معرفی کتاب هرس
به قلم نسیم مرعشی
مرسده بصیریان حریری
رمان هرس نوشتۀ نسیم مرعشی، دومین اثر داستانی این نویسنده و روزنامه نگار ایرانی است؛ کسی که پیش تر با کتاب پاییز فصل آخر سال است در سال ۱۳۹۳ برندۀ جایزۀ ادبی جلال آل احمد شد. هرس رمانی ضدجنگ است که پیامدهای جنگ ایران و عراق را از زاویه ای متفاوت روایت می کند، زاویه ای که نه در خط مقدم، بلکه در زندگی روزمرۀ یک زوج خرمشهری بازتاب می یابد.
مرعشی در این اثر، برخلاف ادبیات سنتی جنگ که معمولاً بر قهرمانی ها و روایت های حماسی تمرکز دارد، به پشت جبهه و زخم های پنهان صلح می پردازد. از نگاه او، جنگ با امضای قطعنامه پایان نمی یابد، بلکه در جان آدم ها ادامه پیدا می کند. در هرس می بینیم که بازسازی خانه ها و کاشت دوبارۀ نخل ها آسان تر از ترمیم روح زنی است که فرزندش را در بمباران از دست داده است. جنگ ساختار روانی نوال را چنان در هم شکسته که او دیگر توان بازگشت به زندگی عادی را ندارد. رمان با این تصویر، ایدۀ ضدجنگ خود را مطرح می کند: آسیب های روانی جنگ، نسل به نسل منتقل می شوند و گاه درمان ناپذیر هستند.
در این روایت، جنگ بزرگ ترین عامل فروپاشی پیوندهای انسانی است. رابطۀ عاشقانه و استوار رسول و نوال پس از جنگ به رابطه ای فرسایشی و آکنده از سوءتفاهم تبدیل می شود. جنگ نه تنها فرزندشان را می گیرد، بلکه توان درک متقابل را نیز از آن ها می رباید؛ رسول در تلاش برای ساختن آینده است و نوال در گذشته و سوگ فرو رفته. مرعشی با نمایش زندگی مردم جنوب سال ها پس از ۱۳۶۷، مفهوم کلیشه ای «پایان جنگ» را زیر سؤال می برد. برای شخصیت های داستان، جنگ رویدادی نیست که تمام شده باشد؛ زندگی در میان غبار، نخل های سوخته و خاطرات تلخ نشان می دهد که صلح ظاهری نتوانسته آرامش را به مردم بازگرداند.
رمان از جایی آغاز می شود که سال ها از پایان جنگ گذشته و نوال ناپدید شده است. رسول در سفری طولانی به دنبال همسر گمشده اش می گردد و سرانجام او را در مکانی عجیب و در وضعیتی دور از انتظار پیدا می کند. روایت غیرخطی و رفت و آمدهای زمانی، رازهای زندگی این زوج و دلایل فروپاشی روانی نوال را به تدریج آشکار می کند.
در زندگی عادی، تولد فرزند نشانۀ امید به آینده است اما در این رمان، جنگ معنای مادری و زایش را مخدوش کرده است. اصرار وسواسگونۀ نوال برای به دنیا آوردن پسری دیگر، نه از سر امید، بلکه واکنشی بیمارگونه به تروما و فقدان است. خرمشهر که روزی خانه و پناه رسول و نوال بود، پس از جنگ به گورستانی از خاطرات بدل شده؛ جایی که وطن و خانه، به جای امنیت، یادآور مرگ و ویرانی هستند. نوال برای فرار از این واقعیت تلخ، به انزوای مطلق در دل نخلستان پناه می برد.
«رسول گفته بود پسرها دارند به دنیا می آیند. همین دیشب گفته بود. همین دیشب که نوال برای بار هزارم گفته بود از اهواز بروند شهری که مرد داشته باشد. بعد از این همه سال که اصرار کرده بود بروند خرمشهر را ببینند و رسول گفته بود نه، دیگر بند نمی کرد به برگشتن به خرمشهر. می گفت بروند شیراز، اصفهان، تهران، هر شهر دیگری که مرد داشته باشد. می گفت وقتی باز جنگ بشود باید کسی باشد که شهر را نگه دارد.»
پیوند نوال با نخلستان بسیار عمیق است. ناباروری روانی او پس از مرگ «شرحان» در نخل های بی ثمر و سوختۀ اطرافش بازتاب می یابد. تلاش رسول برای کاشت پاجوش های تازه، استعاره ای از تلاش او برای بازگرداندن نوال به زندگی است. از نگاه رسول، برای ادامه دادن باید گذشته را هرس کرد اما نوال این هرس شدن را نوعی انکار هویت و خاطره می بیند.
تمرکز رمان بر خود جنگ نیست بلکه بر پس لرزه های روانی آن است: ترکش هایی که حتی پس از صلح نیز در زندگی آدم ها باقی می ماند. استفاده از عناصر جنوب – نخلستان ها، اروند رود و آداب محلی – به داستان فضایی ملموس و زنده بخشیده است. نخل در این رمان نماد هویت، زایش، سوختن و تلاش برای احیا در خاکی غارت شده است. در فرهنگ جنوب، نخل بیشترین شباهت را به انسان دارد: واحد شمارش آن «نفر» است، اگر سرش قطع شود می میرد و اگر غرق شود خفه می شود. نویسنده از این ویژگی ها برای تصویر وضعیت شخصیت ها بهره می گیرد؛ نخل های سربریده و سوختۀ خوزستان، آینۀ آدم هایی هستند که اگرچه زنده اند اما سرِ روانی شان در جنگ بریده شده است.
رمان تا اواخر ساختاری واقع گرایانه دارد اما در فصل پایانی ناگهان به فضایی سوررئال نزدیک می شود. نخلستان در پایان به پناهگاهی بدوی برای نوال تبدیل می شود؛ جایی که او از جهان آدم هایی که جنگ را تمام شده می دانند فاصله می گیرد و در سکوت طبیعت حل می شود. گویی برای رهایی از رنج انسانی، ترجیح می دهد به بخشی از طبیعت جنوب بدل شود؛ همانگونه که نخل ها در سکوت، رنج خاک را تحمل می کنند.
«بردنمون تهِ تهِ سیاهیه نشون مون داده اند و آورده اندمون زمین. ما از جهنم برگشته ایم. نگاه مون کن؛ ما مُرده ایم. خودمون، زمین مون، گاومیشامون؛ همه مُرده ایم. زن نباید ببینه بچه هاش مُرده اند، خونه اش رُمبیده، زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. باید بمیره…»


















