برابری و اعلامیۀ استقلال آمریکا
به مناسبت دویست و پنجاهمین سالگرد انتشار اعلامیه
هوشیار افسر
مقدمه
۴ جولای ۲۰۲۶، دویست و پنجاهمین سالگرد اعلامیۀ استقلال ایالات متحده بود. اعلامیۀ استقلال که یکی از مهم ترین اسناد تاریخ بشر محسوب می شود، توسط توماس جفرسون، یکی از بنیانگذاران و سومین رئیس جمهور ایالات متحده، نوشته شده است. شناخته شده ترین بخش اعلامیه، مقدمۀ آن است که اعلام می کند: «ما این حقایق را بدیهی می دانیم که همۀ انسان ها برابر آفریده شده اند، که خالقشان به آن ها حقوق سلب ناشدنی اعطا کرده است، که از جملۀ آن ها می توان به زندگی، آزادی و جُستن خوشبختی» اشاره کرد. منظور واقعی جفرسون از نوشتن «…همۀ انسان ها برابر آفریده شده اند» چه بود؟ در ۲۵۰ سال تاریخ ایالات متحده، بر مفهوم «برابری» چه رفته است؟ در سال ۲۰۲۶ چگونه می توان برای تحقق این آمال انسان دوستانه تلاش ورزید؟ برای کنکاش در جهت پاسخ به این پرسش ها باید از بخش های کم تر شناخته شدۀ اعلامیه شروع کنیم.

بخش های کم تر شناخته شدۀ اعلامیۀ استقلال ایالات متحده
طولانی ترین بخش اعلامیه به «شکایت نامه» اختصاص دارد که اساساً فهرستی از ۲۷ شکایت است. این «شکایت نامه» توجیه اصلی برای جدایی سیزده مستعمره از امپراتوری بریتانیا و تشکیل یک کشور مستقل به حساب می آید. اعلامیه با شروع از مقدمه، زمینه را برای شکایات فراهم می کند و می گوید آنچه توسط شاه مستبد بر ۱۳ مستعمرۀ آمریکا رفته است نه فقط «گذرا» بلکه «طرحی» برای تثبیت «استبداد مطلق» است و از این رو «حق مردم است که آن را تغییر دهند یا لغو کنند.»
۲۶ شکایت اول، تمام جنبه های حکومت استعماری پادشاه بریتانیای کبیر را که «استبداد مطلق» ایجاد کرده بود، پوشش می دهند و سپس شکایت ۲۷ کاملاً متمایز است. چرا؟ اولاً، شکایت ۲۷ به موضوع بومیان ساکن در سیزده مستعمره و سرزمین های ماورای آن ها می پردازد؛ ثانیاً، به طور غیر مستقیم یکی از مهمترین خواسته ها یا مطالبات (اگر نگوییم مهم ترین) مهاجران سفیدپوست در مستعمرات را مطرح می کند: موضوع گسترش سرزمین های تحت کنترل ۱۳ مستعمره که پس از استقلال به ایالات متحده فراروییدند.
قبل از این که به ارتباط این موضوع با برابری بپردازیم بیایید محتوای آن را بررسی کنیم؛ آخرین و بیست و هفتمین شکایت بیان می کند که پادشاه بریتانیا «شورش های داخلی را در میان ما برانگیخته است و تلاش کرده است تا وحشی های بی رحم سرخپوست که قانون شناخته شدۀ جنگ آن ها نابودی بی رحمانۀ همه سنین، جنسیت ها و شرایط (زیست) است را به جان ساکنین سرزمین های ما بیاندازد.»
در حالی که اشاره به مردم بومی به عنوان «وحشی های بی رحم سرخپوست» یک توهین نژادی آشکار است، بخش آغازین که «شورش های داخلی» را بیان می کند، به شورش های بردگان علیه وضعیتشان اشاره دارد. بنا بر این در یک شکایت، پدران بنیانگذار ایالات متحده بر دو جنبۀ شرم آور و نژادپرستانۀ تاریخ آمریکا را که تا امروز به اشکالی دیگر ادامه یافته، مهر تأیید زدند: برده کشی آمریکایی های آفریقایی ـ تبار و نسل کشی مردم بومی.
جنبۀ مربوط به بومیان آمریکای شمالی مطروحه در شکایت بیست و هفتم زمانی آغاز شد که امپراتوری بریتانیا در اکتبر ۱۷۶۳ پیمانی را با مردم بومی امضا کرد (امتیاز پادشاه بریتانیا به قبیلۀ پونتیاک) که بر اساس آن گسترش سرزمین های تحت سلطۀ سفید پوستان ساکن سیزده مستعمرۀ آمریکایی بریتانیا متوقف شد. برخی از مورخان معتقدند که بیست و هفت شکایت با شکایت های کم اهمیت تر شروع می شوند و به شکایت های بزرگ تر ختم می شوند و شاید بزرگ ترین شکایت، شکایت بیست و هفتم باشد. مخالفت پادشاه بریتانیا با گسترش و مصادرۀ زمین از مردم بومی آمریکای شمالی، با این معیار، بزرگ ترین شکایت است.
بنا بر این، جفرسون و تمام پنجاه و پنج بنیانگذار دیگر که اعلامیۀ استقلال را امضا کردند با بیان این که «همۀ انسان ها برابر آفریده شده اند» در مقدمه و سپس توهین نژادی به بردگان آفریقایی تبار و بومیان آمریکا، یک تناقض تاریخی ایجاد کردند که همچنان ادامه دارد. شاید تناقض کلمه ای بیش از حد ملایم باشد و ریاکاری نمایانگر بهتری از آنچه آن ها انجام دادند و انجام شده است، باشد. به گفته معروف لاروشفوکو، اخلاق گرای فرانسوی قرن هفدهم: «ریاکاری، باجی است که رذیلت به فضیلت می دهد» به این معنا که حتی افراد بدخواه نیز نیازمند درستکاری هستند!
اگر به جای نیت، به نتیجه نگاه کنیم، آنچه در قرن بعد رخ داد، چیزی ماورای وحشتناک بود؛ در حالی که میلیون ها نفر از بومیان در سراسر قارۀ آمریکا [1] در واقعه ای که بسیاری از مورخان نسل کشی می نامند جان خود را از دست داده بودند، این اقدامات شرم آور در نود سال بعدی با گسترش برده داری برای تولید پنبه که به زمین بیشتری نیاز داشت، ادامه یافت و از این رو نسل کشی علیه بومیان برای بیرون راندن آن ها از زمین های حاصل خیزی که در آن ساکن بودند، ادامه یافت [2].
منظور توماس جفرسون از برابری چه بود؟
شاید هرگز به طور قطع ندانیم که منظور جفرسون از «… همۀ انسان ها برابر آفریده شده اند» چه بوده است؛ می توانیم سوالات مشخصی را مطرح کنیم و از نوشته های او به حدس و گمان بپردازیم.
آیا جفرسون منظورش این بود که فقط مردان برابر آفریده شده اند و نه زنان؟ آیا منظورش فقط مردان سفید پوست زمین دار بوده؟ آیا منظورش این بود که همۀ انسان ها برابر آفریده شده اند اما بعداً به دلیل عوامل زیادی به گروه هایی دچار «انحطاط» شدند و دیگر برابر نیستند؟ منظور جفرسون از برابری دقیقاً چه بود؟ توانایی ها و ویژگی های برابر؟ برابری در مقابل قانون؟
تنها کتابی که توسط جفرسون نوشته شده «یادداشت هایی دربارۀ ایالت ویرجینیا» است که برای اولین بار در سال ۱۷۸۵ منتشر شد. علاوه بر اعلامیۀ استقلال، او نامه های زیادی نوشته است اما لزوماً به اندازۀ این دو سند رسمی نیستند. در کتاب یادداشت ها، جفرسون به وضوح از سیاه پوستان به عنوان نژادی پست تر، چه از نظر «جسم و چه از نظر ذهن» صحبت می کند. در همان کتاب، جفرسون استدلال می کند که بومیان آمریکای شمالی ویژگی های مشابهی با اروپایی های سفید پوست داشتند.
متفکران عصر روشنگری اروپا به دو دستۀ مونوجنسیست ها (Monogenesists) و پُلی جنسیست ها (Polygenesists) تقسیم می شدند. پُلی جنسیست ها مانند لینو معتقد بودند که «نژادهای» مختلف انسانی توسط «خالق» به صورت جداگانه «آفریده» شده اند و اروپایی های سفیدپوست پیشرفته ترین و برترین صفات را دارند در حالی که آفریقایی ها در پایین سلسله مراتب انسانی با پست ترین صفات قرار دارند. از سوی دیگر، مونوجنسیست ها مانند بوفون و بلومن باخ معتقد بودند که همۀ «نژادهای» انسانی از آدم و حوا (که از نظر آن ها شبیه اروپایی های سفید پوست بودند) سرچشمه گرفته اند و به دلیل عوامل محیطی و سایر عوامل دچار«انحطاط» شده اند. در سلسله مراتب انسانی بوفون، اروپایی های سفیدپوست در صدر قرار داشتند در حالی که آفریقایی ها چهارم و بومیان آمریکا پنجم بودند.
جفرسون هنگام خدمت به عنوان سفیر در فرانسه، با بوفون مناظره کرد و استدلال او این بود که بومیان آمریکای شمالی از همان توانایی های اروپایی های سفیدپوست برخوردارند. جفرسون در حالی که در کلام با برده داری مخالف بود، در طول زندگی خود به طور متوسط صاحب شصت انسان برده بود. او همچنین معتقد بود که پس از پایان برده داری، همۀ بردگان آزاد شده باید به آفریقا بازگردانده شوند زیرا زندگی در کنار اروپایی های سفیدپوست برای آن ها غیرممکن است. به نظر می رسد که جفرسون دیدگاه های متناقضی داشته و بین مُنوجنسیسم و پُلی جنسیسم مردد بوده است. بنا بر این حداقل در زمان نگارش اعلامیۀ استقلال جفرسون به مُنوجنسیسم اعتقاد داشت زیرا در اعلامیۀ استقلال نوشت: «همۀ انسان ها برابر آفریده شده اند.»
در مورد مسئلۀ مردان در مقابل زنان، نوشته های اولیۀ جفرسون تا حدودی تمایلات زن ستیزانه داشت اما مورخان آن را به شکست در روابط عاطفی و اضطراب های اجتماعی نسبت می دهند. پس از جوانی، او بر نقش سنتی زنان به عنوان مادر و شریک رابطۀ عاشقانه تاکید کرد. این دیدگاه در مورد زنان در میان اکثر متفکران مرد عصر روشنگری غالب بود. شاید بتوان اطمینان بیشتری داشت که منظور او از «همۀ انسان ها برابر آفریده شده اند» مردان بوده است و نه زنان.
سخنی در پایان
صرف نظر از تناقضات و شاید ریاکاری بنیانگذاران ایالات متحده در اعلام این که «… همۀ انسان ها برابر آفریده شده اند» و صرف نظر از آنچه واقعاً منظورشان بوده است، اعلامیۀ استقلال، برابری را به یکی از مبانی هویتی ایالات متحده تبدیل کرد. ۴۱ نفر از ۵۶ (هفتاد و سه درصد) امضا کنندۀ اعلامیۀ استقلال در برهه ای از زندگی خود افرادی را به بردگی گرفته اند. حداقل ۱۳ رئیس جمهور ایالات متحده در طول زندگی خود افرادی را به بردگی گرفته اند و هشت نفر در دوران تصدی خود به طور فعال انسان ها را به بردگی گرفته اند. از سوی دیگر، افراد دیگری مانند جان آدامز، دومین رئیس جمهور ایالات متحده، هرگز افرادی را به بردگی نگرفتند اما از مخالفان سرسخت برابری بودند و سلسله مراتب طبقاتی و اشرافیت بریتانیای کبیر را ستایش می کردند. با این حال، طرفداری از برابری در مواجهه با شکست ها و عقب نشینی ها هرگز کاملا متوقف نشد.
در دسامبر ۱۸۶۵ پس از یک جنگ داخلی خونین، ایالات متحده متمم سیزدهم قانون اساسی را تصویب کرد که برده داری را ممنوع می کرد و در ژوئیه ۱۸۶۸ متمم چهاردهم تصویب شد که حق شهروندی از طریق تولد، طی سلسله مراتب مراحل قانونی هنگام بازداشت و اعلام جرم و برابری در حفاظت قانونی شهروندان را برای همه فراهم کرد. پس از آن، متمم پانزدهم در سال ۱۸۷۰ تصویب شد که سلب حق رای بر اساس نژاد، رنگ یا اسارت قبلی در بردگی را ممنوع کرد. تقریباً ۵۰ سال دیگر طول کشید تا حق رای زنان با تصویب متمم نوزدهم تضمین شود. سپس در قرن بیستم، ده ها سال طول کشید تا جنبش حقوق مدنی آمریکا به تصویب قانون فدرال حقوق مدنی ۱۹۶۴ و به دنبال آن قوانین فدرال حق رأی و مهاجرت ۱۹۶۵ بیانجامد و به حمایت قانونی از تبعیض نژادی پایان دهد. هیچ یک از این دستاوردها بدون مبارزه برای برابری به عنوان یک تم اصلی ماهیتی ایالات متحده ممکن نبود. شاید بهترین روش بزرگداشت دویست و پنجاهمین سالگرد اعلامیۀ استقلال ایالات متحده، حمایت از برابری در قبال قانون و حقوق برابر برای همگان در این دوران حساس باشد.


















