بررسی فیلم آبجی
ساختۀ مرجان اشرفی زاده
تانیا احمدی
فیلم آبجی به کارگردانی مرجان اشرفی زاده، داستان زندگی طلا (گلاب آدینه) را روایت می کند: مادری سالخورده که سال هاست با دختر معلولش، عطی )معصومه قاسمی پور( که ترجیح می دهد او را «آبجی» صدا بزنند زندگی می کند. عطی در آستانۀ پنجاه سالگی است و طلا بی وقفه و با صبر و عشق از او مراقبت کرده است. اکنون، در مواجهه با بیماری قلبی و احساس نزدیکی مرگ، نگرانی طلا بیش از همیشه بر آیندۀ عطی سایه افکنده است. او در تلاش است تا برای پس از خود، امنیت و آرامشی پایدار برای دخترش فراهم کند اما با بی اعتنایی فرزندان دیگر و جامعه ای روبه روست که آمادگی پذیرش عطی را ندارد. آبجی روایتی انسانی، صادقانه و واقع گرایانه از مسئولیت پذیری و چالش های زندگی در سایۀ معلولیت، پیری و تنهایی است؛ داستانی که با نگاهی پرمهر و بی داوری، دردها و امیدهای زنانی به حاشیه رانده شده را به تصویر می کشد.

این فیلم یکی از معدود آثار سینمای ایران است که بدون افتادن در دام احساسات گرایی سطحی یا کلیشه های رایج دربارۀ معلولیت و مادرانگی، نگاهی انسانی، صادقانه و دقیق به این موضوعات دارد. با روایتی ساده اما سرشار از جزئیات ملموس، فیلم به سراغ واقعیتی می رود که اغلب نادیده گرفته می شود :زنانی که در سکوت و بی ادعایی، بار سنگین مراقبت، مسئولیت و فداکاری را به دوش می کشند، بی آن که در انتظار دیده شدن یا تقدیری باشند. در مرکز این روایت ظریف و تأثیرگذار، شخصیت طلا قرار دارد: مادری که با وجود ابتلا به بیماری قلبی و آگاهی از نزدیکی مرگ، تنها دغدغه اش آیندۀ دختر معلولش عطی است. طلا از آن دسته مادرانی است که فراتر از چارچوب وظیفه، با تمام وجود به فرزندش عشق می ورزد؛ عشقی بی چشم داشت، بی قید و شرط و عاری از ترحم. او نه تفاوت های بیولوژیکی دخترش را نادیده می گیرد و نه در برابر آن ها تسلیم می شود بلکه عطی را همان گونه که هست پذیرفته، و این پذیرش در عمق رابطه شان کاملاً ملموس است. فیلم در همان سکانس ابتدایی، تصویری ساده اما پرمعنا از این رابطه ارائه می دهد: طلا و عطی روی مبل نشسته اند، عطی دراز می کشد و مادر در حال مرتب کردن ابروهای او با موچین است. گفت و گویی صمیمانه میان آن ها در جریان است، گفت و گویی که هم مادرانه است و هم دوستانه. این لحظۀ آرام و بی تکلف، به زیبایی پیوندی عاطفی و ریشه دار را میان آن دو ترسیم می کند، پیوندی که قلب تپندۀ فیلم بر بستر آن شکل گرفته است.
فیلم بر شخصیت های دیگر نیز تمرکز دارد و از این طریق، بیننده را با طیفی از دغدغه ها، دیدگاه ها و سبک های زیستن متفاوت آشنا می کند. یکی از این شخصیت ها، عالیه )پانته آ پناهی ها( است؛ دختری که سال ها در خارج از کشور زندگی کرده و پس از بازگشت به ایران، با موجی از مسئولیت ها و انتظارات مواجه می شود که دیگر نه توانش را دارد و نه تمایلی برای پذیرش آن ها. از یک سو احساس گناه و عذاب وجدان نسبت به مادر و خواهرش دارد و از سوی دیگر دل بستۀ زندگی و استقلالی است که در خارج از کشور دارد. مادر، با بهانۀ دلتنگی، عالیه را به ایران بازمی گرداند اما در واقع امیدوار است بتواند او را راضی کند که مسئولیت عطی را بر عهده بگیرد. در سوی دیگر، عباس (حمیدرضا آذرنگ ،( پسر خانواده، درگیر بحران های اقتصادی، ورشکستگی و خطر زندان است. در کنار او، خاله و دو همسایه نیز در حاشیۀ روایت حضور دارند و در حد توان به طلا کمک می کنند. با این حال، نه عباس و نه عالیه توان مراقبت از عطی را ندارند؛ هر یک گرفتار زندگی شخصی، مشکلات مالی یا دوری عاطفی هستند. فیلم هیچ کدام از آن ها را قضاوت نمی کند بلکه با نگاهی همدلانه نشان می دهد چگونه گرفتاری های زندگی، هر فرد را به نوبۀ خود مستأصل می کند. در نهایت، طلا با پذیرش این واقعیت تلخ، به این نتیجه می رسد که مسئولیت کامل عطی تنها بر دوش خود اوست؛ تصمیمی آمیخته با عشق، ترس و نوعی پذیرشِ دردناک.
تصویری که فیلم از شخصیت عطی ارائه می دهد، بسیار دقیق و باورپذیر است. عطی زنی است در آستانۀ پنجاه سالگی که به ظاهر خود اهمیت می دهد؛ ماتیک و لاک قرمز می زند، عاشق فیلم دیدن است، با اهالی محله صمیمی و خوش برخورد است و با پول های اندکش آدامس می خرد. این جزئیات ساده اما معنادار، شخصیت پردازی او را زنده و ملموس می کنند و فراتر از کلیشه های رایج دربارۀ معلولیت می روند. معصومه قاسمی پور با دقت، حساسیت و درکی عمیق از ظرافت های نقش، عطی را به شکلی باور پذیر و تاثیرگذار به تصویر کشیده است؛ شخصیتی که هم زمان کودکانه، مستقل، دوست داشتنی و رنج دیده است. گلاب آدینه با تسلط و درک عمیق از لایه های درونی شخصیت، نقشی چند وجهی و پیچیده را با ظرافت تمام عیار ایفا می کند. او در نقش طلا، مادری را به تصویر می کشد که علی رغم فشارهای جسمی، روانی و اجتماعی، نه به عنوان قربانیِ شرایط بلکه به عنوان عاملی فعال در روایت ظاهر می شود. کنش مندی طلا در سراسر فیلم حفظ می شود: زنی که تصمیم می گیرد، مقاومت می کند و با پذیرش مسئولیت، مسیر سرنوشت خود و دخترش را تا حد امکان هدایت می کند. موسیقی ساده اما مؤثر حامد ثابت به خوبی با فضای درونی شخصیت ها همخوان است. دو سکانس در میان لحظات احساسی فیلم برجسته اند: اول، صحنه ای که طلا عطی را برای یک روز به آسایشگاه می سپارد و دوم لحظه ای که مادر متوجه می شود عطی طلاهایش را به کارگر ساختمان بخشیده است. این دو سکانس نقاط اوج عاطفی هستند که با دقت در اجرا و پرداخت بصری در ذهن باقی می مانند. در کنار آن، طراحی صحنه و لباس فرحناز نادری با سادگی و دقتی مثال زدنی، فضایی باورپذیر و ملموس خلق کرده است. همچنین، دوربین محمد رسولی با نگاهی دقیق و اصولی در خدمت روایت قرار می گیرد و همۀ این عناصر در کنار هم، به انسجام و تأثیرگذاری فیلم می افزایند.
نمایش عشق یکی دیگر از ظرافت های این فیلم است که اشرفی زاده با تأکید بر دغدغه های زنانه به خوبی آن را به تصویر کشیده است. روبه روی خانۀ عطی و مادرش، ساختمانی نیمه کاره قرار دارد که کارگری به نام جعفر) بابک حمیدیان ( در آن مشغول به کار است. عطی عاشقانه و خاموش، روزها پشت پنجره می نشیند و کارگرِ آن سوی خیابان را تماشا می کند، دل سپردۀ رویاهایی که تنها در خیال او جان می گیرند و در واقعیت، بی پاسخ می مانند. گاه به گاه برایش غذا می برد و حتی پس اندازش که شامل پول و طلا است را بی هیچ چشم داشتی به جعفر می دهد. با این حال، جعفر حسی نسبت به او ندارد. در ابتدا شاید دلش برای عطی می سوزد اما در صحنه ای کلیدی، زمانی که عطی با جسارت از او خواستگاری می کند، جعفر و دوستانش با تمسخر و خنده، او را تحقیر می کنند. نقطۀ اوج زمانی رخ می دهد که مادر به رابطۀ میان آن دو مشکوک می شود و موضوع را با مهندس ناظر در میان می گذارد. پس از آن، پرده های ضخیم پلاستیکی روی نمای ساختمان کشیده می شوند. پرده ها یکی یکی از بالای ساختمان نیمه کاره آویخته می شوند و دیوار ضخیمی میان عطی و دنیای خیالی اش می کشند. دوربین با نگاهی همدلانه، چهرۀ مبهوت و اندوهگین عطی را دنبال می کند، گویی با هر پرده ای که پایین می افتد، بخشی از رویاهای او تیره و دفن می شود و واقعیتِ تلخِ نادیده گرفته شدن، آرام آرام جای خیال های شیرینش را می گیرد.
در نهایت، آبجی فیلمی است شریف، دقیق و حساب شده؛ چه در مرحلۀ نگارش و چه در اجرا. اثری بی هیاهو که در سکوت دیده شد و بی ادعا جای خود را در دل مخاطبان خاصش باز کرد. پایان بندی فیلم نیز بر همین روال است: ساده، بی تکلف و عمیق. عطی و طلا به آسایشگاه نقل مکان می کنند. عطی شغلی کوچک پیدا می کند و برای نخستین بار طعم مسئولیت را می چشد و طلا با آرامشی تازه، اطمینان می یابد که دخترش حتی در نبود او نیز تاب می آورد؛ که اگر روزی خودش نباشد، عطی می تواند زندگی را به تنهایی پیش ببرد. سکانس پایانی، تأملی است بر مفاهیمی بنیادین چون خانه، امنیت و خانواده. آیا خانه مکانیست مشخص در جغرافیا؟ یا حالتی است از آرامش و رابطه؟ برای طلا و عطی، خانه نه چهاردیواریی ثابت، بلکه تجربه ای زنده از با هم بودن است؛ چه در خانۀ کوچک و سادۀ خود، چه در فضای ناآشنای آسایشگاه. تا زمانی که کنار یکدیگرند آنجا خانه است و شاید این زیباترین معنای خانه باشد: جایی که حضور عزیزان، نبودن ها را جبران می کند و حتی در دل فراموشی و فرسودگی، نشانی از عشق و مهر باقی می گذارد.


















