به یاد آن کهن بوم
در جایی از این کرۀ خاکی سرزمینی است که نشانی آن را نه در نقشه های جغرافیا، بلکه در جان و روان مردمانی باید جست که در همۀ هزاره های تاریخ به یک نام زیسته اند: ایرانی.
این مردمان که تمامی راه پر نشیب و فراز تاریخ زندگی بشر را با سر فرازی طی کرده اند، از تبارهای گوناگون آمده اند، به زبان های گوناگون سخن گفته اند، آفریدگار را به نام های گوناگون پرستیده اند ولی همواره گهواره و گورشان یک نام داشته است: ایران.
برای این مردمان طنین نام ایران، آواز کهن رودی است که هزاران سال پیش از سرچشمه های فرهنگ مشرق زمین سرچشمه گرفت و همچنان به سوی آیندۀ بی نهایت جاری است.
شاعران بسیاری در ستایش این سرزمین شعر نوشته اند که فردوسی بزرگ بی تردید ایرانی ترین آن هاست. با این که نام ایران حدود هفتصد بار و در پاره ای از نسخه ها هشتصد بار، در شعر فردوسی تکرار شده ولی حقیقت این است که تمامی آن تقریباً پانصد هزار بیت، برای ایران سروده شده است. شاهنامه پیش از آن که کتاب اسطوره و تاریخ و حماسه باشد، ایران نامه است. در این اثر بنیادین زبان فارسی، از ایران نه تنها به عنوان سرزمین ایرانیان، بلکه به عنوان مفهوم فرهنگ و هویت ایرانی یاد می شود. برخی از شاهنامه پژوهان بر آنند که در اندیشۀ فردوسی، جغرافیای ایران نه یک جغرافیای شناختی، بلکه یک جغرافیای معرفتی است که مرکز زمین به شمار می رود و همۀ سرزمین های دیگر در پیرامون آن قرار دارند.
در این شماره از دو ماهنامۀ پیک مجموعه شعرهایی را آورده ایم که به نام ایران و برای ایران سروده شده است و در دیباچه، ابیاتی از جای جای شاهنامه را برگزیده ایم تا دوستداران ایران آن ها را همراه با فرزانۀ جاوید نام توس، فردوسی، به یاد آن مرز پر گهر بخوانند.
نشستنگه شهریاران
برگرفته از: شاهنامه
حکیم ابوالقاسم فردوسی
(۳۱۹ ـ ۴۰۳ خورشیدی)

ندانی که ایران نشست من است
جهان سربه سر زیر دست من است
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندادند شیر ژیان را به کس
همه یکدلانند یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس
اگر کشت خواهد ترا روزگار
چه نیکوتر از مرگ در کارزار
(از داستان سیاوش)
اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه روز چون آب جوی
چو گودرز و هفتاد پور گزین
همه پهلوانان با آفرین
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
(از داستان رستم و سهراب)
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی
نشستنگه شهریاران بدی
کنون جای سختی و رنج و بلاست
نشستنگه تیز چنگ اژدهاست
کسی کز پلنگان بخوردست شیر
بدین رنج ما را بود دستگیر
کنون چاره ای باید انداختن
دل خویش از این رنج پرداختن
(از داستان رزم با شاه هاماوران)
که ایران چو باغی است خرم بهار
شکفته همیشه گل کامکار
سپاه و سلیح است دیوار اوی
به پرچینش بر نیزه ها خار اوی
(از داستان پادشاهی شیرویه)
دریغا وطن من

محمد تقی«ملک الشعرا» بهار
(۱۸ آذر ۱۲۶۵ اول اردیبهشت ۱۳۳۰)
ای خطۀ ایران میهن، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
دور از تو گل و لاله و سرو سمنم نیست
ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من
بس خار مصیبت که خلد دل را در پای
بی روی تو ای تازه شکفته چمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بی برگ
کز بافتۀ خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو
آوخ که نگریاند کس را سخن من
آنگاه نیوشند سخن های مرا خلق
کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من، وطن من
کهن دیارا
نادر نادر پور
(۱۶ خرداد ۱۳۰۸ ـ ۲۹ بهمن ۱۳۷۸)

کهن دیارا ، دیار یارا، دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم؟ و گر بمانم کجا بمانم؟
نه پای رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم؟ درخت خشکم
عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد در استخوانم
در این جهنم، گل بهشتی چگونه روید، چگونه بوید؟
من ای بهاران، از ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم
صدای حق را سکوت باطل در آن دل شب چنان فرو کشت
که تا قیامت در این مصیبت گلو فشارد غم نهانم
کبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نیست
که تا پیامی، به خط جانان ز پای آنان فرو ستانم
سفینۀ دل نشسته در گِل، چراغ ساحل نمی درخشد
در این سیاهی سپیده ای کو که چشم حسرت در او نشانم
الا خدایا! گره گشایا! به چاره جویی مرا مدد کن
بود که بر خود دری گشایم، غم درون را برون کشانم
چنان سراپا شبِ سیه را به چنگ و دندان درآورم پوست
که صبحِ عریان به خون نشیند بر آستانم، در آسمانم
کهن دیارا، دیار یارا، به عزم رفتن دل از تو کندم
ولی جز آنجا وطن گزیدن نمی توانم، نمی توانم
برگزیده از چکامۀ بلند:
سرودۀ مهدی اخوان ثالث «م. امید»
(۱۰ اسفند ۱۳۰۶ ـ ۴ شهریور۱۳۶۹)

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا ای کهن پیرِ جاوید برنا
ترا دوست دارم، ترا دوست دارم
ترا ای گرانمایه دیرینه، ایران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
ترا ای کهن زادبومِ بزرگان
بزرگ آفرینِ نامور دوست دارم
هنروار اندیشه ات رخشد و من
هم اندیشه ات هم هنر دوست دارم
گمان های تو چون یقین می ستایم
عیان های تو چون خبر دوست دارم
هم آن پور بیدار دل بامدادت
نشابوری هورفر دوست دارم
همه کشتزارانت از دیم و فاراب
همه دشت و در جوی و جَر دوست دارم
کویرت چو دریا و کوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را
به پاکی نسیم سحر دوست دارم
هم افسانه ات را که خوشتر ز طفلان
برویاندم بال و پر دوست دارم
تو در اوج بودی به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره بر شو بر اوج معانی
کت این تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی نه غربی نه تازی شدن را
برای تو ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهان است پیروز باشی
برومند و بیدار و بهروز باشی
دوباره می سازمت وطن
سیمین بهبهانی
( ۲۸ تیر ۱۳۰۶ ـ ۲۸ مرداد ۱۳۹۳)

دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش
دوباره یک روز روشنا سیاهی از خانه می رود
به شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان خویش
اگر چه صدساله مرده ام به گور خود خواهم ایستاد
که بر درم قلب اهرمن ز نعرۀ آنچنان خویش
کسی که عظم رمیم را دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه به عرصۀ امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بود
جوانی آغاز می کنم کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی به جاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی زگرمی دودمان خویش
دوباره می بخشیم توان اگرچه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان اگرچه بیش از توان خویش
گزیده ای از چکامۀ بلند:
وطن یعنی…
مصطفی بادکوبه ای
(متولد سال ۱۳۲۸ ـ اراک )

شبی دل بود و دلدار خردمند
دل از دیدار دلبر شاد و خرسند
که با بانگ بنان و نام ایران
دو چشمم شد ز شور عشق گریان
چو دلبر شور اشک شوق را دید
به شیرینی ز من مستانه پرسید:
بگو جانا که مفهوم وطن چیسنت؟
که بی مهرش دلی گر هست، دل نیست
به زیر پرچم ایران نشستیم
و در را جز به روی عشق بستیم
به یمن عشق در ناب سفتیم
و در وصف وطن این گونه گفتیم:
وطن یعنی درختی ریشه در خاک
اصیل و سالم و پر بهره و پاک
وطن خاکی سراسر افتخار است
که از جمشید و از کِی یادگار است
وطن یعنی نژاد آریایی
نجابت، مهرورزی، باصفایی
وطن یعنی سرود و رقص آتش
به استقبال نوروز فره وش
وطن یعنی اوستا خواندن دل
به آیین اهورا ماندن دل
وطن تیر و کمان آرش ماست
سیاوش های غرق آتش ماست
وطن فردوسی و شهنامۀ اوست
که ایران زنده از هنگامۀ اوست
وطن یعنی در دست پینه بسته
به پای دارِ قالی ها نشسته
وطن در هی هی چوپان کرد است
که دل را تا بهشت عشق برده است
وطن یعنی بلندای دماوند
ز قهر ملتش ضحاک در بند
وطن یعنی سخن، یعنی خراسان
سرای جاودان عشق و عرفان
در این میهن دو سیمرغ است در سیر
یکی شهنامه، دیگر منطق الطیر
وطن یعنی تو و گنجینۀ راز
تفأل از لسان الغیب شیراز
وطن یعنی سرود مهربانی
وطن یعنی شکوه همزبانی
وطن یعنی دیار عشق و امید
دیار ماندگار نسل خورشید
کنون ای هموطن، ای جان جانان
بیا با ما بگو پاینده ایران


















