هابیل و قابیل
جن زی و ای آی
خوانندگان گرامی،
همان طور که در شماره های قبل به آگاهی رسید این صفحه را اختصاص داده ایم به برخورد دیدگاه های دو برادر خیالی با نام های هابیل و قابیل. این دو برادر نقطه نظرهای متفاوت و حتی مخالف یکدیگر دارند. از آن ها خواسته ایم تا در هر شماره بحثی را مطرح کنند و نقطه نظرهای خود را بگویند. ما بدون هیچ قضاوتی این دیدگاه ها را ارائه می کنیم و قضاوت را بر عهدۀ شما می گذاریم. اگر خوانندگان گرامی نظری به طرفداری یا مخالفت با هر یک دارند می توانند نظر خود را از طریق فرستادن ایمیل به آدرس پیک، با ما در میان بگذارند. گفتار این بار هم در رابطه با «جن زی و ِای آی» است.

هابیل: اوضاعت چطوره؟ خوبی؟ خبری ازتون نیس. مسافرت رفته بودی؟
قابیل: آره خوبیم. دو هفته رفتیم اروپا ولی از دماغم درومد. البته جاهای دیدنی زیاد رفتیم. مدت ها برنامه ریزی کرده بودیم. برلین، پراگ، وین و پاریس رو دیدیم ولی اگه حقیقتشو بخوای به من اصلاً خوش نگذشت.
هابیل: چرا؟ مگه مریض شدین؟ شاید هم از شلوغی؟ ما پارسال تابستون رفتیم اروپا اینقدر همه جا شلوغ بود و توی صف وایسادیم که واقعاً تصمیم گرفتیم دیگه تابستون جایی نریم. توی بهترین شهر دنیا داریم زندگی می کنیم. همه از همه جا میان اینجا بعد ما ول کنیم بریم اروپای گرم و شلوغ. حالا چی شده بود که خوش نگذشت؟
قابیل: نه مریض اینا نشدیم ولی توی همۀ طول سفر دخترم و زنم کوفتم کردن! قرار بود اصلاً بحث سیاسی و این حرفا نباشه. بهت گفته بودم که توی خونه چه وضعی پیدا کردم. از نوامبر پارسال و انتخابات نه تنها کمتر با من حرف می زنن، اصولاً منو ایزوله کردن، رفت و آمدهامون هم خیلی کم شده. فکر کردم اگه بریم سفر و دور از اینجا باشیم شاید اوضاع بهتر شه چون اینجا هر روز، هر خبری که از آیس و جنگ و بودجه و هرچی می شه انگار تقصیر منه. رفتارشون، به خصوص دخترم، خیلی سرد شده. خلاصه گفتم شاید سفر کمک کنه یه خورده برگردیم به حالت عادی. اوایلش بد نبود ولی هر جا رستوران یا توی جمعی بودیم می گفتن کانادایی هستیم؛ انگار خجالت می کشن آمریکایی باشن، می گفتن اینجوری راحت تره وگرنه باید کلی توضیح بدیم که چرا این و چرا اون… چرا داری می خندی؟
هابیل: به تو نمی خندم یاد سفر ماه عسل خودم افتادم؛ رفته بودیم اروپا، اتفاقاً همین شهرها که تو رفتی به اضافۀ ایتالیا. زمان جورج بوش و جنگ عراق و افغانستان بود. اون موقع هم از بس سوال پیچمون می کردن و رفتارشون سرد بود، ما هم می گفتیم کانادایی هستیم. عجب دورانی شده، یه موقع پاسپورت آمریکایی رو روی چشمشون می ذاشتن، حالا باید قایمش کرد. خب، بگو.
قابیل: آره. من خیلی از این کارشون کلافه می شدم ولی می دیدم مردم محلی و توریست های دیگه حال گیری نمی کنن ولی به اینجا هم ختم نمی شه، تو هر شهری که می رفتیم تظاهرات و راه پیمایی بود. اونام از خدا خواسته می رفتن و شرکت می کردن. خیلی جاهای دیدنی رو خودم تنهایی رفتم ولی خیلی نگران بودم اگه عکس اونا رو می انداختن یا عکسهایی که خودشون گرفته بودن و تو تلفن هاشون بود رو موقع ورود به آمریکا می دیدن بدبخت می شدیم. بهشون التماس می کردم که عکس نگیرن چون دیگه الان مهم نیس که توی تلفنت باشه یا نه، عکس ها زرتی می رن توی کلاود و اونا می تونن ببیننشون.
هابیل: بابا دیگه اینجوری هم نیس. من تا حالا نشنیدم کسی رو، به خصوص اگه سیتیزن باشی، گیر داده باشن. البته چند ماه پیش یه وکیل رو گرفته بودن چون توی تلفنش چیزایی دیده بودن. اتفاقاً صحبت سر این بود که آیا مامورای تجسس حق دارن تلفن آدم رو بگیرن یا ازت بخوان رمزشو باز کنی یا نه؟ که جواب اومد آره تلفن و لپ تاپ رو هم مثل چمدون می تونن بگردن. یه کیس دیگه هم که شنیدم یه خبرنگار خارجی بود که توی تلفنش یه کاریکاتور بود که راهش ندادن و برگردوندنش ولی به اون صورت گسترش نداشته.
قابیل: حالا هرچی. با این شانس ما بعید نبود. ازشون که می خواستم عکس نگیرن بهم می گفتن که طبق متمم اول قانون اساسی آزادی بیان و فکر و این حرف ها و قانون ازشون حمایت می کنه. می گم مگه شماها اخبار رو نگاه نمی کنین؟ تا بخوای از این حرفا بزنی اقلاً چند ساعت شایدم چند روز باید آب خنک بخوری.
هابیل: خیلی خب خوشحالم که به خیر گذشته ولی متاسفم که بهت خوش نگذشت. دیگه اینا همش تجربه است ولی دربارۀ ساناز و خودتون، همون که قبلاً صحبتشو کردیم، رفتی کمک بگیری؟ امیدوارم این مساله رو پشت گوش ننداخته باشی. خیلی مهمه. نذار فاصلۀ بینتون عمیق تر بشه چون به نظر نمی رسه که عقیده هاتون به هم نزدیک تر شده باشه، اقلاً به یه جور همزیستی مسالمت آمیز برسید.
قابیل: راستش یه بار با هر دوشون مطرح کردم زیاد استقبال نکردن؛ گفتن ما که مساله ای نداریم اگه تو داری خودت برو کمک بگیر. منم دیگه پیگیری نکردم ولی بعد از این سفر حتماً دنبالش رو می گیرم.
هابیل: بذار یه چیزی بهت بگم که مسالۀ تو با ساناز استثنا نیس و باید هم بهش افتخار کنی که اینقدر فکر مسائل اجتماعیه. یه چیزی که خیلی این روزا فکر منو مشغول می کنه این پدیدۀ «جن زی» یا نسل زد هست؛ یعنی جوونای امروز. طبق تعریف می گن از تین ایجرها تا ۲۸ ساله رو شامل می شه. اینا دنیاشون با ما خیلی فرق داره. معیارهاشون علاقه هاشون، هدف هاشون با ما فرق می کنه. در مورد خیلی هاشون مسالۀ علاقه و هدف کاملاً گنگه و نمی دونن با زندگی شون چه کاری می خوان بکنن.
قابیل: نگرانی نداره. ما هم همه یه روزی همینجوری بودیم. تین ایجرها که همیشه و توی همۀ فرهنگا اینجورین بعداً سر به راه می شن. وقتی دیدن حمایت پدر و مادر همیشگی نیس و خودشون باید برن دنبال یه لقمه نون، یا می رن دنبال درس یا حرفه. تو خودت همیشه می گی باید صبور بود و راهنمایی کرد بدون اینکه زور بهشون بگیم. ما خودمونم گیج می زدیم. مودی بودیم یه وقتایی نمی خواستیم با کسی حرف بزنیم. عصبی می شدیم. بعد از سرمون پرید. مال ما که خیلی زود پرید. چون دیدیم پدر و مادری نیس که لی لی به لالامون بذاره. رفتیم دنبال درس. شاید نه از روی علاقه بلکه به خاطر زنده موندن. اینام سر عقل می آن.
هابیل: واسۀ این نسل مطمئن نیستم. یه سری زیادی شون توی کامپیوتر و گیمن. ساعت ها، روز و شب توی زیر زمین خونۀ بابا مامانشون درگیر گیم ان. دنیای دیگه ای رو نمی بینن. نه دنبال درسن نه کار. به هیچ چیزم علاقه ندارن. حمایت پدر و مادرم دنبالشونه. احتمالاً پدر و مادرهام احساس بدی دارن. فکر می کنن تقصیر اوناس که بچه هاشون اینجوری شدن. یه عدۀ دیگه از این بچه ها به همه چیز بدبینن تا حدودی هم حق دارن. می گن ما یعنی پدر و مادراشون مقصریم که محیط زیست رو به این روز کشوندیم، آدمای ناجور رو انتخاب کردیم و در مقابل کارای اونا سکوت می کنیم. می گن آینده شون رو خراب کردیم و هنوز هم داریم می کنیم. اون دستۀ اول به راحتی از واقعیت دور می افتن. گرفتار هپروت می شن. بعضی هاشون ممکنه به کارای خطرناک هم دس بزنن چون تنها دنیایی که باش سرو کار دارن همون دنیای گیم هاس. نمی تونن نا امیدی و کلافگی شون رو طور دیگه ای نشون بدن.
قابیل: فکر می کنم دوباره داری اغراق می کنی. همیشه اینجوری بوده. جوونا احساساتی می شن. زود جواب می خوان. صبر و حوصله ندارن. به خصوص حوصلۀ سیاست مدارای پیر و پاتال رو. من برعکس تو خیلی برام جالبه که چقد از این جوونا طرفدار ترامپن و سیاست های محافظه کار! مطمئنم که تو هم یادت هست که تا ده پونزده سال پیش جوونا و دانشجوها اگه هم به طرف فعالیت سیاسی کشیده می شدن بیشتر چپ بودن تا محافظه کار. یک چیزایی عوض شده. می بینی الان توی گردهم آیی ها و سوشال مدیا چقدر فعالن. خیلی هاشون مذهبی هم شدن. اینا نمی رن دنبال تروریسم و این حرفا. اینا هدف دارن.
هابیل: شاید حرفت درست باشه ولی حتما دیدی که چقدر نژاد پرستی هم توشون رشد کرده. از اون طرف هم هست. ندیدی چه تظاهرات و تحصن هایی توی دانشگاه ها شد؟ توی خیلی جاها مورد حملۀ پلیس هم قرار می گرفتن. حتی زندان و اخراج رو هم تحمل می کردن اینا به منم امید می ده ولی متاسفانه اینا اقلیتن. هم اون راستا و همین به قول تو چپ ها. عاملی که همۀ اینا تحت الشعاع اونه به نظر من سوشال مدیاست. اونا ساعت ها توی این سایت ها هستن من و تو می ریم ای میل ها و پیام هامونو چک می کنیم. فوقش به سایت های خبری سر می زنیم ولی اینا دائماً زیر نفوذ اینفلوئنسرها و پادکست هان. وقتی واسۀ فکر کردن ندارن. دموکراتا توی این کارا هنوز خیلی عقبن. هنوز با ای میل و تکست و نامه می خوان نظراتشونو پیش ببرن. واسۀ همین جمهوری خواها تونستن توی این قشر نفوذ پیدا کنن.
قابیل: این بحث ها همه به جای خودش ولی من فکر می کنم چیزی که همۀ ما گذشته از طرز تفکر، خط سیاسی و حزبی، سن و جنسیت باید نگرانش باشیم این «اِی آی» لعنتی یعنی هوش مصنوعیه چون من فکر می کنم به زودی کنترل همه چیز رو در دست بگیره. اخیراً یه سری ویدئو دیدم و چند تا مقاله خوندم که تا اونجاییش که فهمیدم اصلاً امیدوار کننده نبود. انگار اون چیزایی که توی فیلم های علمی و تخیلی می دیدیم داره تحقق پیدا می کنه. یعنی بشر چیزی رو خلق کرده که به زودی همه چیز رو تحت کنترل خودش درمی آره. چون دیگه هوش مصنوعی این نیس که به کامپیوتر اطلاعات بدی اونم واست آدرس پیدا کنه یا عکساتو درست کنه یا فلان متن رو برات بنویسه؛ به زودی اون خودش تصمیم گیرنده می شه. اگه تا حالا نشده باشه! بنا بر این فکر می کنی این بحث های جن زی و این حزب و او حزب واقعاً معنایی داره وقتی بشر دیگه کنترل دستش نباشه؟
هابیل: منم هرچی گیرم میاد می خونم و به حرفای متخصصین گوش می دم آره می تونه خیلی ناامید کننده باشه؛ از یه جنبه ناامید کننده است چون می بینیم کسانی که کمپانی های «اِی آی» رو کنترل می کنن آدم های مورد اعتمادی نیستن؛ اینا همون اُلیگارش هایی هستن که صرفاً دنبال منافع خودشونن. الان هم که از این حکومت «کارت بلانش» دارن و هر کاری دلشون می خواد می تونن بکنن. تنها امیدواری من اینه که هنوز دیر نشده. هنوز می شه «ای آی» رو تحت کنترل نگه داشت و از قدرت مطلق شدنش جلوگیری کرد. تنها راهش هم فشار مردمیه. امیدم اینه که مردم سر عقل بیان، خطر رو حس کنن و این پدیده ها رو از قدرت تصمیم گیری دور کنن. بعد یه سری قوانین و راهکار مردمی براشون تعیین کنن. اِی آی باید درخدمت مردم باشه و همۀ مردم از امکاناتش استفاده کنن. اگه این اتفاق نیافته فقط ما نیستیم که صدمه اش رو می بینیم، همۀ دنیا به طور برگشت ناپذیری ضرر خواهند کرد. اکثر مردم، حتی سیاستمدارا از این خطر خبر ندارن. بذار یه دفعه دیگه دربارۀ این صحبت کنیم. الان من باید برم. بعداً می بینمت.


















