در سوگ آن جان های نازنین
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
به رغم سنت همه ساله که در شمارۀ نوروزی دو ماه نامۀ پیک مجموعه ای از شعرهای بهاری به دوستداران ادبیات فارسی تقدیم می شد، در این نوروز که هنوز زخم دردناکی که در حوادث دی ماه گذشته بر تن و جان هموطنان ما نشست التیام نیافته، جایی برای شادمانه های بهاری نبود. بنا بر این شعرهایی که برای این شماره برگزیده شد، در حقیقت سوگ سرود مرگ معصومانۀ آن همه جان های نازنینی است که دیگر بار نثار راه آزادی میهن شدند. ناگفته پیداست که این شعرها هر یک در موقعیت هایی متفاوت و به بهانه هایی دیگر و گاه از سوی شاعرانی سروده شده که سال های سال است که دیگر در میان ما نیستند اما چه بسیار جای درد و دریغ است که هنوز زبان حال و سخن دل کسانی در روزگار ما باشند. امید آن که مضامین این سروده ها از این پس هیچ گاه مصداق پیدا نکنند.
ف. م. سام

گزینه ای از تعزیت نامه
سعدی شیرازی
خون سیاووشان
غریبان را دل از بهر تو خون است
دل خویشان نمی دانم که چون است
عنان گریه چون شاید گرفتن
که از دست شکیبایی برون است
دگر سبزی نروید بر لب جوی
که باران بیشتر سیلاب خون است
دگر خون سیاووشان بود رنگ
که آب چشم ها عناب گون است
شکیبایی مجوی از جان مهجور
که بار از طاقت مسکین فزون است
که دنیا صاحبی بد عهد و خونخوار
زمانه مادری بی مهر و دون است
نه اکنون است بر ما جور ایام
که از دوران آدم تا کنون است
نمی دانم حدیث نامه چون است
همی بینم که عنوانش به خون است

احمد شاملو
(ا. بامداد)
بر سنگفرش
یاران ناشناخته ام،
چون اختران سوخته،
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی،
دیگر زمین، همیشه شبی بی ستاره ماند.
آنگاه،
من که بودم
جغد سکوت لانۀ تاریک درد خویش،
چنگ ز هم گسسته زه را
یک سو نهادم.
فانوس بر گرفته به معبر درآمدم.
گشتم میان کوچه مردم،
این بانگ بر لبم شرر افشان:
آهای!
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را بر سنگفرش ببینید!
این خون صبحگاه است که گویی به سنگفرش
کاین گونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن…
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش.
چنگ ز هم گسیختۀ زه را
زه بستم.
پای دریچه نشستم.
وز نغمه ای که خواندم پرشور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
شکستم:
آهای!
این خون صبحگاه است گویی به سنگفرش
کاین گونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن…
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید
خون را به سنگفرش ببینید!
خون را به سنگفرش…

محمدرضا شفیعی کدکنی
(م. سرشک)
سوگ نامه
موج موج خزر از سوگ سیه پوشانند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند
بنگر آن جامه کبودان افق، صبحدمان
روح باغند، کزین گونه سیه پوشانند
چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال
لاله ها، آینۀ خون سیاووشانند
آن فرو ریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشانند
نامشان زمزمۀ نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند
گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری، همه بی هوشانند
باز در مقدم خونین تو ای روح بهار!
بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند .

سیمین بهبهانی
از غزل مرگ بی هنگام
ای جهانی سوگوار از مرگ بی هنگامتان
تا جهان جاری است جاری باد بر لب نامتان
ای نهان افتادگان چون قلب رویش زیر خاک
در تن هر شاخساری می دود پیغامتان
خاک کشتنگاهتان را بوسه زد آزادگی
پایمردی اینچنین شایستۀ هر گامتان
ای صدای بی صدایی تان خروش قرن ها
مایه ور، بیداریم از خفتن آرامتان
قامت حق بر بلندای زمان افراشتید
گو به ناحق نقش بندد بر زمین اندامتان
متن سربی رنگ مشرق را بدوزد سرخ گل
هر سحرگه، خونتان ابریشم گلفامتان
داغتان آخر دوای درد جانفرسای ماست
بس به هنگم است، آری، مرگ بی هنگامتان !

مهدی اخوان ثالث (م. امید )
از منظومه بلند نادر یا اسکندر
دارها برچیده، خون ها شسته اند
موج ها خوابیده اند آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیاب افتاده است.
در مزار آباد شهر بی تپش
وایِ جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان ، سرشان به زیر بال ها
در سکوت جاودان مدفون شده است
هرچه غوغا بود و قیل و قال ها
آب ها از آسیاب افتاده است
دارها برچیده، خون ها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبن های پلیدی رسته اند
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود آش دهن سوزی نبود
این شب است، آری، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتاراست و گرگ و روبه است
گاه می گویم فغانی برکشم
باز می بینم صدایم کوته است
باز می گویند فردای دگر،
صبر کن تا دیگری پیدا شود
نادری پیدا نخواهد شد دریغ
کاشکی اسکندری پیدا شود

شهریار دادور
رویش ناگزیر جوانه
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم
از ضربه های تبرهاتان زخم دار است،
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که باد هرزۀ شبگرد
با های هوی و نعرۀ مستانه در گذر باشد
با صبح روشن پر ترانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید،
گیرم که می برید،
گیرم که می کشید،
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

هوشنگ ابتهاج (سایه)
بهار سوگوار
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینۀ جویبار گریۀ بید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من که در این روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست از پی شام سیاه صبح سپید
که راست سایه درین فتنه ها امید امان؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید


















