به گزینش: ف.م.سام
شعر زنان امروز
زنان شاعر معاصر را می توان در دو گروه بررسی کرد. نخست شاعران همزمان ما در درون مرز و دوم زنان شاعری که در فراسوی مرزهای جغرافیایی ایران به زبان فارسی شعر می نویسند. در کنار این دستۀ دوم نسل نورسیدۀ دیگری هم در بیرون از مرزهای کشور وجود دارد که شاعرانش تبار ایرانی دارند و اغلب به زبانی غیر از فارسی شعر می گویند. ویژگی های سبکی و زبانی این دستۀ اخیر غالباً از خصوصیات شعر امروز فارسی فاصلۀ زیادی دارد که بحث دربارۀ آن مستلزم مجال و مقال دیگری است.
ادبیات فارسی در دهۀ پایانی قرن بیستم و دو دهۀ اول قرن جدید میلادی، به لحاظ کمی و کیفی شاهد حضور زنان در انواع ادبی گوناگون شعر و نثر بوده است. یکی از مهمترین تحولات سبکی شعر زنان در این دوره، به کار گرفتن واژگانی است که نشانگر آرزوهای چند صد ساله و اعتراض های فرو خوردۀ آنان است و به مرور زمان به یکی از شاخصه های شعر زنان معاصر بدل شده است. فضای سیاسی و اجتماعی پس از انقلاب سال ۵۷ نیز تاثیری عمیق بر شعر زنان به جا گذاشته است. آشنایی با ادبیات مدرن و پست مدرن جهان هم که حاصل دسترسی آسان به اطلاعات از طریق رسانه های دیجیتالی است موجب سنت زدایی از بیان زنانه در شعر تغزلی شده و اغلب شاعران زن، لحن و بیان کلیشه ای سابق را کنار گذاشتند و به کشف های تازه ای در زبان شعر دست زده اند. برای نمونه در مجموعه شعر می خواهم بچه هایم را قورت بدهم اثر رویا زرین حس خشم و درماندگی زن در نقش مادری، به تصویری تکان دهنده بدل شده است. حتی عنوان این مجموعه نیز به نوعی اعتراض به تنگناهای زندگی مادرانۀ زنان در جامعۀ مردسالار را تداعی می کند. به عبارت دیگر شعر زنان در این دو دهه، صدای اعتراض آرام اما ممتد زنان نسبت به موقعیت خود در ساختار خانواده و اجتماع بوده است.
از سوی دیگر فضاها و اشیای خانه و زندگی روزمره، در شعر بسیاری از زنان شاعر معاصر حضوری چشمگیر دارد؛ ریشۀ این امر در آن است که تجربۀ زیستۀ بسیاری از آنان با فضای خانه و عناصر موجود در آن گره خورده و شاعران زن توانسته اند با بهره گیری از این عناصر ملموس، مفاهیم عمیق تری را القا کنند. نکتۀ قابل توجه دیگر در سبک شناسی شعر زنان امروز شکستن مرزهای ژانری و فرمی است. بسیاری از شاعران زن معاصر به قالب های سنتی و نیمایی بسنده نکرده اند . آن ها از شعر آزاد گرفته تا شعر سفید و حتی ترکیب هایی از نثر و شعر را آزموده اند. البته هنوز هم برخی از شاعران زن در قالب های کلاسیک مانند غزل و رباعی طبع آزمایی می کنند و چه بسا که توانسته اند رویکردی فمینیستی به همین قالب های سنتی ببخشند. برای مثال فاطمه اختصاری با طرح عنوان غزل پست مدرن غزل معاصر را از نظر محتوا و زبان دگرگون کرده و موضوعات روزمره و طنز تلخ اجتماعی را وارد این قالب قدیمی کرده است.
باید در نظر داشت که شرایط زیست شاعران زن در داخل ایران با شاعران مهاجر تفاوت هایی دارد و بسیار طبیعی است که این تفاوت ها در سبک و محتوای آثارشان منعکس شده باشد. به عنوان مثال شاعران زن مهاجر که از قید ملاحظات سنتی و اجتماعی درون مرز رها هستند، طبعاً زبان شعری بی پرواتر و بیان آزادتری دارند. از سوی دیگر شعر این گروه به علت برخورداری نزدیک تر با تکنیک های جهانی، بیش از شاعران درون مرز تحت تأثیر تحولات جهانی شیوه های ادبی قرار دارد.
مجموعه ای که پیش رو دارید نمونه هایی از شعر زنان شاعر معاصر فارسی زبان در خارج از ایران است. کوشیده ام در این مجال اندک نمونه های متفاوتی از آثار این دسته از شاعران معاصر را در کنار هم عرضه کنم تا تصویری هر چند کوچک ولی متنوع از این چشم انداز وسیع به دست داده باشیم.
ژیلا مساعد
زادۀ دوم خرداد ۱۳۲۷ در تهران )عضو کمیته داوران جایزۀ ادبی نوبل ـ مقیم سوئد)
در غربت
به من گفتند
تو در غربت تنها خواهی ماند.
نمی دانستند،
غربت نام کوچک من است.
نمی دانستند
تنهایی
اهلی ترین حیوان خانگی من است.
من با غربت بزرگ شدم،
با تنهایی نان خوردم.
با تبعید خوابیدم،
با بی ریشگی چشم گشودم.
من از تبار بادهای بی جهت ام.
همیشه در سفر
همیشه در گذر،
همیشه در راهی که به هیچ کجا نمی رسد.
وطنم نه اینجاست
نه آنجا
و هر جا که بایست
تنها سایه ام، وطن می شود.
دو شعر کوتاه از
ماندانا زندیان
زادۀ ۷ فروردین۱۳۵۱ در اصفهان. مقیم آمریکا

سبز
من و تو از خیابان انقلاب گذشتیم
در بهارستان مشروطه خواندیم
در جمهوری دویدیم
و آزادی
همیشه چند قدم از گاز اشک آور جلوتر بود.
ما دیده نمی شدیم
و آزادی دیده نمی شد.
و برگ های تاریخ
در حافظۀ درختان شهر
که در جستجوی رأی ما
روزنامه های ممنوعه می شدند.
سبز می شد.
کولی
مثل زن های کولی
دنبال جاده های بی مقصد می گردم.
در گوشه های آغوشت
هوای دریا به سرم زده
و شرجی های شانه هایت
و امواج تنت
که بومی تنم شده اند.
تو رفته ای
و آفتابگردان های حاشیۀ دامنم
تا جنوبی ترین رویای خدا قد کشیده اند.
سه رباعی بهاری از :
مهرانگیز رساپور )م. پگاه)
زادۀ خرم آباد لرستان. مقیم لندن

۱
زین ظلمت شب چو رهسپار سحرم
به کزره چهارشنبه سوری گذرم
با کور شود چشم حسودان بهار
باید که ز چشم زخم آتش بپرم!
۲
برخیز، بهار جشن برپا کرده است
با نور و گل و نسرین غوغا کرده است
به آغوش طبیعت آی در سیزده به در
کز شوق تو خانه را شکوفا کرده است
۳
بنگر شعف طبیعت از پا تا سر
خواهد که بگیریش سراپا در بر
نوروز نوید داده کز غم به در آی
یعنی برویم جملگی سیزده به در!
گراناز موسوی
زادۀ ۶ بهمن ۱۳۵۲در تهران. ساکن استرالیا
نامه
به مردی که نمی شناسم
ظهر که از دیوار بالا رفت
ساعت که پا روی پا انداخت
با خودم گفتم
مرگ می تواند منتظر باشد
تا حرف های ناگفته تمام شود.
ما این هفته منتظر فردا شدیم
تا شب از موهایمان پرید.
حالا برف می بارد
و مرگ باید منتظر شود.
برهنه
حتی تمام ابرهای جهان را به تن کنم
باز ردایی به دوشم می افکنند
تا برهنه نباشم.
اینجا نیمۀ تاریک ماه است.
دستی که سیلی می زند نمی داند
گاهی ماهی تنگ
عاشق نهنگ می شود.
بیهوده سرم داد می کشند
نمی دانند
دیگر ماهی شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است.
فاطمه اختصاری
زادۀ ۲۶ خرداد ۱۳۶۵ در کاشمر ـ مقیم نروژ

سهم من از عید
دوتا غریبه، دو مطرود، تکیه داده به هم
دو زخم تشنه که چسبیده بی اراده به هم
بهار نیست و سرمای استخوان سوز است
بهار نیست و نوروز مثل دیروز است
زمان اشک و عزاداری است، نه نوروز
شب قدیمی تکراری است، نه نوروز
بهار ماهی مرده است، سبزه زرد است
میان سفرۀ ما هفت سین سردرد است
بهار نیست، گل نقش بسته بر کاشی است
بهار نیست، فقط رنگ سبز نقاشی است
صدای خندۀ دیو است بعد پیروزی
به فکر قتل شکوفه است باد نوروزی
تمام سهم من از عید شوق زوری من
و جشن سوختنم چهارشنبه سوری من
تمام سهم تو از عید اشک تنهایی
تمیز کردن یک خانۀ مقوایی
فاطمه شمس
زادۀ ۱ تیرماه ۱۳۲۶ در مشهد ـ مقیم آمریکا

بهاریه
چیزی از این بهار در آغوش من کم است
تو نیستی و یکسره، اردی جهنم است
اسفند، سرد و خسته به پاییز میرسد
تقویم، یک دروغ بزرگ و مسلم است
وقتی که هیچ چیز شبیه گذشته نیست
وقتی ردیف و قافیه، گاهی فقط غم است
وقتی به جای (ع. ش.ق) هجوم سه نقطه هاست
وقتی که قحط سیب و حوا و آدم است
بر من مگیر خرده اگر سبز نیستم
وقتی سیاه بر همه رنگی مقدم است
از سین، سکوت مانده و سالی که سوخته
از من همین سرود که بغض دمادم است
رویا زرین
زادۀ ۱۳۵۲ در الیگودرز ـ مقیم سوئد

آن زمین
دوستش می دارم.
لبخندش را
فریبی نه، که هدیه ای می انگارم.
من، همه سنگ هایش را پرستیده ام و
آتش و
آب و خاکش را.
من، آفتابش را پوشیده ام و
عصارۀ ماهتابش را
پیاله پیاله نوشیده ام.
دوستش می دارم،
زمینی که تو روی آن راه می روی.
آزاده دواچی
مقیم استرالیا

دعوت
کسی انگشت می زند به در
کسی از رویای من و تو می ترسد، مادرم.
بیا خواب هایمان را نبینیم،
و با کفش هایی پشت در
و بارانی مسطح
پشت کنیم به ابرها.
این پوتین ها قدیمی اند
سنگ ها هم
گلوله ها هم که از انتظار می آیند
شقیقه ها هم، که می ترسند.
همۀ این ها صمیمی ترین دوستان من و تواند.
در این روزها که می شود
با دهانی پر از باروت
خواب دموکراسی دید
و با طپانچه ای شوم
به عظمت فریادها شلیک کرد.
بیا رویاهایمان را بنویسیم، مادرم.


















