من سعی می کنم فراموش نکنم
فیلمی از پگاه آهنگرانی
تانیا احمدی
مستند کوتاه «من سعی می کنم فراموش نکنم» ساختۀ پگاه آهنگرانی، با تصویری از جمعی از جوانان آغاز می شود که گِرد درختی جمع شده اند. برخی زیر درخت ایستاده اند و برخی دیگر، در حالتی کمابیش طنزآمیز، چنان به شاخه های آن آویخته اند که انگار میان زمین و آسمان معلق مانده اند. با این حال، غیابی آشکار بر تصویر سایه انداخته است. مردی به درخت تکیه داده اما چهره اش بهکلی محو شده؛ گویی عمداً از تصویر حذف شده است. عکس نیز در تلاشی عامدانه برای زدودن هویت او مخدوش شده است. خطوط ماژیک آبی بخش هایی از بدنش را پوشانده اند، گویی تصویر نیز همچون خودِ او در معرض محو و حذف قرار گرفته است. این غیابِ حل نشده به یکی از موتیف های محوری فیلم بدل می شود و زمینۀ مواجهۀ آن با مفاهیمی چون خاطره، ناپدید شدن و حذف تاریخی را فراهم می کند.

در خلال روایت فیلم و با صدای خودِ آهنگرانی، ما درمی یابیم که این تصویر متعلق به «غلام» است، شخصیتی که حضورش در سراسر روایت تا حدی در هاله ای از ابهام باقی می ماند. غلام نخست در فضای خصوصی و خانوادگی ظاهر می شود؛ چهره ای آشنا و صمیمی اما همچنان مبهم. آهنگرانی به یاد می آورد که با وجود تنها هفت سال سن از همان کودکی دلبستگی خاصی به او داشته و حتی بوی ماندگار سیگار بر لباس هایش را نیز به یاد می آورد. اهمیت غلام در روایت خانوادگی زمانی پررنگ تر می شود که درمی یابیم او همان کسی بوده که نام «پگاه» را به والدین آهنگرانی پیشنهاد کرده است؛ بدین ترتیب، حضور او نه تنها در خاطرات خانوادگی بلکه به شکلی نمادین در شکل گیری هویت خودِ فیلمساز نیز ریشه دارد. فیلم سپس از آرشیو خانوادگی به آرشیو تاریخی گذر می کند و به سراغ تصاویر انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ می رود. غلام در این تصاویر بار دیگر ظاهر می شود، این بار در قامت یک انقلابی که با دوربین دستی، شور و التهاب آن روزها را ثبت می کند. در جایی از فیلم، این حضور آرشیوی ناگهان با کاتی به سیاهی قطع می شود و گسستی عمیق در روایت ایجاد می کند. پس از انقلاب، غلام دیگر در هیچ یک از تصاویر دیده نمی شود. پرس و جوهای او از اعضای خانواده و آشنایان با سکوت مواجه می شود و غلام به شخصیتی شبح وار بدل می شود؛ غیابی که نه تنها در تصویر بلکه در روایت و حافظۀ جمعی خانواده نیز تداوم یافته و عملاً او را از تاریخ خانوادگی محو کرده است. همزمان، عکس های خانوادگی نیز دستخوش تغییری آشکار می شوند. زنان اکنون همگی با روسری به تصویر کشیده شده اند: تغییری که بازتابی از ایدئولوژی اسلامیِ پس از انقلاب و تأثیر آن بر نحوۀ دیده شدن زنان و کنترل بدن آنان است.
فیلم در جایی به اوج عاطفی خود می رسد که آهنگرانی فاش می کند اندکی پس از بازبینی عکس اصلی، از همکلاسی ها و دوستانش روایت هایی شنیده که به طرز هولناکی با ناپدید شدن غلام شباهت داشته اند. عکس پس از عکس صفحه را پر می کند؛ چهره هایی که هر یک خراشیده، محو یا به شکلی خشونت بار پوشانده شده اند. همزمان با ظاهر شدن این تصاویر، راوی نام ها را یکی پس از دیگری بر زبان می آورد: فرهاد، مهری، امیر، مریم. سپس مکثی می کند؛ سکوتی که برای لحظه ای همه چیز را در خود فرو می برد و بعد می گوید: «همه شان اعدام شدند.» در این لحظه، غیاب های مبهمی که سراسر فیلم را در بر گرفته اند، ناگهان در بستری تاریخی و تکان دهنده از خشونت معنا پیدا می کنند. افرادی که نامشان برده می شود، همگی فعالان سیاسی و زندانیانی بودند که پس از انقلاب ۱۳۵۷ اعدام و در گورهای جمعیِ بی نام دفن شده اند. ناپدید شدن آنان نه تنها در قالب غیابی فیزیکی بلکه در بستر سکوتی تحمیلی نیز تداوم یافته است. خانواده ها بیمناک از امنیتِ بستگانِ باقی ماندۀ خود، ناگزیر سکوت کردند و این سکوت به نوبۀ خود، خشونت ها را از روایت رسمی تاریخ و حافظۀ جمعی کنار زد و آن ها را در لایه های خاموش و خصوصی خاطره مدفون کرد.

این مستند سکوت را به شیوه ای برای به یاد آوردن بدل می کند. فرم کلاژ گونۀ فیلم نشان می دهد که خاطره چیزی نیست که بتوان آن را به سادگی و یک جا بازیابی کرد؛ خاطره در فرایندی از تکه تکه شدن و بازسازی شکل می گیرد، از کنار هم نشستنِ ردپاهای پراکنده. پیکر خراشیده و محوشدۀ غلام که در آغاز همچون غیابی معما گونه به نظر می رسد، در کنار مجموعه ای گسترده تر از عکس های مخدوش معنایی تازه می یابد. آنچه در نگاه نخست تصویری منفرد و مبهم بود، کم کم به نشانه ای از تاریخ جمعی و سرکوب شده بدل می شود. در این میان، عکس ها و تصاویر آرشیوی دیگر صرفاً سندی از گذشته نیستند بلکه ردپاهایی هستند که سکوت، حذف و خشونت تاریخی را در خود نگه داشته اند. فیلم خاطره را روایتی کامل و منسجم از گذشته نمی داند، آن را فرایندی می بیند که در زمان حال، از خلال کنار هم قرار گرفتن تصاویر، صداها و روایت های پراکنده ساخته می شود.
در سکانس پایانی فیلم، آهنگرانی به ویدئوهای قدیمی خانوادگی روی می آورد تا حضور غلام را بازسازی کند. در این تصاویر بازیافته، چهرۀ او کم کم از نو پدیدار می شود: چشم های قهوه ای روشن، شال خاکستریی که دور گردنش پیچیده، صدای خش دار اما ملایم و گرمای لبخندش. شخصیتی که در آغاز مبهم و تا حدی محو شده بود، اکنون صمیمی ترین و ماندگارترین حضور فیلم می شود. فیلم با رفت و آمد میان آرشیو و خاطرات عاطفی، به یاد آوردن و مقاومت سیاسی را نه نیروهایی متضاد بلکه دو فرایند عمیقاً در هم تنیده نشان می دهد. «من سعی می کنم فراموش نکنم» در برابر این تصور می ایستد که التیام مستلزم فراموشی است و نشان می دهد که روایتکردن، حتی وقتی تکه تکه، ناقص و دردناک است، می تواند راهی برای مقاومت در برابر حذف باشد. آهنگرانی با کنار هم گذاشتن عکس ها، ویدیوهای خانگی، تصاویر آرشیوی و صدا، جایگاه خود را به عنوان راوی این تاریخِ آکنده از سکوت باز پس می گیرد و غلام را، هرچند در قالب تکه هایی پراکنده از تصویر و خاطره، دوباره به جهان خود بازمی گرداند. آنچه زمانی از عکس پاک شده بود، اکنون در خودِ روایت بازمی گردد: نه به صورت تصویری کامل و بی نقص بلکه همچون ردپایی که تن به محو شدن نمی دهد.

من سعی می کنم فراموش نکنم
فیلمی از پگاه آهنگرانی
تانیا احمدی
مستند کوتاه «من سعی می کنم فراموش نکنم» ساختۀ پگاه آهنگرانی، با تصویری از جمعی از جوانان آغاز می شود که گِرد درختی جمع شده اند. برخی زیر درخت ایستاده اند و برخی دیگر، در حالتی کمابیش طنزآمیز، چنان به شاخه های آن آویخته اند که انگار میان زمین و آسمان معلق مانده اند. با این حال، غیابی آشکار بر تصویر سایه انداخته است. مردی به درخت تکیه داده اما چهره اش بهکلی محو شده؛ گویی عمداً از تصویر حذف شده است. عکس نیز در تلاشی عامدانه برای زدودن هویت او مخدوش شده است. خطوط ماژیک آبی بخش هایی از بدنش را پوشانده اند، گویی تصویر نیز همچون خودِ او در معرض محو و حذف قرار گرفته است. این غیابِ حل نشده به یکی از موتیف های محوری فیلم بدل می شود و زمینۀ مواجهۀ آن با مفاهیمی چون خاطره، ناپدید شدن و حذف تاریخی را فراهم می کند.

در خلال روایت فیلم و با صدای خودِ آهنگرانی، ما درمی یابیم که این تصویر متعلق به «غلام» است، شخصیتی که حضورش در سراسر روایت تا حدی در هاله ای از ابهام باقی می ماند. غلام نخست در فضای خصوصی و خانوادگی ظاهر می شود؛ چهره ای آشنا و صمیمی اما همچنان مبهم. آهنگرانی به یاد می آورد که با وجود تنها هفت سال سن از همان کودکی دلبستگی خاصی به او داشته و حتی بوی ماندگار سیگار بر لباس هایش را نیز به یاد می آورد. اهمیت غلام در روایت خانوادگی زمانی پررنگ تر می شود که درمی یابیم او همان کسی بوده که نام «پگاه» را به والدین آهنگرانی پیشنهاد کرده است؛ بدین ترتیب، حضور او نه تنها در خاطرات خانوادگی بلکه به شکلی نمادین در شکل گیری هویت خودِ فیلمساز نیز ریشه دارد. فیلم سپس از آرشیو خانوادگی به آرشیو تاریخی گذر می کند و به سراغ تصاویر انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ می رود. غلام در این تصاویر بار دیگر ظاهر می شود، این بار در قامت یک انقلابی که با دوربین دستی، شور و التهاب آن روزها را ثبت می کند. در جایی از فیلم، این حضور آرشیوی ناگهان با کاتی به سیاهی قطع می شود و گسستی عمیق در روایت ایجاد می کند. پس از انقلاب، غلام دیگر در هیچ یک از تصاویر دیده نمی شود. پرس و جوهای او از اعضای خانواده و آشنایان با سکوت مواجه می شود و غلام به شخصیتی شبح وار بدل می شود؛ غیابی که نه تنها در تصویر بلکه در روایت و حافظۀ جمعی خانواده نیز تداوم یافته و عملاً او را از تاریخ خانوادگی محو کرده است. همزمان، عکس های خانوادگی نیز دستخوش تغییری آشکار می شوند. زنان اکنون همگی با روسری به تصویر کشیده شده اند: تغییری که بازتابی از ایدئولوژی اسلامیِ پس از انقلاب و تأثیر آن بر نحوۀ دیده شدن زنان و کنترل بدن آنان است.
فیلم در جایی به اوج عاطفی خود می رسد که آهنگرانی فاش می کند اندکی پس از بازبینی عکس اصلی، از همکلاسی ها و دوستانش روایت هایی شنیده که به طرز هولناکی با ناپدید شدن غلام شباهت داشته اند. عکس پس از عکس صفحه را پر می کند؛ چهره هایی که هر یک خراشیده، محو یا به شکلی خشونت بار پوشانده شده اند. همزمان با ظاهر شدن این تصاویر، راوی نام ها را یکی پس از دیگری بر زبان می آورد: فرهاد، مهری، امیر، مریم. سپس مکثی می کند؛ سکوتی که برای لحظه ای همه چیز را در خود فرو می برد و بعد می گوید: «همه شان اعدام شدند.» در این لحظه، غیاب های مبهمی که سراسر فیلم را در بر گرفته اند، ناگهان در بستری تاریخی و تکان دهنده از خشونت معنا پیدا می کنند. افرادی که نامشان برده می شود، همگی فعالان سیاسی و زندانیانی بودند که پس از انقلاب ۱۳۵۷ اعدام و در گورهای جمعیِ بی نام دفن شده اند. ناپدید شدن آنان نه تنها در قالب غیابی فیزیکی بلکه در بستر سکوتی تحمیلی نیز تداوم یافته است. خانواده ها بیمناک از امنیتِ بستگانِ باقی ماندۀ خود، ناگزیر سکوت کردند و این سکوت به نوبۀ خود، خشونت ها را از روایت رسمی تاریخ و حافظۀ جمعی کنار زد و آن ها را در لایه های خاموش و خصوصی خاطره مدفون کرد.
این مستند سکوت را به شیوه ای برای به یاد آوردن بدل می کند. فرم کلاژ گونۀ فیلم نشان می دهد که خاطره چیزی نیست که بتوان آن را به سادگی و یک جا بازیابی کرد؛ خاطره در فرایندی از تکه تکه شدن و بازسازی شکل می گیرد، از کنار هم نشستنِ ردپاهای پراکنده. پیکر خراشیده و محوشدۀ غلام که در آغاز همچون غیابی معما گونه به نظر می رسد، در کنار مجموعه ای گسترده تر از عکس های مخدوش معنایی تازه می یابد. آنچه در نگاه نخست تصویری منفرد و مبهم بود، کم کم به نشانه ای از تاریخ جمعی و سرکوب شده بدل می شود. در این میان، عکس ها و تصاویر آرشیوی دیگر صرفاً سندی از گذشته نیستند بلکه ردپاهایی هستند که سکوت، حذف و خشونت تاریخی را در خود نگه داشته اند. فیلم خاطره را روایتی کامل و منسجم از گذشته نمی داند، آن را فرایندی می بیند که در زمان حال، از خلال کنار هم قرار گرفتن تصاویر، صداها و روایت های پراکنده ساخته می شود.
در سکانس پایانی فیلم، آهنگرانی به ویدئوهای قدیمی خانوادگی روی می آورد تا حضور غلام را بازسازی کند. در این تصاویر بازیافته، چهرۀ او کم کم از نو پدیدار می شود: چشم های قهوه ای روشن، شال خاکستریی که دور گردنش پیچیده، صدای خش دار اما ملایم و گرمای لبخندش. شخصیتی که در آغاز مبهم و تا حدی محو شده بود، اکنون صمیمی ترین و ماندگارترین حضور فیلم می شود. فیلم با رفت و آمد میان آرشیو و خاطرات عاطفی، به یاد آوردن و مقاومت سیاسی را نه نیروهایی متضاد بلکه دو فرایند عمیقاً در هم تنیده نشان می دهد. «من سعی می کنم فراموش نکنم» در برابر این تصور می ایستد که التیام مستلزم فراموشی است و نشان می دهد که روایتکردن، حتی وقتی تکه تکه، ناقص و دردناک است، می تواند راهی برای مقاومت در برابر حذف باشد. آهنگرانی با کنار هم گذاشتن عکس ها، ویدیوهای خانگی، تصاویر آرشیوی و صدا، جایگاه خود را به عنوان راوی این تاریخِ آکنده از سکوت باز پس می گیرد و غلام را، هرچند در قالب تکه هایی پراکنده از تصویر و خاطره، دوباره به جهان خود بازمی گرداند. آنچه زمانی از عکس پاک شده بود، اکنون در خودِ روایت بازمی گردد: نه به صورت تصویری کامل و بی نقص بلکه همچون ردپایی که تن به محو شدن نمی دهد.


















