معرفی کتاب
پدر حضانتی
اثر دیدیه ون کولارت
مرسده بصیریان حریری
دیدیه ون کولارت ((۱۹۶۰ ـ ، نویسندۀ فرانسوی و برندۀ جایزۀ گنکور است.کولارت در سال ١٩٨٢ با رمان «بیست سال گرد و غبار» سر و صدای زیادی در ادبیات فرانسه به پا کرد. این رمان برندۀ جایزۀ «دل دوکا» شد. یک سال بعد او جایزۀ آکادمی تئاتر فرانسه را برای نمایشنامۀ «ستاره شناس» کسب کرد و دو رمان بعدی اش «ماهی عشق» و «تعطیلات شبح» به ترتیب برندۀ جوایز «روژه نیمیه» و «گتنبرگ دو لیور» شدند. اوج موفقیت او در ١٩٩٤ با نوشتن رمان «ساده رفتن» رخ داد و توانست با این رمان جایزۀ گنکور آن سال را به خود اختصاص دهد. دیدیه ون کولارت، تحت تاثیر دو نویسندۀ بزرگ ادبیات فرانسه یعنی رومن گاری و مارسل امه است. دنیای داستانی او را ترکیبی از تخیل و طنز گزندۀ مارسل امه و واقع گرایی رومن گاری می سازد.

یکی از ویژگی های تاثیرگذار و متناقض زندگی ون کولارت پدرش است که در رمان پدر حضانتی از آن استفاده شده و آن را به اثری اتوبیوگرافیک تبدیل کرده است. رمان پدر حضانتی اولین بار سال ۲۰۰۷ منتشر شد و شگفتی منتقدان فرانسوی را برانگیخت. این رمان روایتی است از روابط پدر و پسری این دو و حادثۀ تصادف پدر وقتی او هفت سال داشت؛ پدر تا دم مرگ می رود و این داستان خطاب به پدر در بستر مرگ و مرور گذشته است. روایتی که در آن عشق، نفرت و اسرار زندگی حرف اول را می زند. ون کولارت کولاژی از پدرش می سازد در حالی که واقعیاتی از تاریخ فرانسۀ میانۀ قرن بیستم در پس زمینه، در برابر چشمان خواننده قرار می گرد و در نتیجه تاثیر عمیق روایی و احساسی اش تا مدت ها باقی می ماند؛ سادگی قلم او به خواننده تا انتها یادآوری می کند که یک پسربچه نویسندۀ این کتاب است و همین سادگی است که آن را کتابی بسیار دلنشین می سازد.
بخشی از کتاب:
«روز قبل از تولد نود و یک سالگی ات، تو را به خاک سپردیم. اگر می بودی احتمالاً به این موضوع اشاره می کردی که یک سال جوان تر مرده ای. بعد از مراسم تشییع به همۀ مهمانان غذای مفصلی داده شد. دوستان تو، قدیمی و جدید از همه جا آمده بودند. تو تا آخرین روز زندگی ات استعداد خاصی در ایجاد روابط سریع فارغ از سن و سال و تفاوت ها داشتی. هنوز اشک ها کاملاً خشک نشده، خنده ها شروع شده بود. همه مشغول یادآوری دروغ ها، گاف ها، عصبانیت های تندوتیز و شادی های زننده ات بودند و داستان ها، احساسات و موضوعات خنده دار را دربارۀ تو با یکدیگر در میان می گذاشتند. من آدم هایی را که انگار در یک جشن دور میز نشسته اند و گفت و گو می کنند، تماشا می کردم و برایت خوشحال بودم. انگار آن جا بودی، انگار میزبان آن جشن تو بودی.»
شروع کتاب برای ما به عنوان خواننده بسیار هولناک است اما این شروع برای یک پسربچه بسیار فراتر از این هاست و سراسر زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد. شروعی که در همان ابتدا به خواننده نشان می دهد با کتابی عادی روبه رو نیست. جملات ابتدایی کتاب چنین است:
«اولین بار که مُردی هفت سال و نیمم بود. زودتر از وقت پیش بینیشده از یک جشن تولد به خانه برگشته بودم که صدای تو را از اتاق تان شنیدم: «به هر حال روزی که دیگه نتونم راه برم، یه گلوله تو سرم شلیک می کنم. شما که نمی خواید مدام صندلی چرخدار من رو هل بدید؟ نمی خوام دیدیه رو وادار به این کار کنم.»
این صحبت های پدر با این که بسیار برای او گران است اما باعث نمی شود پسر برای تغییر تصمیم پدر کاری انجام دهد چرا که می داند او وکیلی یک دنده است که وقتی تصمیمی بگیرد تا آخر پای آن خواهد ایستاد. در همین روزهاست که پسر تصمیم می گیرد نویسنده شود و با زیبایی داستان و داستان سرایی به زندگی ادامه دهد.
در ادامۀ این تصمیم و مصمم بودن پدر، راوی خردسالِ آن روزها با شنیدن این جمله تصمیم می گیرد پیشاپیش پدرش را در ذهنش بکشد تا اگر روزی او نبود بتواند با واقعیتِ نبودِ او کنار بیاید اما پدر نمی میرد، پاهایش خوب می شود و هرچند با درد، اما به زندگی و راه رفتن ادامه می دهد. از آن به بعد، پسر تصمیم می گیرد پدرش را دوباره به پدری قبول کند و اینطور است که او را به واسطه انتخابِ مجدد «پدر حضانتی» می خواند، چیزی شبیه به «فرزندِ حضانتی».
او با جزئیاتی که اینجا و آنجا می نویسد تصویری بسیار زیبا و تحسین برانگیز از پدر می سازد:
«می توانستی درک کنی که همسرت یک روز به تو خیانت کند. مسئلۀ غیر قابل تحمل برای تو آن بود که بهترین دوستت به تو خیانت کرده بود.»
ادامۀ کتاب نیز به همین شکل شامل روابط پیچیدۀ پدر و پسری است. آن ها در عین حال که بسیار به هم احترام می گذارند روابط پیچیده و گاه بغرنجی نیز دارند. کتاب پدر حضانتی حاصل عمیق ترین و صادقانه ترین احساسات نویسنده است که آن را تبدیل به کتابی بسیار جذاب و خواندنی می کند؛ کتابی ست که هم احساسات شما را درگیر می کند و هم شما را از ته دل شاد و خوشحال می کند.
«در تمام سه نقطه های تعلیق تو، محبتی سرشار از صبر و احتیاط وجود داشت. این همان چیزی ست که من در برابر تو احساس می کنم. درست از زمانی که از زندگی در نقش یک موجود فانی ساده، دست کشیدی.»
در سرتاسر کتاب می بینیم که پسر و پدر هر دو برای کاهش رنج دیگری صحنه سازی و پنهان کاری می کنند و بعد مخفیانه برای یکدیگر غصه می خورند. رمان پدر حضانتی نشان می دهد که چگونه این فرزند به صرف همجواری با پدر و دریافت نشانه ها رشد شخصیتی می یابد. اینجاست که جملۀ فراموش نشدنی شازده کوچولو را به یاد می آوریم: «آنچه اصل است از دیده پنهان است.»
انتظاراتی که پدر از فرزندش دارد بدون بر زبان آوردن آن ها، همواره انتخاب درست را در هر مرحلۀ زندگی و رشد پیش پای او می گذارد: «تو به شکلی کم و بیش آگاهانه همیشه تلاش کردی مرا در مسیری بگذاری که خودت شرایط ادامه دادن آن را نداشتی. در حالی که همیشه احساس خودمختاری و استقلال را به من القا می کردی…»
جالب آن که در انتها هر دو از مسیری که طی کرده اند خرسندند و علی رغم همۀ تلاش ها و سختی ها پذیرندۀ زندگی هستند.
کتاب با این جملات پایان می یابد: «حالا با قلبی آزرده و روحی سبک، جز ادامه دادن، چه می توان کرد؟ ادامه دادن برای خلق کردن، برای ایفای نقش، برای اجرای نمایش. شاید تو حالا دیگر دستیار کارگردان نمایش نباشی، اما تا ابد سوفلور(۱) من خواهی ماند.»
به بیان دیگر قصۀ زندگی این پدر و پسر یادمان می آورد که ما نقشی داریم در زندگی و آنچه به این نقش غنای خاصی می بخشد خلق هنری است.
«زندگی چیزی نیست جز سایه ای لرزان،
بازیگری ناشی،
که ساعتی از عمر خویش را بر روی
صحنه می گذراد
جنب و جوش می کند
و پس از آن دیگر آوازی از او به گوش نمی رسد.» (۲)
(۱ ) کسی که از پشت صحنۀ نمایش، جملات و دیالوگ ها را به بازیگران یادآوری می کند.
(۲) تک گویی از مکبث، نمایشنامۀ ویلیام شکسپیر.
(۳) کتاب پدر حضانتی / Le pere adopte نام فرانسوی
نویسنده: دیدیه ون کولارت
مترجم: بنفشه فریس آبادی
ناشر: نشر چشمه


















