آوازهای فصل سرد
به گزینش: ف.م.سام
تغییر فصل ها از دیرباز دستمایه ای پر تکرار برای انواع آفرینش های هنری بوده است. در این میان فصل بهار به خاطر پیام نوزایی و شکوفایی طبیعت و پس از آن پاییز به سبب رنگارنگی سحرآمیز حریقی که در باغ و بوستان برمی انگیزد بیش از دو فصل دیگر سال مورد توجه هنرمندان و از آن جمله شاعران قرار داشته است. در شعر کلاسیک فارسی به دشواری اثری را می توان یافت که به تمامی به موضوع تابستان یا زمستان پرداخته باشد؛ ظاهراً در سنت شعر کهن ما به دلیل نوع نگرش زیبایی شناسی ادبی این نوع شعر، شاید هم به سبب پاره ای مقتضیات محیطی و شرایط خاص جغرافیایی جای زیادی برای این گونه مضامین وجود نداشته است. حال آنکه به عنوان نمونه در شعر ژاپنی و به خصوص شعر هایکو تقریباً به تمامی چهار فصل سال و از آن میان فصل زمستان، به گونه ای یکسان پرداخته می شود.
با این همه، کم توجهی به بیان عناصر معنایی موجود در جلوه های فصل زمستان از سوی شاعران قدیم موجب آن نشده است که شعر کلاسیک ما به تمامی از این دست مضامین تهی بماند. از جمله رایج ترین مفهومی که از زمستان در ادبیات تعلیمی فارسی وجود ندارد، هشدار برای در اندیشۀ بی برگی آینده بودن است؛ نظیر این بیت سعدی:
هر که دانه نفشاند به زمستان در خاک. ناامیدی بود از دخل به تابستانش
پرداختن به مضامین مرتبط با فصل زمستان و استفاده از مفاهیم ناشی از آن برای بیان احساسات شاعرانه، مانند بسیاری دیگر از مضامین ادبی تازه، از عصر مشروطیت و در پی آن در دورۀ رنسانس ادبی شعر فارسی آغاز می شود. برای نمونه ملک الشعرا بهار دو قصیدۀ مستقل با عناوین «شب زمستانی» و «ماجرای زمستان» دارد. در قصیدۀ «ماجرای زمستانی» که بالغ بر پنجاه و دو بیت است، شاعر ضمن وصف فصل سرما و بارش برف به مضایق و مشکلات اجتماعی ناشی از دشواری های حاصل از برف و یخبندان زمستانی می پردازد. با آغاز نهضت ادبی شعر نو فارسی و دگرگونی های نظام دلالت و معنا در شعر، می بینیم که بخشی از مجموعۀ آثار دو تن از شاعران نسل اول این جنبش ادبی، با عناوین «زمستان» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» عرضه می شود که حاکی از به وجود آمدن تغییرات ژرف در دیدگاه های احساسی شاعران این دوره است. در شعر «زمستان» مهدی اخوان ثالث از نمادهای فصل زمستان برای بیان تمثیلی اختناق سیاسی حاکم در مقطع زمانی خاصی از تاریخ معاصر سود می جوید. شعر «در شب سرد زمستان»، سرودۀ نیما یوشیج و منظومۀ «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ فرخزاد نیز، بیش از آنچه بیانگر تصاویر عینی و ملموس باشند اثری تراژیک با رویکردهای اجتماعی و فلسفی محسوب می شوند
بدیهی است تمامی آثاری که با تأثیرپذیری از عناصر مفهومی و انتزاعی و جلوه های بیرونی و عینی این مضمون در حوزۀ ادبیات فارسی به وجود آمده از ارزش های یکسانی برخوردار نیستند اما بی تردید، علاقمندان ژرف اندیش ادبیات در هر یک از نمونه هایی که در این شمارۀ پیک ارائه شده است نشانی هایی از نکات قابل تأمل خواهند یافت.
شب زمستانی
علی اسفندیاری )نیما یوشیج)
۲۱) آبان ۱۲۷۶ ـ ۱۶ دی ماه (۱۳۳۸

در شب سرد زمستانی
کورۀ خورشید هم چون کورۀ گرم چراغ من نمی سوزد،
و به مانند چراغ من
نه می افروزد چراغی هیچ،
نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.
من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم
در یک شب تاریک.
و شب سرد زمستان بود.
باد می پیچید با کاج،
در میان کومه ها، خاموش.
گم شد او، از من جدا، زین جادۀ باریک.
و هنوزم قصه بر یاد است
وین سخن آویزۀ لب:
که می افروزد؟ که می سوزد؟
چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟
در شب سرد زمستانی
کورۀ خورشید همچون کورۀ گرم چراغ من نمی سوزد.
زمستان
مهدی اخوان ثالث (م. امید)
۱۰) اسفند ۱۳۰۶ ـ ۴ شهریور (۱۳۶۹

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لرزان است.
و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون،
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من، ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است، آی…
دمت گرم و سرت خوش باد.
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای.
منم، من؛ میهمان هر شبت، لولی وش مغموم،
منم، من؛ سنگ تیپا خوردۀ رنجور،
منم، دشنام پست آفرینش، نغمۀ ناجور.
نه از رومم نه از زنگم،
همان بی رنگ بی رنگم.
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم.
حریفا! میزبانا!
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم،
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این
یادگار سیلی سرد زمستان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
گزینه ای از منظومۀ:
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
فروغ فرخزاد
۸) دی ماه ۱۳۱۳ ـ ۲۴ بهمن (۱۳۴۵

و این منم ،
زنی تنها، در آستانۀ فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز، روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک؛ خاکِ پذیرنده
اشارتی است به آرامش.
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
و غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته مسلول
و مردی که از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگ هایش
مانند مارهای مرده
از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش
آن هجای خونین را تکرار می کنند:
ـ سلام، سلام،
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم.
در آستانۀ فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان
صبور، سنگین، سرگردان
فرمان ایست داد؟
چگونه می شود به مرد گفت
که او زنده نیست،
او هیچ وقت زنده نبوده است.
***
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داس های واژگون شدۀ بیکار
و دانه های زندانی.
نگاه کن که چه برفی می بارد…
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
ـ آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد،
ای یار، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.
زمستان در منظومۀ حماسی:
آرش کمانگیر
سیاوش کسرایی
( ۵اسفند ۱۳۰۵ ـ ۱۹ بهمن (۱۳۷۴

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش، دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفتۀ دم سرد؟
آنک، آنک، کلبه ای روشن،
روی تپه روبه روی من.
در گشودندم، مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستانِ خشمِ برف و سوز
در کنار شعلۀ آتش
قصه می گوید برای کودکان خود عمو نوروز:
***
پیرمرد آهسته، با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه
جستجو می کرد.
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:
ـ زندگی را شعله باید، برفروزنده
شعله ها را هیمۀ سوزنده.
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگلی روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایه بان های تو جوشنده.
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان .
ـ زندگانی شعله می خواهد
صدا سر داد عمو نوروز:
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
شعر کوتاهی از:
شفیعی کدکنی )م. سرشک)
)زاده ۱۹ مهر ماه(۱۳۱۸

در عبور از زمستان
ایستاده
«ابر و باد و ماه و خورشید و فلک»
از کار.
زیر این برف شبانگاهی.
بدتر از کژدم،
می گزد، سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن گم.
زیر صد فرسنگ برف اما
در عبور است از زمستان.
دانۀ گندم.
زمستان بینوایان
غزلی از:
محمد حسین شهریار
۱۱) دی ماه ۱۲۸۵ ـ ۲۷ شهریور (۱۳۶۷

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را
به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را
طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را
به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که جاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را
به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یارب دست آن مشکل گشایان را
نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را
به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلتد
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را
به کام محتکر روزی مردم دیدم و گفتم
که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را
به عزت چون نبخشیدی، به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیاندیشد هم از آغاز پایان را
از چکامه:
ماجرای زمستان
محمدتقی بهار ـ ملک الشعرا
۱۸) آذر ۱۲۶۵ ـ یکم اردیبهشت (۱۳۳۰

دوش چون برشد آن درفش سیاه
گشت پیدا طلایۀ دی ماه
تیره ابری برآمد از برِ کوه
که بپوشید پرده بر رخ ماه
بادی از مرز شهریار دمید
که به پیل دمنده بستی راه
سوز سرما گذشتی از روزن
راست چون نوک سوزن از دیبا
برف روشن، میانۀ شب تار
چون به هم در شده ثواب و گناه
حال از این گونه بود شب همه شب
تا به هنگام بامداد پگاه
برفی افتاد پاک و روشن، لیک
روز ما جمله تیره کرد و تباه
من از این برف قصه ای دارم
قصه ای غم فزای و شادی کاه
کودکان جمله در خروش و نفیر
هر یک اندر عزای کفش و کلاه
لرز لرزان ز تفِ برف چنان
که بلرزد ز باد تند گیاه
همه گرد آمدند در برِ من
همچو عشاق گرد مهرگیاه
که زمستان رسید و برف نشست
خیز و پیرایه ده به حجره و گاه
گرد کن، توشۀ زمستانی
از ره وام یا ز دیگر راه
من ز خجلت فکنده سر در پیش
که چه بود این بلیۀ بیگاه
روز من شد سیه ز برف سپید
وز کفم شد برون سپید و سیاه
هر که اندوخته ندارد سیم
گو بیاندوز رنج باد افراه
فرصت جمع سیم و زر بنداد
کار درس و کتاب اینت گناه
عمر در حرفۀ ادب طی شد
گذرانیده ساعتی به رفاه
لاجرم حرفۀ ادب بگرفت
پس یک عمر دامنم ناگاه
خدمت خلق بود پیشۀ من
با وفا و خلوص بی اکراه
کردۀ من مرا بس است دلیل
گفتۀ من مرا بس است گواه
با چنین حال و با چنین اندوه
چه کنم، لا اله الا الله
چه کنم ؟ شکر، کایزد ذوالمن
شرف و عز من بداشت نگاه
نام من هست در زمانه بلند
چه غم ار هست بام من کوتاه
زان کسان نیستم که در برشان
قدر نام نکو کم است از کاه
زان گروهم که دیری از پس مرگ
نامشان زنده است در افواه
غزلی از:
محمدعلی بهمنی
۲۷) فروردین ۱۳۲۱ ـ ۹ شهریور (۱۴۰۳

روح یخی
یخ کرده ام اما نه از سوز زمستان
اما نه از شب پرسه های زیر باران
یخ کرده ام، یخ کردنی در تب، تبی که
جسمم دارد باورم، می سوزد از آن
یخ کرده ام اما تو ای دست نوازش
روح یخی را با چنین شولا مپوشان
گرمم نخواهی کرد و فرقی هم دارد
یخ بسته ای پوشیده باشد یا که عریان
یخ کرده ام چون قطب آری اینچنین است
وقتی نمی تابی تو ای خورشید پنهان
یخ کرده ام، یخ کرده ام، ای جان پناهم
مگذار فریادت کنم در کوهساران


















