یاد وطن در ادبیات مشروطه
دورۀ مشروطه در ایران که سال های پایانی سدۀ سیزدهم هجری قمری را در بر می گیرد یکی از پر تلاطم ترین ادوار تاریخ اجتماعی و فرهنگی ایران است. این دوره به واسطۀ گسست های بنیادین در ساختار قدرت، پیدایش مفاهیم نوین سیاسی، نظیر وطن، ملت، قانون و آزادی و نیز مواجهۀ مستقیم ایران با مدرنیتۀ غربی، بستری فراهم آورد که ادبیات فارسی، به ویژه شعر ناگزیر به دگرگونی شد.
دکتر کریمی حکاک در اثر مهم خود با عنوان طلیعۀ تجدد در شعر فارسی می نویسد:
«اگر از منظر تاریخ ادبیات بنگریم، وضعیت بسیاری از شعرهایی که در دهه های آغازین قرن بیستم در ایران سروده شده اند مبهم است. اصطلاحاتی همچون شعر مشروطه یا شعر دوران مشروطه، معمولاً و به طور کلی برای اشاره به همۀ شعرهایی به کار می رود که در نخستین دهه های قرن بیستم و قبل از رواج یافتن و غلبۀ شعر نو سروده شده اند. همین اصطلاح ها به گونه ای خاص تر بر شعرهایی دلالت دارند که از نظر موضوعی به نحوی با انقلاب مشروطه، در سال های ۱۲۹۰ـ۱۲۸۴ (۱۹۱۱ـ۱۹۰۵)، پیوند دارند. این شعرها در قیاس با آثار غنایی کلاسیک، سیاسی ترند و از لحاظ مضمون به حوادث روز بیشتر توجه دارند و از نظر شکل و صورت بی دقتی و آسان گیری بیشتری در آن ها دیده می شود.»
واژۀ وطن در زبان فارسی اگر چه از دیرباز در متون ادبی حضور داشته اما معنای آن در طول تاریخ ثابت نمانده است. در شعر کلاسیک، به ویژه در سنت عرفانی، این واژه بیشتر حامل دلالت های معنوی و هستی شناختی است، حال آنکه در شعر دورۀ مشروطه به مفهومی سیاسی و اجتماعی بدل می شود. این تحول را نمی توان صرفاً تغییر در شیوه و سبک دانست بلکه باید آن را نشانه ای از تغییر در ساختار اندیشه و جهانبینی ایرانی به شمار آورد. به عبارت دیگر، این دگرگونی بخشی از گذار معرفتی از تفکر سنتی به آگاهی مدرن در ایران است.
در شعر عرفانی فارسی وطن مفهومی است که از سطح جغرافیایی فراتر می رود و به ساحت وجودی انسان تعلق می یابد. در این سنت انسان موجودی است که از موطن اصلی خود، یعنی عالم قدس دور افتاده و در جهان مادی گرفتار آمده است. مولوی در همین معنا می گوید:
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
در شعر عرفانی غربت و بازگشت دو مفهوم بنیادین هستند که با وطن پیوندی ناگسستنی دارند. در این نوع تفکر غربت به معنای وضعیت انسان در جهان ماده و بازگشت سیر و سلوک برای وصول به اصل است.
در شعر کلاسیک غیر عرفانی نظیر آثار سعدی نیز واژۀ وطن فاقد مفهوم ملی و سیاسی است و تنها به معنی زادگاه و محل اقامت به کار می رود و به قول ملک الشعرا بهار حتی به معنی کشور نیز نیست.
با ورود ایران به عصر جدید مفهوم وطن دچار تحولی اساسی شد؛ این تحول نتیجۀ عواملی نظیر آشنایی با اندیشۀ سیاسی غرب، شکل گیری مفهوم ملت، گسترش مطبوعات و ظهور تفکرات روشنفکری رخ می دهد، لذا در شعر مشروطه وطن دیگر موضوعی صرفاً عاطفی و تخیلی نیست بلکه به مفهومی سیاسی، تاریخی و اجتماعی تبدیل می شود و شاعران این دوره آن را به عنوان ایران به مثابۀ یک کلیت مستقل جغرافیایی، فرهنگی و اجتماعی می فهمند. بنا بر این در دورۀ مشروطه شاعر صرفاً یک هنرمند نیست بلکه کنشگری اجتماعی است که شعرش به وسیله ای برای بیداری و مقاومت اجتماعی بدل می شود. ملک الشعرا بهار، از این نوع شعر با عنوان «وطنیات» یاد می کند.
در شعر مشروطه دگرگونی مفهوم وطن به تغییر در زبان شعر نیز می انجامد. در شعر این دوره کاهش صنایع پیچیدۀ لفظی، افزایش لحن خطابی و نزدیکی به زبان مردم و به باور استاد شفیعی کدکنی، از زیبایی شناسی شعر می کاهد و بر کارکرد آن می افزاید.
در این شمارۀ پیک به مناسبت چهاردهم مرداد که در تقویم ایران به نام روز مشروطیت ثبت شده، نمونه ای از اشعار شاعران مشروطه با موضوع آزادی وطن را به پیشگاه خوانندگان سخن شناس تقدیم می کنیم. همان طور که می دانیم در روز چهاردهم مرداد ماه سال ۱۲۸۵ خورشیدی، برابر با پنجم اوت ۱۹۰۶ میلادی، پس از یک سلسله مبارزات پر نشیب و فراز مردم علیه استبداد حکومت قاجار، مظفرالدین شاه فرمان تأسیس مجلس شورای ملی را امضا کرد و در روز هجدهم مهرماه همان سال، نخستین دورۀ مجلس رسماً آغاز به کار کرد.
از چکامه:
ای وطن من
محمد تقی بهار
«ملک الشعرا»

(۱۲۶۵ـ ۱۳۳۰ خورشیدی)
ای خطۀ ایران مهین، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من
بس خار مصیبت که خلد دل را در پای
بی روی تو ای تازه شکفته چمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بی برگ
کز بافتۀ خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو
آوخ که نگریاند کسی را سخن من
و آنگاه نیوشند سخن های مرا خلق
کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من، وطن من
بینوا وطن

اشرف الدین حسینی گیلانی
«نسیم شمال»
(۱۲۴۹ـ۱۳۱۲ خورشیدی)
ای غرقه در هزار غم و ابتلا وطن
ای در دهان گرگ اجل مبتلا وطن
ای یوسف عزیز دیار بلا وطن
قربانیان تو همه گلگون قبا وطن
بی کس وطن، غریب وطن، بینوا وطن
ای جنت معارف ویران شدی چرا
از رخت علم یکسره عریان شدی چرا
در آتش جهالت بریان شدی چرا
ای بی معین و مونس و بی اقربا، وطن
بی کس وطن، غریب وطن، مبتلا وطن
ای باغ پر شکوفه، گل و یاسمن چه شد
آن نزهت و طراوت سرو و سمن چه شد
بر عاشقان کشته مزار و کفن چه شد
گریان به حال زار تو مرغ هوا وطن
بی کس وطن، غریب وطن، مبتلا وطن
عریان ز چیست پیکرت ای مادر عزیز
کو لعل و گنج و گوهرت ای مادر عزیز
شد خاک تیره بسترت ای مادر عزیز
نوباوگان تو ز غمت در عزا وطن
بیکس وطن، غریب وطن، بینوا وطن
آن قدرت و جسارت و جوش و خروش کو
شیران جنگجوی پلنگینه پوش کو
جمشید و کیقباد چه شد، داریوش کو
ای جای ناز و نعمت و عز و علا وطن
بی کس وطن، غریب وطن، بینوا وطن
تبریزیان تمام دچار مصیبتند
تهرانیان تمام به زلزال و وحشتند
گیلانیان تمام گرفتار محنتند
از بهر مرد و زن شده محنت سرا وطن
بی کس وطن، غریب وطن، بینوا وطن
در هیچ کس حمیت و دین و ثبات چیست
جان کندن است زندگی ما حیات نیست
از هیچ سمت راه گریز و نجات نیست
ای مبتلا به درد و غم بی دوا وطن
بی کس وطن، غریب وطن، بینوا وطن
پیام آزادی

ابوالقاسم عارف قزوینی
(۱۲۵۹ـ ۱۳۱۲ خورشیدی)
پیام دوشم از پیر می فروش آمد
بنوش باده که یک ملتی به هوش آمد
هزار پرده از ایران درید استبداد
هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد
ز خاک پاک شهیدان راه آزادی
ببین که خون سیاوش چه سان به جوش آمد
هخامنش چو خدا خواست منقرض گردد
سکندر از پی تخریب داریوش آمد
برای فتح جوانان جنگجو جامی
زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد
وطن فروشی ارث است این عجب نبود
چرا که آدم از اول وطن فروش آمد
صدای نالۀ عارف به گوش هر که رسید
چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد
گزیده ای از مسمط:
یادآر زشمع مرده، یادآر

سرودۀ علامه علی اکبر دهخدا
(۱۲۵۷ـ۱۳۳۴ خورشیدی)
ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری
یادآر ز شمع مرده، یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق نگارخانۀ چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف زمام تمکین
زان نوگل پیشرس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین
از سردی دی فسرده، یاد آر
چون گشت ز نو زمانه آباد
ای کودک دورۀ طلایی
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا، خدایی
نه رسم ارم، نه اسم شداد
گل بست زبان ژاژخایی
زان کس که ز نوک تیغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستایی
تسنیم وصال خورده، یاد آر
در راه آزادی

محمد فرخی یزدی
(۱۲۶۸ـ ۱۳۱۸خورشیدی)
هر لحظه مزن در که در این خانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله که فریاد رسی نیست
آزادی اگر می طلبی غرقه به خون باش
کاین گلبن نوخاسته بی خار و خسی نیست
دهقان رهد از درد و محن یک نفس اما
آن روز که دیگر ز حیاتش نفسی نیست
گر موجد گنم بود از چیست که زارع
از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست
هر سر به هوای سر و سامانی و ما را
در دل به جز آزادی ایران هوسی نیست
تازند و برند اهل جهان گوی تمدن
ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست
در راه طلب فرخی ار خسته نگردد
دانست که تا منزل مقصود بسی نیست
عشق وطن

میرزاده عشقی
(۱۲۷۳ـ ۱۳۰۳ خورشیدی)
خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاه دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من
نامردم ار که بی کله آنی به سر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما
ای چرخ زیر و روی تو زیر و زبر کنم
جاییست آرزوی من ار من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر آنچه می کنی بکن ای دشمن قوی
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم
من آن نیم به مرگ طبیعی راحت هدر کنم
معشوق عشقی ای وطن، ای عشق پاک من
ای آن که ذکر نام تو شام و سحر کنم
عشقت نه سرسری است که از سر به در شود
مهرت نه عارضیست که جای دگر برم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان به در کنم


















