… در آوردگاه بیم و امید …
هوشیار افسر
…
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است
…
این چه رازی است
که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
…
سایه
بیش از یک ماه از روزهای دردناک ۱۸ و ۱۹ دی ماه گذشته است و گویی که ژرفای فاجعه را پایانی نیست. هر روز از میهن خبر و گزارش جدیدی می رسد که ابعاد هولناک آنچه حکومت با مردم جان به لب رسیده کرده و می کند را آشکارتر می سازد و انگار تا انتهای این کابوس هنوز مانده است. از خود می پرسم که این کارگزاران فریب و جنایت، غوطه ور در گرداب قدرت و دین که در پی ناکجا آباد «بهشت اجباری» خویش گم شده اند، به کدام ورطۀ پست دیگری درمی غلتند؟ دیگر جنگی خانمانسوز با حریفانی قَدَر، که از ویتنام تا افغانستان و از عراق تا غزه بارها نشان داده اند که پیام آور ویرانی و نسل کشی اند؟ دیگر جنایتی مهیب در زندان با بیش از پنجاه هزار زندانی سیاسی که اکثر آن ها در همین بزنگاه به اسارت کشیده شده اند؟ و یا هر دو با هم؟ این «پای تا سر شکمانِ» قدرت به کجا رهسپارند؟ «حفظ نظام» به بهای ویرانی ایران؟
بر مردم خسته و داغدیده مان چه رفته است که بسیاری به دخالت نظامی قدرت ـ مستانی دلبسته اند که حتی به شهروندان کشور خود در مینیاپولیس رحم نمی کنند؟ و بسیاری دیگر در نگرشی بهتان وار از تاریخ به «ناجی» از آن سوی آب ها چشم دارند؟ و «ناجی»، که خود ده ها سال است با آن مرز و بوم بیگانه است و هواداران برون مرزی اش انتقامی خونبارتر از آنچه بر آن دیار رفته است را وعده می دهند، نمی داند که این جراحات خونین را با زخمه های خونین تر التیام نتوان بخشید؟ بر سر وعده های دموکراسی و «کمیسیون حقیقت یاب برای آشتی ملی» چه آمد؟
در برزخ بیم و امید اسیرم و از شبکه های اجتماعی گریزان، که برزخ دروغ و واقعیت را برمی تابند. الگوریتم های «هوش» مصنوعی که ما را ناخواسته به دنیایی می برند که در آن از انسان دوستی و همبود انسانی برخاسته بر بنیاد عشق و صلح، هیچ خبری نیست و دوستان و خویشانی که تنها به انتقام می اندیشند و از انتقامی که در راه است سخن می گویند. وای بر ما که چه آسان، تاریخ را فراموش می کنیم که حاکمان کنونی نیز از حفره گاهِ انتقام، چنین هیولا، زاده شدند؛ «هرکه نامخت از گذشت روزگار، نیز ناموزد ز هیچ آموزگار»* و بسا دریغ که من نیز در جوانی، این رهِ به «ناکجا آباد» را پیمودم!
و بسیاری دیگر از ایرانی تباران، که در تنگنای نفس گیر نژادپرستی و عرب ستیزی اسیرند و حاکمان وقت را ایرانی نمی دانند. نسیان تاریخی و ضدیت با واقعیتِ تکثر جامعۀ ایران در هم آمیخته اند و حتی واقعیات آماری ایران را که پایین ترین برآوردش، قومیت یک و نیم میلیون ایرانی را عرب می داند، در عمل انکار می کنند… ده ها میلیون ایرانی آذری و کرد و بلوچ و لر و دیگر مردمان آن دیار چه؟ مگر در تاریخ چند هزار ساله مان، حکمرانان خونریز و تبه کار کم داشته ایم که در جستجویِ بیهودۀ سترونیِ نژادی، دیگر بار به پرتگاهِ مهیبِ «نژاد آریایی» در غلتیم که در قرن بیستم، میلیون ها انسان بی گناه را در اردوگاه های مرگ قربانی کرد؟
و در این وانفسا، تنها گوهر انسانیت است که با کلام عشق و صلح می درخشد… گوهر انسانیت است که به من پند می دهد: در گیراگیر جنایت و حادثه، انسان دوستی پیشه کنم؛ گوهر انسانیت است که به من می آموزد: هیچ قدرتی، تحت هیچ شرایطی، نمی تواند نیروی انتخاب و گزینش آزادانه و آگاهانه را از من سلب کند… پس انتخاب می کنم؛ عشق را انتخاب می کنم… صلح را بر می گزینم… برابری نژادی را انتخاب می کنم… عدالت اجتماعی را بر می گزینم… برابری جنسی و جنسیتی را انتخاب می کنم… آزادی و دموکراسی را برمی گزینم… همدردی با همۀ ستم کشیدگان، هم اندیشان و دگراندیشان را انتخاب می کنم… خشونت پرهیزی را برمی گزینم و حق انتخاب آزادانه را برای خویش و همگان انتخاب می کنم.
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
…
سایه
* ـ رودکی


















