هابیل و قابیل
رنسانس هنری در تهران

خوانندگان گرامی،
همان طور که در شماره های قبل به آگاهی رسید این صفحه را اختصاص داده ایم به برخورد دیدگاه های دو برادر خیالی با نام های هابیل و قابیل. این دو برادر نقطه نظرهای متفاوت و حتی مخالف یکدیگر دارند. از آن ها خواسته ایم تا در هر شماره بحثی را مطرح کنند و نقطه نظرهای خود را بگویند. ما بدون هیچ قضاوتی این دیدگاه ها را ارائه می کنیم و قضاوت را بر عهدۀ شما می گذاریم. اگر خوانندگان گرامی نظری به طرفداری یا مخالفت با هر یک دارند می توانند نظر خود را از طریق فرستادن ایمیل به آدرس پیک، با ما در میان بگذارند. گفتار این بار هم در رابطه با «رنسانس هنری در تهران» است.
هابیل: خب دربارۀ اون ایمیلی که برات فرستادم چی فکر می کنی؟ اون که دربارۀ تهران بود.
قابیل: آهان اون؟ یه نگاهی بهش انداختم. فکر می کردم دوباره می خوای شروع کنی از گرونی و جنگ اوکراین و صلح فلسطین و مارجوری تیلور گرین صحبت کنی، خودمو آماده کرده بودم.
هابیل: هه هه! نمی دونستم قبلاً خودتو آماده می کنی! در مورد اون چیزا و خیلی چیزای دیگه خیلی صحبت دارم ولی هنوز وقتش نیس چون فکر می کنم هنوز سرت به سنگ نخورده و هنوز به قول معروف «روی موضعی» و می خوای سفسطه کنی و بگی اینا موقتیه و اوضاع درست می شه. واسۀ همین بی فایده س. بذار چند ماه دیگه بگذره، کفگیرت که به ته دیگ خورد اون وقت می شینم باهات بحث می کنم. ولی آره می خواستم دربارۀ ایران و به خصوص اون مقاله باهات حرف بزنم.
قابیل: مقاله رو خوندم، اگه راس باشه خوبه! ولی فکر می کنم الکی و ساختگی باشه چیزایی که نوشته مشکوک به نظر می آد. شاید خود رژیم اینا رو در می آره که بگه اوضاع عادیه و ببنید مردم چقدر خوشن!
هابیل: بهت حق می دم این روزها خبرهای خیلی بد از ایران می رسه و آدم انتظار خبر خوب نداره و مشکوک می شه. آلودگی وحشتناک هوا، نبودن آب و برق، گرونی بی در و پیکر هم که بیداد می کنه. آدم فکر می کنه دیگه چه دل و دماغی واسش می مونه که بخواد به کارای فرهنگی و هنری برسه؟ منم اولش شک کردم ولی چون برام جالب بود از دوستام توی تهران پرسیدم که مگه می شه اینا واقعیت داشه باشه؟ نفهمیدم که مقاله رو کی نوشته ولی خیلی جالب بود.
قابیل: یه خورده یادم بنداز ببینم چی می گفت.
هابیل: اتفاقاً چون مقاله خیلی فکرم رو مشغول کرده بود چاپش کردم و الان دارمش. نوشته:
«در این روزها اگر در خیابان های تهران قدم بزنی، کافی است از چهارراه ولیعصر تا میدان فردوسی یا از کریمخان تا باغ صبا را بروی، گویی شهری را می بینی که از زیر خاکستر سال های خستگی و فشار دوباره شانه راست کرده و بال هایش را باز کرده.»
قابیل: آره یادم اومد. جالب بود چون اون منطقه ای رو که صحبت می کنه، همونجاییه که ما دورۀ جوونیمون پلاس بودیم.
هابیل: ادامه می ده که: «تهران در سکوت و بی سر و صدا اما با ضرباهنگی پیوسته و زنده دارد به یک پایتخت هنر تبدیل می شود، نه هنر ویترینی و فرمایشی بلکه هنری که از دل مردم، از پستوهای خانه ها، کارگاه های کوچک سالن های خصوصی و حتی پیاده روها بیرون می زند.» گوش بده، می گه: «تهران روی صحنه است. تئاتر شهر که روزگاری تنها نماد رسمی اجرای نمایش در تهران بود، حالا فقط نقطه ای روی نقشه است. از تماشاخانه هایی که در هفت تیر و نوفل لوشاتو، تا سالن های خصوصی در فرشته و پاسداران، هر شب چندین نمایش همزمان روی صحنه می رود.»
قابیل: فکر می کنم به شدت طرف داره اغراق می کنه. آخه کی می ره اینا رو ببینه؟ مردم دنبال یه لقمه نون تمام روز دارن سگدو می زنن. صبح که می ری خرید، دیگه عصر نمی تونی همون چیزا رو بخری. تورم ساعتی کار می کنه. کی دیگه نای نفس کشیدن داره؟ در جایی که باید دو سه جا کار کنی تا فقط یه لقمه نون واسۀ زن و بچه ات دربیاری، دیگه نفس داری بری چخوف و برشت تماشا کنی؟ که ببینی مردم زمان اونا چه جوری گرسنگی شون رو فراموش می کردن؟ مسخره س!
هابیل: می فهمم چی می گی. ببین بقیه اش چی می گه: «مخاطبان ترکیب متنوعی هستند از دانشجو، کارمند، نویسنده، پدر و مادرهایی با بچه های نوجوان. آنچه در سالن ها جریان دارد صرفاً یک اجرا نیست، یک گفت و گوی زنده میان جامعه و خودش است.» می گه صدای موسیقی در همه جای شهر می رسه. کنسرت ها دیگه فقط تو سالن وزارت کشور یا میلاد نیستن. می گه: «سالن های کوچکتر، فضاهای کافه، کنسرت، اجراهای مستقل، موسیقی راک، تلفیقی، سنتی، فولک، رپ و حتی موسیقی کلاسیک معاصر همه بی وقفه در جریان اند.»

من همینطور که گفتم این متن رو واسۀ چند تا از دوستام توی تهرون فرستادم که ببینم تا چه حد اینا واقعیت داره. اونا تأیید کردن و چند تا عکس و ویدیو هم برام فرستادن. یه رفیقم که توی اکباتان زندگی می کنه گفت توی مجتمع اونا دائماً یه خبری هست. روی پشت بوم، توی پارکینگ، توی خیابون هر شب صدای ساز می آد.
قابیل: نمی دونم والا! من که سر درنمی آرم. آخه چه جوری ممکنه؟ شنیدم گشت ارشاد رو فعلاً جمع کردن ولی پلیس و سپاه چی؟ اون لباس شخصی ها کجان؟ من فکر نمی کنم دولت اینجوری هام ول داده باشه. شاید الان بعد از گندی که سر جنگ دوازده روزه به آب دادن، جلوی مردمو شل کردن که صدای کسی درنیاد. بعد دوباره بگیر ببند شروع می شه. از اون گذشته کسانی که توی این برنامه هان، اونایی ان که گرفتار یه لقمه نون نیستن؛ یا هنوز سر سفرۀ پدر و مادرشونن یا جزو از ما بهترونن. اونایی ان که مازراتی و ب ام و سوار می شن و توی اون برجای عجیب و غریب زندگی می کنن.
هابیل: اینا که می گی رو رد نمی کنم ولی انگار متوجه مطلب نشدی! موضوع اینه که این کارا بازار داره، طرفدار داره. یه رفیقم که واسۀ دیدار رفته ایران می گفت یه روز توی کریمخان دیدم جلوی یه کتابفروشی ملت صف بستن. پرسیدم صف مال کتابفروشیه؟ گفتم شاید نویسنده ای، کسی آمده، رونمایی کتابه شاید. بهش گفتن نه، واسۀ کنسرت اومدیم. می ره تو می بینه طبقۀ همکف کتابفروشی، غلغله اس. طبقۀ دوم دارن واسۀ کنسرت ست آپ می کنن، طبقۀ بالاتر یه سالن چهل ـ پنجاه نفره رو دارن واسۀ تئاتر آماده می کنن. می گن تهران شهر ایونت های هنری شده. طبیعتاً اینا دنبال حمایت دولتی هم نیستن. مردم ان که حمایت می کنن. و حالا بعد از جنگ، درسته که رژیم شل داده، چه واسه حجاب و چه واسه این کنسرت ها و تئاترها ولی قبل از جنگ هم همینجوری بود. مردم زیر فشار اقتصادی و سیاسی تنها مفری که دارن کار هنریه.
قابیل: این دید، خیلی خوشبینانه اس! آیا احتمال نداره خود رژیم عمداً داره شل می ده که صدای مردم درنیاد؟ چه بهتر که مردم درگیر این تئاترها و موسیقی های باسمه ای بشن تا بریزن توی خیابون و از بی آبی و بی برقی و گرونی داد بزنن. حسابشم درس در می آد. چند تا کلیپ دیدم که تا ساعت یک و دو بعد از نصف شب کافه ها و خیابونای دور و برشون پر بود از جمعیت. طرف تفسیر می کرد که این از اثر جنگ و شکسته! با وجود گرونی و بی آبی و بی برقی، مردم وقتی می بینن که کاری ازشون ساخته نیس و احتمال خیلی بدتر شدن اوضاع هم خیلی زیاده، به خوشی های سطحی و قابل دسترس دل می بندن. یه قهوه یا نوشیدنی کلاس دار یا یه لباس نو. راستش کافیه که احساس خوشی کنن و تا ساعت ها توی کافه و خیاباون علاف باشن. به نظر من بیشتر جای تأسفه تا جای خوشحالی!
هابیل: بازم مطلب رو درک نکردی. کسی منکر این مشکلات و کمبودها نیس. به نظر تو حالا که آب نیس و برق نیس، بنزین گرون شده. هزار تا مشکل دیگه یا باید بریزه تو خیابون و دوباره جنگ خیابونی و بگیر و ببند، یا گوشه ای بشینه و زانوی غم به بغل بگیره. اونا راه دیگه رو پیش گرفتن. توی همون مقاله نوشته بود این جریان هنری مث پاریس بعد از جنگ و لندن دهه شصته. می گه: «هنر نه به عنوان تزئین که به عنوان هویت جمعی مطرحه.» اون ازش به عنوان یه «رنسانس هنری» اسم می بره. چرا توی تهران داره این اتفاق می افته، ولی نه توی پایتخت ها و شهرای بزرگ کشورهای منطقه؟ واسۀ اینه که ایران فرق داره. اینا حاصل تاریخ، ادبیات و موسیقی، عرفان این جامعه متمدنن. عربستان سعودی می ره فلان خواننده رو می آره با خرج میلیاردها دلار و کنسرت های آنچنانی. مردم هم می رن ولی فکر می کنی این واسه شون فرهنگ سازی می کنه؟ فرهنگ از پایین ساخته می شه نه از بالا. فرهنگ هویت رو می سازه. هویت رو نمی شه خرید.
قابیل: امیدوارم اینایی که می گی درست باشه ولی تا وقتی این رژیم فرهنگ کُش و زورگو سرکاره اینا همه اش آب در آسیاب کوفتنه. همون قضیه یکی می مرد ز درد بی نواییه. این دولت محاله بذاره اوضاع فرهنگی از دستش دربره. حالا که توی همۀ جبهه ها گند کارش دراومده، این همه میلیاردها دلاری که خرج مبارزه با اسرائیل کرده و این همه دشمن تراشی و ندانم کاری و این همه مشکلات داخلی، فعلاً توان جلوگیری از این کارهای به قول تو فرهنگی رو نداره و داره مدارا می کنه.
هابیل: این که دوباره رژیم بیاد و جلوی این کارا رو بگیره یا اقلاً سعی کنه بگیره ممکنه ولی تو بازم داری حرف خودتو می زنی؛ تو این فعالیت ها رو معلول شل دادن رژیم می دونی در حالی که من اینا رو یه حرکت هویت بخش و ریشه دار می بینم. این یه مد و تب نیس. این یه حرکت تاریخیه. مال بعد از جنگ دوازده روزه و حتی بعد از قیام زن، زندگی، آزادی هم نیس. سال هاست که این روند شروع شده. البته بعد از جریانات اخیر شدت و نمود بیشتری پیدا کرده. منم بعد از خوندن این مقاله کنجکاو شدم و سری به یه سری سایت های هنری زدم. بیشتر منظورم سایت هاییه که با تئاتر و نمایش سرو کار دارن. اگه خواستی آدرس شون رو بهت می دم که خودت بری نگاه کنی. در زمانی که ما دانشجو بودیم تعداد تئاترهای تهران ۶ ـ ۵ تا بود و چند تا هم در لاله زار بود. الان تعداد تئاترها و سالن های نمایش رو در حد ۶۰۰ ـ ۵۰۰ تا تخمین می زنن. اون موقع چند تا دانشگاه بود که هنرهای نمایشی و دراماتیک درس می دادن الان تعداد این موسسات به بیشتر از صد تا رسیده؛ تازه این ها به اضافه موسسات غیر دولتیه که کلاس ارائه می دهند و هنرپیشه تربیت می کنند. الان هنرپیشه های معروف سینما هم به تئاتر رو آوردن. تئاترهای بزرگ یکی دو ماه نمایش ها رو اجرا می کنند. حتی بعضی تئاترها کمدی سبک «اتراکسیونی» هم بازار پیدا کرده. توی یکی از این سایت های تئاتری نوشته بود که هر شب در تهران بیشتر از صد تا نمایش روی صحنه است. تحولی عجیب در جریانه. نباید دست کمش گرفت.
قابیل: نمی دونم والا… تو خودت هم ایران و ایرانی رو می شناسی: امروز به این بند می کنن، فردا به یه چیز دیگه. متأسفانه پشت کار و پیگیری ای وجود نداره. اگه بود اینا این همه دووم نمی آوردن. ما هم که اونجا نیستیم، همۀ اطلاعات از راه دور و از راه سوشال مدیا به دستمون می رسه. تنها چیزی که معلومه اینه که هر کی ساز خودشو می زنه.
هابیل: جالبه که این حرفا رو می زنی. این که کاری از کسی برنمی آد و همۀ
اینا تبه و مد و از سر مردم می پره و این حرفا اتفاقاً یه اصطلاح جالبی واسه این دیدگاه درست کردن، بهش می گن«خوارانگاری». از یه طرف می گن ما چی بودیم و چی شدیم و همه اش توی هپروت گذشته ان اونم گذشته ای که خودشون دست چین کردن بعد هم ناامید که الان بدبختیم و کاری نمی شه کرد. می دونی؟ هنر در استمرارش به فرهنگ بدل می شه و هنر و فرهنگ بزرگترین و کاری ترین دشمن حکومت های دیکتاتوری و فاشیسته. بنا بر این دست کم نگیر این حرکتو. خیلی امیدوار کننده اس. توی اون مقاله می گه «تهران شهری است که دارد از خاکسترش بلند می شود، آرام، پیوسته، بی آن که کسی پرچمش را تکان دهد تهران دارد خودش را زنده می کند و این زیباترین نوع رنساسنس است. رنسانی که از دل مردم می جوشد.»


















