رباعی نو
عکس تازه در قاب
به گزینش: ف.م.سام
رباعی یکی از قدیمی ترین قالب های شعر فارسی است. بیش از هزار سال است که شاعران ما ظریف ترین احساس ها و عمیق ترین اندیشه های خود را در این قالب کوچک بیان می کنند. در میان اوزان شعر کلاسیک فارسی که بر اساس شعر عروضی بنا شده وزن یازده یا سیزده هجایی و فرم چهار مصرعی رباعی کاملاً ایرانی است و در شعر قدیم عرب سابقه نداشته است. به لحاظ محتوی، رباعی مضاعین فراخ دامن و متنوعی را از عاشقانه و عرفانی گرفته تا فلسفی و اجتماعی و سیاسی در بر می گیرد و توانایی انعکاس موضوعات مختلف را دارد، به همین سبب این قالب شعری همواره در زمرۀ قالب های رایج و شاخص شعری اکثر ادوار شعر فارسی بوده است.
«رباع» در لغت به معنی چهارگان و هر چیزی است که چهار بخش داشته باشد. به همین ترتیب رباعی یک قالب شعری چهار مصراعی است که در وزن خاصی سروده می شود. در گذشته به جای رباعی از عنوان دوبیتی هم برای نامیدن این نوع شعر استفاده می شد ولی بعدها میان این دو نوع شعر تفاوت هایی قایل شدند. نخست آن که وزن رباعی خاص این گونه شعر است و با یک هجای بلند آغاز می شود؛ حال آن که وزن دوبیتی یازده هجایی است که آغاز آن با یک هجای کوتاه است و از نظر محتوایی معمولاً مضامین عاشقانه و غنایی را در بر می گیرد. نظیر این دوبیتی منسوب به باباطاهر همدانی:
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو
در قالب رباعی شاعر در سه مصراع اول با ذکر مقدماتی زمینه سازی می کند و در مصراع چهارم که حکم جایگاه پایان بندی شعر را دارد با قاطعیت مقصود خود را بیان می نماید. به همین دلیل گاهی این مصراع در تداول عام به تکیه کلام یا ضرب المثل تبدیل می شود و مقدمات شعر تقریباً از یادها می رود . مانند این رباعی حافظ که مصرع پایانی آن به صورت کلام زبانزد درآمده است:
در سنبلش آویختم از روی نیاز
گفتم من سودازده را کار بساز
گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار
در عیش خوش آمیز نه در عمر دراز
در جریان دگرگونی و تحول شعر فارسی از قالب های سنتی به شیوه های نو شکستن اوزان شعر، که ویژگی مسلط و غالب این جریان ادبی بود نتوانست در ساختار رباعی تغییر ایجاد کند، به گونه ای که نیما یوشیج خود بیش از هزار رباعی سروده است. او در نوشته هایش تصریح کرده است که لحظات شخصی تر و دغدغه های درونی اش را در این قالب بیان می کرده است. از جمله در جایی می گوید: «در رباعیات به طور مجمل، بیان احوال خود را کرده ام، حقیقت مسلک خود را که طریقت است به اشاراتی گفته ام.» به باور برخی از محققان نکته ای که در بررسی سرچشمه های خلاقیت نیما از نگاه پژوهندگان پنهان مانده تاثیرپذیری اشعار کوتاه و ساختارمند واپسین سال های شاعری او از فرم رباعی است. نیما به سبب ممارست های فراوان در این قالب حتی وزن رباعی را در یکی از مثنوی هایش «مثنوی عمو رجب» به کار گرفته است و این در حالی است که در تاریخ شعر فارسی وزن های اصلی رباعی کمتر در قالب مثنوی تجربه شده است. نیما خود در یکی از رباعیاتش به انسجام این قالب شعری اشاره کرده است. آنجا که می گوید:
یک دست بر این بسته و یک دست بر آن
آویخته پای و باز یک دست در آن
آقای رباعی ست که می جوشد زود
می خسبد و خلق مانده بر وی نگران
با این همه تا همین یکی ـ دو دهۀ اخیر تلاشی برای دست بردن در قالب سنتی رباعی از سوی شاعران بزرگ معاصر به عمل نیامد و تنها در سال های پایانی دهۀ نود بود که تنی چند از شاعران جوان با حذف قافیه و حشو و مقدمات و عمودی نوشتن عبارات و کلمات سعی کردند با عنوان «نو رباعی» تغییراتی در این قالب شعری ایجاد کنند. مانند این نمونه از سروده های شاعر معاصر جلیل صفربیگی که از پیشگامان فعال این تلاش ادبی تازه به شمار می رود .عنوان شعر هم «دربارۀ نو رباعی» است:
کرده ست
دو پای خویش را
در یک کشف
«چارانه»
که «نورباعی» ام کن فوراً
در این شعر کوتاه «چارانه» عنوان دیگری است برای رباعی سنتی و همان طور که دیده می شود وزن شعر همان وزن معروف رباعی است ولی رعایت الزام قافیه نشده است و تقطیع و سطربندی آن هم مانند شعر نوی فارسی آزاد و به عبارت دیگر به صورت پلکانی است و از قاعدۀ خاصی تبعیت نمی کند. این قالب جدید شعری با رباعی نو که موضوع گفتار ماست متفاوت است. نو رباعی هم اینک در مراحل تجربی است و تعداد کمی از شاعران معاصر ایران در پی معرفی و ترویج آن هستند. این که نو رباعی تا چه اندازه بتواند در میان انواع شعر امروز فارسی جایی برای خود دست و پا کند سوالی است که زمان پاسخ گفتن به آن هنوز نرسیده است.
و اما رباعی نو، عنوانی است برای رباعیاتی که توسط شاعران معاصر و عمدتاً شاعران نوگرای فارسی زبان سروده می شود و شاخصۀ بارز آن تازگی مضمون، کشف و خلاقیت و به طور کلی بیان حالات شخصی و عاطفی و تجربه های عینی شاعر است. آنچه در پی می آید نمونه هایی از این نوع رباعی است.
علی اسفندیاری
(نیما یوشیج)
(۲۱) آبان ۱۲۷۶ ـ ۱۶ دی (۱۳۳۸

آب در خوابگه مورچگان
از شعرم خلقی به هم انگیخته ام
خوب و بدشان به هم درآمیخته ام
خود گوشه گرفته ام تماشا را، کاب
در خوابگه مورچگان ریخته ام
پل
گفتم رخ تو ، گفت به گل می ماند
گفتم لب تو، گفت به مل می ماند
گفتم قد من، گفت به پیش گل و مل
زینسان که خم آورده به پل می ماند
سخن گیرا
میلت سوی دوستان نهاده است چرا
مهرت همه با بدان زیاده است چرا
گویی که ندارد سخنم گیرایی
پس بر سر هر زبان فتاده است چرا؟

مهدی اخوان ثالث) م. امید(
۱۰) اسفند ۱۳۰۶ ـ ۴ شهریور۱۳۶۹)
کویر
خشکید و کویر لوت شد دریامان
امروز بد و بدتر از آن فردامان
زین تیره دل دیو صفت مشتی شمر
چون آخرتِ یزید شد دنیامان
خیامی
گر زری و گر سیم زراندودی باش
گر بحری و گر نهری و گر رودی باش
در این قفس شوم چه طاووس چه بوم
چون ره ابدی است هر کجا بودی باش
آرزو
نه نغمۀ نی خواهم و نه طرف چمن
نه یار جوان، نه بادۀ صاف کهن
خواهم که به خلوتکده ای از همه دور
من باشم و من باشم و من باشم و من
قیصر امین پور
(اردیبهشت ۱۳۳۸ ـ آبان (۱۳۸۴
گلایه
دستی ز کرم به شانۀ ما نزدی
بالی به هوای دانۀ ما نزدی
دیری است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق سری به خانۀ ما نزدی
از نگفتن
این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد
بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد
گفتگو
برخیز به خون دل وضویی بکنیم
در آب ترانه جست و جویی کنیم
عمر اندک و فرصت خموشی بسیار
تلخ است سکوت، گفتگویی بکنیم

میلاد عرفان پور
(زاده اول بهمن ۱۳۶۷ ـ شیراز)
معدن کاران
ای مانده به شانه هایتان بار گران
ای چشم به راهتان دمادم نگران
پیچیده صدای رنجتان در معدن
ای کارگران، کارگران، کارگران
آگهی
در این همه رنگ آنچه می خواهی نیست
در این همه راه غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آن قدر که آگهی ست، آگاهی نیست
پاییز
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است

ایرج زبردست
)زاده ۱۲ دی۱۳۵۳ ـ شیراز(
ارمغان
ای مردم شهر، عطر هوش آوردم
کوه کلمات را به دوش آوردم
تا بار دگر پنجره ای باز شود
یک تکه از آسمان یوش آوردم
مناره
شب خون سیاه باوری ویران است
از وحشت سایه ها زمان پنهان است
شهری است که از منارۀ مسجد آن
هر روز سری بریده آویزان است
باران
آرام و صبور، پاک و روشن هستی
موسیقی سرشار شکفتن هستی
در چشم تو اشک، بر سرت چادر ابر
باران! تو شبیه مادر من هستی

بیژن ارژن
(زاده پنجم آذر ۱۳۴۸ ـ کرمانشاه (
آدم برفی
قطره قطره شد آب آدم برفی
شد آب در آفتاب آدم برفی
آب از سر او گذشت اما هرگز
بیدار نشد ز خواب آدم برفی
مه در کوه
مه بسته تمام راه بر سینۀ کوه
انگار نشسته آه بر سینۀ کوه
سگ های شکار خسته در دامن دشت
خرگوش سپید ماه بر سینۀ کوه
کتابخانه سوخته
این عشق کتاب خواب هایم را خواند
صحرایی شد سراب هایم را خواند
در سینه کتابخانۀ سوخته ای است
آتش همه کتاب هام را خواند

جلیل صفربیگی
)زاده سوم بهمن ۱۳۵۳ ـ ایلام (
مهمان
در زد کسی، انگار که مهمان داریم
در سفره، گرسنگی فراوان داریم
امروز پدر ابر زیادی آورد
مانند همیشه شام باران داریم!
یک شاخه نور
پاییز شدیم بی بهارستانت
سر ریخته ایم پای دارستانت
ما گم شده ایم شاخه ای نور بیار
از آتش روشن انارستانت
نامه
کم نامۀ خاموش برایم بفرست
از حرف پرم گوش برایم بفرست
دارم خفه می شوم در این تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست

مرتضی برخورداری
(۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۶کرمان (
ابربی باران
یک قطره به لب های سرابی نچکید
بر این همه آه و دم گلابی نچکید
اندازۀ یک برکه دو دستش پر بود
از گوشۀ مشت ابر آبی نچکید
کویر
ابر آمد و با بغض دروغین می رفت
فارغ ز تو ای کویر غمگین می رفت
ای کاش که قطره قطره باران می شد
یک آب خوش از گلوت پایین می رفت
آواره
یا ساکن زیرگذر و پل بوده
یا همدم مشتی آسمان جل بوده
فال و قفس و پرنده و دستۀ گل
دنیاش همیشه گل و بلبل بوده


















