سخن کوتاهی با دوستداران شعر
به گزینش: ف.م.سام
از شمارۀ ۲۰۳ پیک، در اسفند ماه ۱۴۰۱ تا کنون که شمارۀ ۲۲۵ این نشریه منتشر می شود، همواره کوشیده ایم که هر بار مجموعه ای از شعرهای برگزیده از شاعران مختلف را ذیل یک مضمون واحد در این دو صفحه عرضه کنیم. این شیوه همراه با مقدمه ای متناسب با موضوع و حال و هوای زمان انتشار مجله، انسجامی دلنشین و فضایی متمرکز ایجاد می کند که بیش و کم مقبول طبع دوستداران شعر قرار گرفت و برای ما نیز مجالی بود تا شعرها را نه پراکنده، بلکه در پیوندی درونی و آهنگین به خوانندگان سخن شناس ارائه دهیم. این شیوه در عین آن که نوعی نظم محتوایی و هویت موضوعی به صفحات شعر می دهد، مضایق و تنگناهایی نیز ایجاد می کند که در نهایت از مایه وری و غنای کار، در حد غیر قابل چشم پوشی، می کاهد.
نخستین کاستی کار آن است که بسیاری از آثار ارزشمند که از مضامین بدیع و مستقل برخوردار هستند ولی در محدودۀ هیچ عنوانی نمی گنجند، فرصت حضور در صفحات شعر را نمی یابند. دومین محدودیت آن بود که شعرهای ارسالی خوانندگان، که نشانۀ پیوند نشریه با مخاطبان است، مجال انتشار پیدا نمی کنند. تنگنای سوم آن است که دایرۀ شاعران به تدریج تنگ تر می شود زیرا تمامی سخنوران الزاماً اثری متناسب با همۀ مضامین ندارند. در نتیجه صفحۀ شعر اندک اندک به مجموعه ای از نام های تکراری تبدیل شده بود.
واقعیت امر این است که استفاده از یک موضوع محوری برای ایجاد یک مجموعه، هر چند که نظم می آفریند و پیام را تقویت می کند اما انعطاف پذیری را کاهش می دهد. شعر بر خلاف بسیاری از گونه های نوشتاری محصول لحظه، الهام و تجربۀ زیسته است. بنا بر این محدود کردن آن در هر چارچوبی با ماهیت آزاد و سیال آن سازگار نیست. در تجربۀ ما محدودیت موضوع به جای آن که بازتاب دهندۀ تنوع زیبایی شناختی و عاطفی شعر فارسی باشد، صفحات شعر را به مجموعه ای قالب مند و پیش بینی پذیر تبدیل می کرد.
هر شیوه ای، هر چند دلپذیر و آزموده، نیاز به بازنگری دارد لذا از این شماره بر آنیم تا با توجه به کاستی های یاد شده، از راه و روشی که نزدیک به چهار سال بر آن بودیم عدول کنیم و صفحات شعر مجلۀ پیک را نه بر پایۀ یک موضوع واحد بلکه بر اساس تنوع مضامین و سبک ها سامان دهیم. در این رویکرد تازه هر شعر، نه به سبب انطباق با مضمونی معین بلکه بر مبنای ارزش ادبی و کیفیت هنری آن برگزیده می شود. این امر امکان حضور طیف گسترده تری از شاعران ـ از نام آوران تا نوآمدگان ـ را فراهم خواهد کرد و با حذف محدودیت موضوعی، اشعار ارسالی خوانندگان نیز امکان بیشتری برای انتشار خواهند یافت. این تغییر نه یک تصمیم مقطعی بلکه نتیجۀ تأملی انتقادی در باب کارکرد صفحۀ بخوان به نام گل سرخ و نقش آن در فضای فرهنگی جامعۀ مخاطب مجلۀ پیک است. امید آن است که رویکرد تازه موجب شکوفایی ظرفیت های این صفحه شود و مجالی گشوده تر برای حضور شعرهای متنوع تر فراهم آورد.
این فصل تازه را با شعر ماندگار «دیباچه» سرودۀ استاد محمدرضا شفیعی کدکنی آغاز می کنیم تا ادای دینی باشد به شاعر و ادیب نام آشنایی که عنوان صفحات شعر ما وامدار همین اثر معروف او است.
ف. م. سام

دیباچه
محمدرضا شفیعی کدکنی
تولد ۱۹ مهر ۱۳۱۸
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانۀ خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشکسال چه ترسی که سد بسی بستند
نه در برابر آب،
که در برابر نور،
و در برابر آواز و در برابر شور
در این زمانۀ عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقۀ سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند؟
تو می روی که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده، از سیم خاردار گذشته
حریق گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار آینه جاریست
هزار آینه اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی ست ز رندان همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

غزلی از :
فریدون توللی
(۱۲۹۸ شیراز ـ ۱۳۶۴ تهران)
معـرفت نیـست در ایــن معرفت آموختگان
ای خوشـــا دولت دیــدار دل افـــروختگان
دلـــــــم از صحبت این چرب زبانان بگرفت
بعد از این دست من و دامن لب دوختگان
عاقـــبت بر ســـر بازار فـــــریبم بفـــروخت
نـــا جوانمردی ایـــن عـــاقبت انــدوختگان
شرمشان باد ز هنگامۀ رسوایی خویش
این متـــاع شـــرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنــــــــالید به حالـــم دل کین توختگان
خوش بخندیــد رفیقان که درین صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

پیکر تراش
نادر نادرپور
(۱۳۰۸ تهران ـ ۱۳۷۸ لس آنجلس)
پیکر تراش پیرم و با تیشۀ خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسۀ شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی، کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هشدار! زان که در پس این پردۀ نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

سورۀ تماشا
سهراب سپهری
(۱۳۰0 تهران ـ ۱۳۵۹ تهران)
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
و به آنان گفتم سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
و به آنان گفتم هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آن که نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودم
برگی از شاخۀ بالای سرم چیدم گفتم
چشم را باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که به هم می گفتند
سحر می داند، سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم،
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخۀ هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

پلنگ من
غزلی از: حسین منزوی
(۱۳۲۵زنجان ـ ۱۳۸۳ تهران)
خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه بـــه خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظ اگـــرچــــه لحظۀ دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغــــل پیشه بهـــــانــــه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولــی به فکر پریدن بود

غزلی عرفانی از :
فریدالدین عطار نیشابوری
(۵۴۰ ه.ق ـ ۶۱۸ ه.ق)
گم شدم در خود نمی دانم کجا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
آمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر
گوییا یک دم برآمد کامدم من یا شدم
می مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده می بایست وبود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم گهی
تا کجا بود آن که من سرگشته دل آنجا شدم
چون دل “عطار” بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم


















