هجرانی ها
شعرهایی به یاد یار و دیار
به گزینش: ف.م.سام
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
هجرانی ها، شعرهای دلگیری است که در مضمون هجرت، جدایی و سفر سروده شده اند. رد پای این نوع شعر را در ادبیات سراسر جهان می توان یافت. بخشی از ترانه های روستایی ایران از این گونه است. نمونۀ آشنای دیگری از این نوع شعر در ترانه های بلوز سیاهان آمریکا متبلور شده است. شعرهای هجرانی در زمرۀ پراحساس ترین شعرهای جهان به شمار می آیند زیرا انسان ها برای با هم بودن آفریده شده اند و جدایی چه برای آن که می رود و چه برای آن که می ماند دردناک و اندوه بار است. دوستی می گفت انصاف نیست که رفتن آدم ها با خودشان باشد و فراموش کردنشان با ما. این سخن راست است چرا که فراموش کردن آن که می رود نیز به اندازۀ از یاد بردن آن که می ماند سخت و طاقت سوز است.
ادبیات غنی فارسی سرشار از شعرهای هجرانی است. آثاری که از حزن دور شدن و جدا ماندن از سرزمین مألوف، از فراق یاران و مصاحبان دیرین، از بی همدلی و بی همزبانی و در یک کلام از ریشه ها ی زیست انسانی ما به زبان شعر سخن می گویند.
برای مجموعه شعرهای برگزیدۀ این شماره مضمون هجرانی ها را برگزیده ایم. تا چه قبول افتد.
غزلی از: حافظ شیرازی 
هوای منزل یا
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مُهیمنا به رفیقان ره رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من! که به جز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم، خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم

ازشعر:
ندای آغاز
سهراب سپهری
کفش هایم کو،
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد
به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد.
و نسیمی خنک از حاشیۀ سبز پتو،
خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد و به این کاسۀ آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره،
با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم، حوری
ـ دختر بالغ همسایه ـ
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست، لحظه های پر اوج
{مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسان تخم گذاشت.
و شبی از شب ها، مردی از من پرسید:
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازۀ پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست.
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟
سفر به خیر
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)
ـ«به کجا چنین شتابان؟»
گون از نسیم پرسید.
ـ«دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
ـ «همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم …»
ـ «به کجا چنین شتابان؟»
ـ «به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم.»
ـ «سفرت به خیر اما،
تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویر وحشت
به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.»

ریشه در خاک
فریدون مشیری
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است؟
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن درافتادی.
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران،
تو را این خشکسالی های پی در پی،
تو را از نیمه ره برگشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند.
تو را هنگامۀ شوم شغالان،
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد.
تو با چشمان غمباری که روزی چشمۀ جوشان شادی بود.
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است،
خواهی رفت.
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت.
من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشق این خاک، اگر آلوده یا پاکم.
من اینجا تا نفس باقی است می مانم.
من از اینجا چه می خواهم؟ نمی دانم.
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می مانم،
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی،
گل بر می افشانم.
من اینجا از ستیغ کوه چون خورشید،
سرود فتح می خوانم.
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت.

داغ لاله
محمد تقی بهار (ملک الشعرا)
از ملک ادب حکم گزاران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید چه نشینی که سواران همه رفتند
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند
افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه فرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
باد ایمنی ارزانی شیران شکاری
کز شومی ما شیر شکاران همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

بی تو
منوچهر نیستانی
تو نیستی و چه گل ها که با بهارانند
ترانه خوان تو من نیستم، هزارانند
نثار راه تو یک آسمان شقایق سرخ
که گوهران دل افروز شب کنارانند
نشان مهر گیاهی در این کویر که دید
ز مهر و مه که در این راه رهسپارانند
ولی نه، این همه الماسگونه در دل شب
نه سکه اند که در قعر چشمه سارانند
همین تلالو الماس گونه می گوید
که دل سپرده امید بی شمارانند
چراغ جادوی چشمان سبز او روشن
که عهد مهر و وفا را نگاه دارانند

بعد از تو
غزلی از حسین منزوی
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم این که خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب تیره وام شد؟
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد، گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیلۀ خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز آه …نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد.


















