انجام بدن باید دوره ببینن و مدرک و «لایسنس» بگیرن، می خوان لوله کشی کنن، دیوار بکشن، رانندگی کنن یا کار دیگه ای، الا بچه بزرگ کردن. میگه بچه ها بزرگترین سرمایۀ هر پدر و مادرن. اگه خوب و موفق و سالم و خوشبخت باشن بهترین پاداشه برای پدر و مادر. اگه بد و معتاد و بیکاره دربیان بزرگترین بدبختیه واسۀ پدر و مادر. با وجود این بچه بزرگ کردن نه دوره ای می خواد و نه مدرکی! اون می گه اگه دست من بود هر کس که می خواس بچه دار بشه رو مجبور می کردم اقلاً چند تا درس تربیت کودک بگیره.
قابیل: ای بابا! اینم از اون حرفاس ها. این همه آدم توی دنیاس، این همه بچه بزرگ می شه، بعضی هاش خوب از کار در می آن، بعضی هاش هم نه. آدما متفاوتن. مشکل من اینه من و زنم یه جور با مشکل برخورد نمی کنیم. بچه هام از این اختلاف سوء استفاده می کنن. سه تایی علیه من جبهه می گیرن. منم همیشه کوتاه می آم. ولی نگرانم. زنم اونا رو کاملاً آزاد گذاشته. آیفون براشون گرفته چون همه همکلاسیاشون آیفون دارن. اونام دوتائی دائم سرشون توی تلفنه. تا وقتی پیش مان همۀ حواسشون اون توئه، بعد هم که می رن توی اتاقشون دیگه خدا می دونه کجاها می رن و چکارا می کنن. دختر بزرگم کلاس یازدهه، باید شروع کنه واسۀ دانشگاه رفتن اقدام کنه. البته نمره هاش خوبه. وقتی ازش می پرسم چه کاری می خواد بکنه و کجا می خواد بره چشماش رو می گردونه بالا و می گه نمی دونم، یه کاریش می کنیم. حس می کنم می خواد حرص منو دربیاره. نگرانم، خیلی نگرانم! ورداشته یه پسره که تونبونش داره از ماتحتش می افته رو آورده خونه که مثلاً دوستش هس و می خواد توی ریاضی کمکش کنه. یعنی نگرانیم یکی دو تا نیس. زنم هم هیچی نمی گه. می گه بذار روراس باشه اگه نه می ره مخفیانه این کارو می کنه. نمی دونم. نمی دونم واقعاً چه کار کنم؟ اصلاً چه کاری می تونم بکنم؟
هابیل: ببین عزیزم. من تخصصی ندارم ولی فکر می کنم اولین و بهترین کار اینه که اول با همسرت بشینی و صحبت کنی. مطمئنم که هردوتون صلاح بچه ها رو می خواین. نباید ضد و نقیض کار کنید. فکر نکن که ما در مورد بچه ها مشکل نداشتیم. من و همسرم چندین ورکشاب و کنفرانس رفتیم و کلی چیز یاد گرفتیم. فهمیدم که هر چند ممکنه سلیقه هامون فرق کنه، مسائل و مشکلات رو باید با هم حل کنیم و موضع یه جور داشته باشیم. بعد هم یاد گرفتیم که برای تربیت بچه ها همون طور که عشق مون رو به اون ها نشون می دیم محدودیت های معقول رو هم باید باشون در میون بذاریم. اونام تکلیف خودشونو می فهمیدن. بعدشم این که کار ما کنترل رفتار و امر و نهی نیست، راهنماییه؛ البته یه وقت فکر نکنی این کار آسون بود، چالش های خودشو داشت ولی خوب چی از بچه آدم با ارزش تره؟ حالام من فکر می کنم اولین کار اینه که با همسرت صحبت کنی. امر و نهی کردن و خط و نشون کشیدن رو هم بذاری کنار. بعد هم جداً فکر می کنم برین یه روانشناس متخصص امور جوونا. مطمئن باش پشیمون نمی شی.
قابیل: به! همینمون مونده بریم پیش روانشناس! اونو که بی خیال. با زنم چند بار صحبت کردم، نتیجه نمی ده. می گه این ماچو بازی ها دیگه دموده شده، می گم ماچو بازی چیه، من جنس مردا رو می شناسم، نمی تونی الکی اعتماد کنی. اگه پسره یه بلایی سرش دربیاره چی! چه می دونم اگه خدای نکرده حامله بشه چی! اصلاً فکر و خیالای بد ولم نمی کنه. تو اولین کسی هستی که باهاش درد و دل می کنم. زنم انگار کمال اطمینان رو داره که اتفاقی نمی افته خیلی راحت به من می گه تو عقب افتاده ای. می گه بچه ها خیلی عاقل تر از من و تو هستن، باید بهشون اعتماد کرد. بهش می گم مسالۀ اعتماد نیس، اونا بچه ان، تجربه ندارن. مردم رو نمی شناسن. دختر کوچیکم چهارده سالشه. بهترین دوستش یه دختره اس که فک می کنم لزبینه چون موهاشو پسرونه می زنه و عین اونا راه می ره. از دخترم پرسیدم این رفیقت چرا اینجوریه؟ می گه چی جوریه؟ می گم پسره؟ دختره؟ چیه؟ می گه اون هر چی دلش بخواده و به کسی ربطی نداره!
هابیل: خب اینو که راس می گه ولی تو چرا خودتو اینقدر اذیت می کنی؟ من و تو با یه نسل دیگه روبروییم. طرز فکر و حتی زبونشون و معیارهاشون با ما فرق داره. مسالۀ درست و غلط نیس، تفاوته؛ ما باید یاد بگیریم با اونا ارتباط بگیریم. باید ارتباط رو برقرار نگه داشت و بهشون اعتماد داشت که اونام به تو اعتماد کنن. فکر نکن اونام با این دنیا و این تغییرات راحتن و فقط می خوان لج تو رو در بیارن! اونام یه عالمه مشکل دارن توی مدرسه و محیط شون. از بولی ها گرفته تا آنارشیست ها. وقتی می بینن تو مسائل اونا رو نمی فهمی، علاقه ای هم نداری یاد بگیری و هی می خوای امر به معروف و نهی از منکر بازی دربیاری دورتو خط می کشن. تو هم می شی مشکلی روی مشکلات دیگه شون. به نظر می آد که همسرت درست تر باهاشون کار می کنه و مورد اعتمادشونه. برو خدا رو شکر کن که اون جُور تو رو هم می کشه.
قابیل: آره احتمالا باید ازش ممنون باشم! ببین، تو که غریبه نیستی، اوضاع از نوامبر پیش یعنی از زمان انتخابات یهو خیلی بدتر شده. قبلاً معمولاً بیرون می رفتیم، شامی، مسافرتی ولی از اون موقع دخترام باور کن به زور با من حرف می زنن. من دیگه جرأت نمی کنم توی خونه تلویزیون نگا کنم. باور کن من اصلاً نه بحث سیاسی می کنم نه از اخبار حرف می زنم. رفت و آمد دوستام هم به خونه مون قطع شده. اول که تا چند هفته نه تنها با من حرف نمی زدن با خودشونم قهر کرده بودن. هیچ کس حوصلۀ هیچ کاری نداشت. من از یه طرف شاد بودم، خوب نتیجه همونی بود که می خواستم ولی جرات نمی کردم یه کلمه حرف بزنم. بعد از چند هفتۀ اول بالاخره با خودشون آشتی کردن. دخترای من اصلاً به سن رأی هم نرسیدن ولی انگار منو مقصر می دونستن. زورکی جواب سلاممو می دادن و زرتی می رفتن تو اتاقشون. حالا یه خورده بهتر شدن. اقلاً باهام حرف می زنن و این که به حرفم گوش نمی دن و کار خودشون رو می کنن یه چیز دیگه س. منظورم اینه که توی این شیش ماه اوضاع بدتر شده.
هابیل: خوب شد خودت مطرح کردی من می خواستم بگم که احتمالاً اختلاف نظرتون توی مسائل سیاسی باید شرایط رو بدتر کرده باشه. اینو در نظر بگیر که نه تو می تونی نظر اونا رو عوض کنی نه اونا می تونن نظر تو رو عوض کنن. واسۀ همین سعی کنید مسائل عاطفی و خانوادگی رو از مسائل سیاسی جدا کنین و احترام همو نگه دارین. بازم تاکید می کنم حتماً برین پیش متخصص. این حرفا رو بریز دور که اگه بری پیش روانشناس فکر می کنن روانیی! تو آدم تحصیل کرده ای هستی، می دونی که مطالعه، تجربه و علم، عامل پیشرفت بشر بوده. قرار نیس همه همون مشکلات و تجربه ها رو تکرار کنن. همون طور که دلت درد می کنه می ری دکتر، اگه فکرت هم درد می کنه باید بری پیش متخصص. اونا با هزار تا مث من و تو کار کردن و تجربه دارن. من پیشنهاد می کنم اول خودت بری، بعد با همسرت و بعد همگی. باید به یه سری توافق هایی برسین که بتونین همزیستی مسالمت آمیز کنید چون این فشارها و تنش ها پدر همه تون رو درمی آره. هر کمکی هم از ما برمی آد بگو.
قابیل: مرسی، روش فکر می کنم. یعنی فکر می کنم چارۀ دیگه ای ندارم ولی لطفاً اینا رو به کسی نگو، حتی به همسرت تا ببینم چه کاری می خوام بکنم. یکی از دوستام سر این مسائل سیاسی داره کارش به طلاق می کشه. من هیچ وقت فکر نمی کردم این اختلاف فکری و قطبی شدن جامعه به خونواده هم کشیده بشه. اصلاً سابقه نداشته! من فکر می کنم یکی از عوامل اصلیش این شوهای دیر وقت شب، مث دیلی شو و کولبر و اینا باشه. اینا با مسخره کردن همه کس و همه چیز مردم رو بدبین و ناامید می کنن. زنم و بچه ها اینا رو به طور مرتب نگاه می کنن. تازه های لایت هاشون رو هم توی سوشال مدیا واسۀ همۀ دوستاشون می فرستن. من که اصلاً حوصلۀ این برنامه ها رو ندارم. می رم تو اتاقم ولی صدای کرّوکر و خندۀ اونا خونه رو ور می داره.
هابیل: باز دوباره داری شیپور رو از سرگشادش می زنی. این شوها طنزن و مسائل روز و سیاست رو مسخره می کنن و سیاستمدارا رو سر کار می ذارن. هر چند کارهایی که این روزها صورت می گیره خودش اینقدر سوررآله که دیگه به طنز احتیاج نداره ولی نمی خوام الان روی این مسایل صحبت کنم من الان نگران وضع خودت و بچه هاتم. باید بهش برخورد درست بشه و احترام متقابل رو برقرار کنی. این مسولیت توئه. جدی بگیرش!


















