معرفی کتاب کافورپوش
مرسده بصیریان حریری
رمان «کافورپوش» اثر عالیه عطایی، نویسندۀ ایرانی ـ افغانستانی، داستانی روان شناختی است که برندۀ جایزۀ مهرگان ادب شده است. سبک نگارش عطایی در این رمان بسیار ذهنی است و خواننده را درگیر گفتگوهای ذهنی و درگیری های درونی شخصیت اصلی می کند. زبان رمان سرراست و لحن آن تا حدی اعتراضی است اما در ابتدا به نظر می رسد داستان کند پیش می رود. رمان پر از نمادهای مختلف است. عنوان «کافورپوش» به رنگ سفید (کفنپوشی و پاکی) و همچنین خاصیت کافور در کاهش قوای جنسی اشاره دارد که در طول داستان اشارات مختلفی به آن می شود. موضوعات اصلی که این رمان به آن می پردازد بحران هویت و اصالت، جنسیت و مردانگی و فقدان و تنهایی است.

عالیه عطایی در مصاحبه ای می گوید:
«برای نوشتن قصۀ کسی که دچار بحران هویت است نمونۀ بیرونی نداشته ام. درکل برای من همیشه کسانی که این مرز برایشان کمرنگ است ـ یعنی نه مرد هستند و نه زن ـ جذاب بوده اند. به لحاظ ذهنی دغدغۀ این آدم ها برایم مهم بوده است.
برای ساخت و پرداخت شخصیت کتاب نمونۀ عینی نداشتم. آدم هایی که دچار بحران هویت هستند، مشخصه هایی دارند که این را مانی شخصیت رمانم ندارد. تصور من این بود که من باید این آدم را بسازم.»
کسی که عزیزی را گم می کند، گاهی بسیار بیشتر از کسی که عزیزی را از دست داده، دچار حجم عظیم اندوه و ویرانی و سرگشتگی می شود. «کافورپوش» داستان گم شده، حس فقدان او و جستوجو برای یافتن اش است. مانی خواهر دو قلویی داشته که گمش کرده و نمی داند دچار چه سرنوشتی شده یا اصلاً چرا گم شده.
داستان با این جمله آغاز می شود: «آبجی گم شده.» راوی (مانی) از طریق مونولوگ ها و گفتگوهای ذهنی، خواننده را با خود همراه می کند. این آبجی در واقع نمادی از بخش پنهان و زنانۀ وجود مانی است که به دلیل یک نقص مادرزادی و عقیم بودن مانی، نمود بیشتری یافته است.
عنوان کتاب یکی از نکاتی است که باعث گیرایی آن می شود: کافورپوش. قبل از شروع داستان نمی شود به معنای مشخصی رسید و حتی تا آخر داستان هم معنای آن تا حدی مبهم باقی می ماند. تا هنگامی که مانی سر مزار مادر و خواهرش می گوید: «بالاخره سال کبیسه هم تمام شد. این یک روز اضافی اش برای این بود که به اینجا برسم و تو را پیدا کنم. بلند شو کافورپوشم! بلند شو نگاه کن.»
مشکلات مانی در مواجهه با بحران هویت بیشتر به اصالت و جنسیت مربوط می شود:
«آدم اگر اصالت نداشته باشد آدم نیست و اگر در این شهر نکبتی شکل آدم به خودش می گیرد به خاطر این است که همه مثل تو هستند و وقتی همه شکل همند چه جای تعجب.»
خود مانی اصالتش را در مادرش و زادگاهش می بیند و برای همین هم با ملوس، نامادری اش و یعقوب، برادر ناتنی اش رابطۀ خوبی ندارد، چون آن ها را مقصر دور افتادن از اصالتش می داند. برای او «اصالت در محیط معنا دارد. اصالتی که گم شود هویتت را هم به بازی می گیرد و کم کم خودت را گم می کنی و از یاد می بری.» او هم خودش را فراموش کرد و آبجی را به جایش آورد اما این کار فقط اوضاعش را وخیم تر کرد و کارش را به تیمارستان کشاند. مانی دربارۀ زادگاهش تنها خاطرات محوی دارد که آن ها را براساس گفته های ملوس و پدرش ساخته است و این تیره و تار بودن خاطرات، او را در تاریکی بی پایان توهم غرق می کند.
جست وجوی مانی برای یافتن خواهرش، او را به ریشۀ بسیاری از زخم های روانی و رازهای خانوادگی می رساند.
خواننده با جریان سیال ذهن مانی همراه می شود بدون اینکه پرش های زمانی باعث سردرگمیش بشود. یکی از نکات قوت داستان، غافلگیری خواننده در اواخر رمان است، زمانی که متوجه می شود آبجی در واقع بخش جدایی ناپذیر وجود خود مانی است.
قسمتی از رمان کافورپوش نوشتۀ عالیه عطایی را بخوانیم:
«می ترسم از عرض خیابان که رد می شوی برق روسری صورتی ات چشم راننده را بزند و دیر پایش را روی ترمز بگذارد. “چرا اینقدر سر به هوایی دختر؟”
حتماً می ترسد که دوباره قولم را فراموش کنم و نیاورمش بازار. می گویم: “خواهرجان! من تنها مهندس درس و درمون کارخونه ام، وقت آزاد ندارم.”
چشم های گرد کودکانه اش را تنگ می کند یعنی مثلاً قهر است. به نگین می گویم: “آبجی رو ببر بازار، ببر کافی شاپ، ببر کلاس ایروبیک.”
بهانه می آورد. همین است که بین مان فاصله می افتد. می ترسد به دلیل سادگی های آبجی مسخره اش کنند. همیشه نگران خودش است. به بابک که می گویم از نگین دفاع می کند. می گوید: “مانی جان، بس کن.” جان را چنان می کشد که انگار کسی مغزش را به دندان گرفته! ملوس می گوید: “اگه حواست نباشه نگین هم می ره.”
کجا می رود؟ نگین خودش آمده. آدم هایی که خودشان می آیند که نمی روند. آن هایی می روند که به زور بیایند. کسی را قربانی کنند که خودشان جایش را بگیرند. مثل تو! تو کی می روی ملوس؟ نه، تو خودت قربانی شدی. تو مجبور به بزرگ کردن بچه های شوهرت بودی. تو مادرمان را نکشتی. جفت مان کشت ولی می دانی که می شود جفت را تربیت کرد؟ نگین گفته بود: “جنین از طریق جفت حتی احساسات مادرش رو هم می فهمه.”»
اینکه پایان نوشته با پایان داستان همراه است شاید توانسته حس عاطفی داستان را بهتر منتقل کند: «همه تو را دیدند بس که ماه بودی! من هم تو را دیدم که رفتی… از جانم رفتی… تو رفتی و من را نیمه رها کردی. چه کسی می تواند بفهمد چرا من کامل نمی شوم جز تو؟ چه کسی دید که چطور از همان بدو تولدم ناقص شدم جز تو؟ نیمه ام… خواهرم…»
کتاب کافور پوش توسط نشر چشمه در سال ۱۴۰۴ منتشر شده است.


















