نقد فیلم «سهیلا شماره «۱۷
ساختۀ: محمود غفاری
تانیا احمدی
سهیلا زنی چهل ساله و مجرد است که بنا به گفتۀ پزشکش، فرصت چندانی برای بچه دار شدن ندارد. او تصمیم می گیرد مردی را پیدا کند که بتواند با او ازدواج کند، فرزندی به دنیا بیاورند و در عین حال، مرد شریک زندگی و همدم تنهایی هایش باشد. فیلم به خوبی کشمکش های ذهنی زنی را در آستانۀ میانسالی با خود، جوانیِ از دست رفته، زیبایی و انتظاراتی را که جامعۀ مردسالار بر او تحمیل کرده است، به تصویر می کشد. سهیلا با معیارها و استانداردهایی که جامعه برای یک زن تعریف کرده فاصله دارد: او زنی چهل ساله است که نه ازدواج کرده و نه فرزندی دارد و از نگاه جامعه، به دلیل اضافه وزن، با معیارهای رایج زیبایی زنانه همخوانی ندارد. همین مسائل او را در بحرانی عمیق فرو برده و تا مرز ناامیدی پیش می برد. او در ابتدا به یک مؤسسۀ همسریابی مراجعه می کند اما حتی در آنجا نیز افرادی به او معرفی می شوند که با خواسته ها و معیارهایش همخوانی ندارند. برای مثال، مردی سالخورده به او پیشنهاد می شود که تنها به دنبال کسی است تا جای خالی مادر را برای فرزندانش پر کند؛ گویی زنی مانند سهیلا شایستۀ گزینه ای بهتر نیست.
احساسات سهیلا دائماً سرکوب می شوند و حتی دوستان نزدیکش درک درستی از وضعیت او ندارند. برای نمونه، در یکی از سکانس ها یکی از دوستانش از او می خواهد که برای اجاره کردن یک خانه، نقش همسر او را بازی کند. سهیلا می پذیرد و برای کمک به دوستش همراه او می رود اما زمانی که آن دو مشغول ایفای نقش زن و شوهر هستند، مرد در پاسخ به پرسش صاحبخانه که زنی خوش برخورد اما کنجکاو است، می گوید که آن ها توانایی بچه دار شدن ندارند و به همین دلیل فرزندی ندارند. در این لحظه سهیلا از نظر روحی دچار فروپاشی می شود، زیرا دوستش برای رسیدن به خواستۀ خود، بدون توجه به حساسیت های او، بر زخم های درونی اش دست گذاشته است. پس از رفتن صاحبخانه، سهیلا با دوستانش بحث می کند و متوجه می شود که آن دوست نیز از حرف های دکتر باخبر بوده است؛ چرا که دوست دیگری پیش تر این مسئلۀ خصوصی را برای او تعریف کرده بود. سهیلا درمی یابد که حتی در میان دوستانش نیز نمی تواند احساس امنیت و همدلی داشته باشد.
سکانس های بسیاری بر ظاهر سهیلا تأکید دارند. او در این سال ها دچار اضافه وزن شده، خطوط میانسالی روی صورتش نمایان است و غبغب دارد؛ با این حال همچنان زنی زیباست. چشمان نافذ و خنده های دلنشینی دارد اما از دست دادن طراوت و جوانی، تعادل روانی و اعتماد به نفس او را برهم زده است. در جایی به یکی از دوستانش می گوید که دیگر از آن اعتماد به نفس و «برج عاجی» که پیش تر داشته پایین آمده است و به قول خودش دیگر ایراد نمی گیرد. او به سراغ دوست پسرهای سابقش می رود تا شاید بتواند با یکی از آن ها آینده ای برای خود تصور کند. از هر دو سکانسِ مربوط به این دیدارها می توان فهمید که سهیلا در گذشته با این مردها رفتاری سخت گیرانه داشته است؛ چرا که هر دو هنوز از طرد شدن توسط او دلخورند. در دو سکانس متفاوت، سهیلا با این دو مرد در ماشین هایشان قرار می گذارد اما حضور او در کنار هر دو، حالتی غمبار، تحقیرآمیز و درمانده دارد. یکی از آن ها که ده سال پیش با شوقِ مرصع پلو تا سفرۀ مادر سهیلا هم می آمده، اکنون حتی از یادآوری آن خاطرات پرهیز می کند. دیگری نیز سهیلا را به خاطر ظاهرش مورد قضاوت و سرزنش قرار می دهد.
اما همه چیز با پیدا شدن پسری جوان تر به هم می ریزد. سهیلا دوباره به خنده می افتد، چشم هایش برق می زند و این شور رنگ تازه ای به چهره اش می بخشد. نه عشقی در کار است، نه شناختی، نه حتی جدیتی. با این پسر آشکارا به جایی نمی شود رسید؛ به آینده ای نمی شود امید داشت. از طرفی پسر ادعا می کند زنان پا به سن گذاشتۀ تنها را خوب می شناسد و اعتراف می کند که خواسته اش یک همزیستیِ مسالمت آمیز است با منفعتی برای هر دو طرف. او به سادگی آماده است تا جذابیت جنسی اش را با یک رفاه اقتصادی نسبی تاخت بزند. در نهایت، وقتی می فهمد سهیلا وارد بازی اش نمی شود، بی صدا کنار می کشد و می رود. سهیلا نفس عمیقی می کشد، انگار چیزی را درون خودش فرو می دهد. مسیرش را عوض می کند تا خود را برای زندگیی واقعی تر آماده کند؛ زندگیی که در آن نقشی بازی نکند و نقشی هم به او تحمیل نشود. آنچه فیلم را به اثری قابل قبول و خوش فکر تبدیل کرده، همین تصمیم های سهیلا است. او با وجود حس شکست و فرسودگی، در نهایت دست به انتخاب می زند و منفعل باقی نمی ماند. درست است که حضور آن پسر جوان چیزهایی را در او بیدار کرده، اما در نهایت بازی او را پس می زند. در آخرین ثانیه های معرفی اش به عنوان شمارۀ هفده، از ادامۀ حضور در برنامۀ تحقیرآمیز مؤسسۀ همسریابی نیز انصراف می دهد و همین لحظه است که به سنت های تحمیل شده پشت می کند و مسیر دیگری را می گزیند.


















