معرفی کتاب
پروندۀ نویسنده :شیوا ارسطویی
مرسده بصیریان حریری
شیوا ارسطویی متولد اردیبهشت 1340، استاد دانشگاه، رمان نویس و مترجم در حوزههای گوناگونی از جمله ادبیات و سینما بود. وی همچنین تجربۀ حضور در كارگاه هاي ادبي رضا براهني را داشته است. او در گفتوگویی در سال ۱۳۸۴ به وضعیت پیچیدۀ زنان ایرانی پس از انقلاب اسلامی، بهویژه زنان نویسنده و هنرمند، اشاره کرده و می گوید: «انسان بودن در این شرایط مشکل است، زن بودن مشکل تر.»
او همچنین از امضا کنندگان بیانیۀ 134 نویسنده است که در سال 1373 در اعتراض به سانسور و آثار ادبی انتشار یافت.
او در سال ۱۳۷۰ با نگارش رمان «او را كه ديدم زيبا شدم» فعاليت ادبي خود را به طور رسمی و حرفه ای آغاز كرد. «آفتاب مهتاب»، «بي بي شهرزاد»، «من دختر نيستم»، «آمده بودم با دخترم چاي بخورم» و «خوف» نمونه هايي از آثار موفق او هستند. «من و سيمين و مصطفي» جديدترين اثر داستاني شيوا ارسطويي است كه اوايل سال ۱۳۹۴منتشر شد.
ارسطویی یکی از نویسندگان صاحب سبکی است که شخصیت سازی زن در آثارش دارای اهمیت ویژه ای است.
ارسطویی سابقۀ تدریس داستان نویسی در دانشگاه هنر تهران و دانشگاه فارابی و یکی از دانشگاه های غیر انتفاعی را داشته است. همچنین به مدت ده سال است که کارگاه داستان نویسی وانکا را برگزار می کرد.
شیوا ارسطویی از نخستین روزهای جنگ هشت ساله به عنوان امدادگر داوطلب در جبهه حضور داشته و به همین علت در چند فیلم دفاع مقدس به عنوان مشاور کارگردان فعالیت کرده است. همچنین بازیگری در چند فیلم کوتاه را تجربه کرده، از جمله فیلمی که بر اساس یکی از داستان های جان بلاهر ساخته شدهاست.
شیوا ارسطویی در سال ۱۳۸۲ به خاطر کتاب «آفتاب مهتاب» برندۀ جایزۀ گلشیری و جایزۀ یلدا شد.
او همچنین جوایز زیر را نیز دریافت کرده است:
ـ جایزۀ بورس انچمن قلم سوئد
ـ جایزۀ بهترین نویسندۀ موفق شرق در استانبول
اگر به شخصیت های داستان های او دقیق تر نگاه کنیم متوجه می شویم که در داستان های او غالباً زنان شخصیت های اصلی هستند.
دومین مجموعه داستان منتشر شده از ارسطویی «آفتاب، مهتاب» (۱۳۸۱) نام دارد؛ در داستان اول این مجموعه، «یک شب قبل از انتخابات»، شخصیت محوری داستان دایی است: دایی که از همسرش، سیمین طلاق گرفته، تبدیل می شود به ابزاری برای روایت داستان سیمین که هم اکنون نامزد انتخابات شده.
در داستانی دیگر، «برای پیرزن های خودم»، شخصیت اصلی زنی است که به آسایشگاه زنان می رود و در حین رقص و آواز برای پیرزن ها به یاد خیانت نامزدش می افتد. به عبارتی، در این داستان نیز مانند دیگر داستان ها، مردی باعث شکل گیری داستان یک زن می شود و خود در ظاهر در پس زمینه باقی می ماند.
حال چند خط از داستان «من دختر نیستم»:
«از فرودگاه تاکسی گرفت. دربست. مقابل خانه اش آن طرف خیابان زیر تیر چراغ برق پیاده شد. ساک بزرگ چرخدار را گذاشت روی زمین. تا دور شدن تاکسی و تمام شدن صدای موتورش ایستاد. نگاه کرد به ساعت مچیاش. بیشتر از دو ساعت از نیمه شب گذشته بود. باد وزید. اولین باد خنک پاییز را حس کرد. ولی لرزه ای که بر بدنش افتاد از سرما نبود. چشم دوخت به خانه اش آن طرف خیابان و خودش را بغل کرد. از پشت درخت ها همان سایۀ نرده ها بود و خطوط در.
ساک را از کنارش برداشت. خودش را با ساک کشید طرف خانه. در را پشتسرش بست. آرام. خانه تاریک بود. ایستاد تا چشمش به تاریکی عادت کند. صندلی دسته دارش را شناخت. هنوز می لرزید…»
از «برای پیرزن های خودم»:
«هرچه درجۀ این بخاری را زیاد می کنم، اتاق گرم نمی شود. توی این سرما هم که نمی شود یک جا نشست و نوشت. حالا باز اگر نویسنده بودم، یک چیزی! می گویند نویسنده ها سرما و گرما سرشان نمی شود. اگر بخواهند بنویسند، هوا چه سرد باشد، چه گرم…
هاها، خودکارم انگار یخ بسته. یادم هست وقتی مدرسه می رفتیم، زمستان ها خودکارهای یخ کرده مان را با بخار دهان گرم می کردیم. بعد از چندبار هاها کردن به نوک خودکار، خودکار گرم می شد و جوهرش راه می افتاد. آن هم برای نوشتن چه چیزهایی! من که هیچکدام از چیزهایی که آن روزها می نوشتم، یادم نیست ولی یادم هست که بعضی چیزها را طوری توی دفتر خاطراتم می نوشتم که اگر افتاد دست کسی، سر درنیاورد. خجالت می کشیدم دیگر! حالا از چی؟ یادم نیست. نه، این اتاق گرم شدنی نیست. باید بروم بیرون، از کمد مادرم آن پالتوی پشمی را بیاورم و تنم کنم. نمی دانم این مادرم چطوری توی این سرما، با یک پتوی نازک خوابش می برد. درجۀ بخاری اتاقش هم روی شمارۀ یک است! درجۀ بخاری را زیاد کردم ولی صندلی ای که نشسته ام روش، سرد سرد است. میز هم همین طور. آخر آهن که به این زودی ها گرم نمی شود. تشک، متکا و ملافه های روی تختم سردند، چه برسد به این میز و صندلی آهنی! از کی شروع شد این سرما؟ یادم نیست. باید چیزهایی که یادم هست بنویسم. یا این دفتر امشب پر نمی شود و بقیه اش برای همیشه سفید می ماند. آخر من که دیگر چیزی یادم نمی آید. حالا دفتر خاطراتم افتاده دست خودم و چیزی از نوشته ها سر در نمی آورم. تندتند همه چیز دارد یادم می رود. اما یک روز هست که همه چیزش یادم مانده مثل فیلم، چطوری بگم؟ حتی می دانم که آن روز چه چیزهایی یادم آمد و چه چیزهایی یادم رفت… آن روز که تندتند پله های خانۀ سالمندان را رفتم بالا تا رسیدم به اتاق پیرزن های خودم. ضبط صوت کوچولوی قرمزم را گذاشتم روی شومینه. شومینه قدیمی بود. دورش را با همان آجرهای قدیمی سه سانتی ساخته بودند. معلوم بود خیلی وقت است چوب توی آن نسوزانده اند. به آجرهاش که دست می زدم، سردِ سرد بود. یک بخاری کار گذاشته بودند جای شومینه که زمستان ها گُر و گُر می سوخت و اتاق را گرم می کرد. نمی دانم چطوری بود که آجرهای قدیمی سه سانتی هیچ وقت گرم نمی شد. آدم به بخاری توی شومینه که نگاه می کرد، خیال برش می داشت که شومینه بدبخت ایستاده و خودش را چسبانده به بخاری که گرم شود، اما گرم نمی شود. سبد لیوان ها و قاشق های تمیز را گذاشته بودند روی شومینه. معلوم بود ناهار پیرزن ها را داده اند. ضبطِ صوتم را گذاشتم کنار همان سبدها. روسری سفیدم را از سرم کشیدم پایین، دکمۀ پخش صدا را فشار دادم، برگشتم، چرخ زدم و شروع کردم به رقصیدن.»
روز چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه 1404 در پستی در صفحۀ اینستاگرام شیوا ارسطویی، پسرش از درگذشت او خبر داد. در این پیام آمده: «من پسر شیوا هستم. شیوا رفت. واقعاً رفت. لطفاً سوال نفرمایید. تاریخ خاکسپاری و مراسم وداع رو همینجا اعلام می کنم.»
علت درگذشت این نویسنده به طور رسمی اعلام نشده است اما پسرش در پستی که بعداً آن را تغییر داد مرگ او را «خودخواسته» توصیف کرده بود.


















