زبان شعر
به گزینش: ف.م.سام
پرسش «شعر چیست؟» از بنیادی ترین و در عین حال دشوارترین پرسش های نظریۀ ادبی است. از فلسفۀ یونان باستان تا اساس الاقتباس خواجه نصیرالدین طوسی، از رمانتیسم اروپایی تا فرمالیسم روسی، ساختارگرایی، نشانه شناسی و نظریه های جدید زبان، تعریف های گوناگونی از شعر ارائه شده است. برخی شعر را محاکات و بازآفرینی واقعیت دانسته اند، برخی آن را بیان عاطفه و تخیل، گروهی آن را نوعی کاربرد ویژۀ زبان و برخی دیگر آن را شیوه ای برای شناخت جهان و تجربۀ انسانی تلقی کرده اند. این جستار با رویکردی تحلیلی ـ تطبیقی می کوشد نشان دهد که شعر را نمی توان به یک عنصر، مانند وزن، قافیه، عاطفه، تخیل یا تصویر محدود کرد. شعر حاصل سازمان یافتگی ویژۀ زبان است؛ سازمانی که در آن موسیقی، تصویر، استعاره، تخیل، عاطفه، اندیشه و چند معنایی در تعامل با یکدیگر، تجربه ای متفاوت از زبان روزمره پدید می آورند. به بیان دیگر شعر نه صرفاً وسیله ای برای بیان احساس بلکه صورتی از شناخت، بازآفرینی تجربه و ایجاد امکان تازه ای برای دیدن جهان است. بر این اساس، می توان شعر را نوعی کنش خلاق زبانی دانست که واقعیت را نه فقط گزارش، بلکه بازسازی و تفسیر می کند.
تعریف شعر در نگاه نخست ساده به نظر می رسد. تقریباً هر فرهنگ و تمدنی از آغاز تاریخ مکتوب خود گونه ای از شعر داشته و انسان از دیرباز میان سخن عادی و سخن شاعرانه تفاوت قائل بوده است. با این همه، هنگامی که بخواهیم دقیقاً توضیح دهیم چه چیزی یک متن را «شعر» می کند، مسئله پیچیده می شود. آیا وزن و قافیه شعر را پدید می آورد؟ اگر چنین باشد، شعر آزاد و شعر سپید را چگونه باید توضیح داد؟ آیا عاطفه جوهر شعر است؟ در آن صورت، هر سخن عاطفی باید شعر باشد. آیا تخیل معیار اصلی است؟ داستان و نمایشنامه نیز از تخیل بهره می گیرند. آیا تصویر و استعاره شعر را می سازند؟ زبان روزمره نیز سرشار از استعاره است. این دشواری نشان می دهد که شعر را نمی توان بر اساس یک ویژگی منفرد تعریف کرد. شعر پدیده ای چند بعدی است که در نقطۀ تلاقی زبان، تخیل، عاطفه، موسیقی، فرهنگ و تجربه انسانی شکل می گیرد. تاریخ نظریه های ادبی نیز مؤید همین امر است. از ارسطو و نظریۀ محاکات گرفته تا تعریف رمانتیک وردزورث از شعر به مثابۀ بیان عاطفه و از نظریۀ آشنایی زدایی تا کاربرد شعری زبان نزد یاکوبسن، هر نظریه بخشی از حقیقت شعر را روشن کرده اما هیچ کدام به تنهایی تمام ابعاد آن را در بر نگرفته است.
بنا بر این، پرسش اصلی این جستار چنین است: چه ویژگی هایی شعر را از دیگر انواع کاربرد زبان متمایز می کند و آیا می توان تعریفی نسبتاً جامع از ماهیت شعر ارائه کرد؟
یکی از نخستین نظریه های منسجم دربارۀ شعر در کتاب فن شعر ارسطو مطرح شده است. ارسطو هنر و شعر را با مفهوم «محاکات» یا mimesis توضیح می دهد. محاکات در اینجا نباید صرفاً تقلید مکانیکی از طبیعت فهمیده شود. شاعر جهان را نسخه برداری نمی کند بلکه آن را باز می آفریند و مناسبات و امکانات نهفته در آن را آشکار می سازد. از نظر ارسطو، تفاوت شاعر و مورخ در این نیست که یکی منظوم می نویسد و دیگری منثور؛ تفاوت اصلی آن است که مورخ دربارۀ آنچه واقعاً اتفاق افتاده سخن می گوید اما شاعر دربارۀ آنچه بر اساس احتمال یا ضرورت میتواند اتفاق بیفتد سخن می گوید. این تفکیک اهمیت فراوانی دارد زیرا نشان می دهد شعر حتی در یکی از قدیمی ترین نظریه های ادبی، صرفاً بازی با واژه ها یا بیان احساس نیست؛ بلکه راهی برای شناخت امکان های زندگی و رفتار انسانی است. به همین دلیل ارسطو شعر را از جهتی فلسفی تر از تاریخ می داند. تاریخ با رویدادهای خاص سر و کار دارد اما شعر می تواند از خلال یک رویداد خاص، حقیقتی کلی تر دربارۀ انسان بیان کند. برای مثال، یک شعر دربارۀ جدایی تنها داستان جدایی یک فرد معین نیست. اگر شعر موفق باشد، تجربۀ فردی شاعر را به تجربه ای تبدیل می کند که انسان های دیگر نیز می توانند خود را در آن باز شناسند.

محمد تقی ملک الشعرا بهار
مرگ شاعر
خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا
وز سر رشک و حسد کمتر بیازارد مرا
مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب
حق ز چشم خوب مهرویان، نگه دارد مرا
زنده در گور سکوتم من، مگر زین بیشتر
روزگار مرده پرور خوار نشمارد مرا
مرگ شاعر زندگی بخش خیال اوست ،کاش
این خموشی در شمار مردگان آرد مرا
سینه ام زآه پیاپی چاک شد کو آن طبیب
کز تشفی مرهمی بر سینه بگذارد مرا
تا مگر تاثیر بخشد ناله های زار من
آرزوی مرگ حالی بسته لب دارد مرا
شد امید از شش جهت مقطوع و نومیدی رسید
بو که نومیدی به دست مرگ بسپارد مرا

علی اسفندیاری (نیما یوشیج)
اجاق سرد
مانده از شب های دورادور،
بر مسیر خامش جنگل،
سنگچینی از اجاقی سرد
وندر او خاکستر سردی.
همچنان کاندر غبار اندوده اندیشه های من،
ملال انگیز،
طرح تصویری در آن هر چیز
داستانش حاصل دردی.
روز شیرینش که با من آشتی بودش،
نقش ناهمرنگ گرديده،
سنگ گشته، سرد گردیده
با دم پاییز عمر من،
کنایت از بهار و چهره زردی
همچنان که مانده دورادور،
بر مسیر خامش جنگل، سنگچینی از اجاقی سرد
اندر او خاکستر سردی.

محمدعلی بهمنی
دلتنگ
گاهی میان دیده و دل جنگ می شود
گاهی غزل برای تو دلتنگ می شود
گاهی دو کوچه فاصلۀ خانه های ماست
اما همین دو کوچه دو فرسنگ می شود
گاهی برای رفتن تو گریه می کنم
هق هق، ترانه و نفس، آهنگ می شود
گاهی میان خلوت افکار خسته ام
شیطان به دست تیرۀ تو رنگ می شود!
از این که عاشقانه تو را می پرستم و
از این که ظالمانه دلت سنگ می شود
از این که باز هم دل من را ربوده ای
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
حسین منزوی
قبیله خون
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم این که خط سرنوشت من
ز دفترِ کدام شبِ بسته وام شد؟
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
وآن زخمِ کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد، گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیلۀ خون است، خون من،
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خونِ تازه در تن عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز… آه نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد

رهی معیری
خیال انگیز
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی، تو ماه محفل آرایی
منم ابر و تویی گلبن، که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر، که می میرم چو می آیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را
بهارشادی انگیزی، حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی گردد
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها به ترک جان توانایی

طاهره صفارزاده
سبزه
آن سبزه
که از ضخامت سیمان گذشت
و قشر سنگی را
در کوچه های شبانۀ بابل
تا منتهای پرده بودن شکافت.
آن سبزه زندگانی بود.
*
آن سبزه زندگانی بود.
و پای باطل تو،
آن پای بویناک، با چکمه های کور
آن سبزه را شکست.
آن سبزه رویش آزادی بود.
آن سبزه آزادی بود.

فاضل نظری
تردید
گر عقل، پشت حرف دل اما نمی گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت وسوسه اما نمی گذاشت
این قدر اگر معطل پرسش نمی شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت
دنیا مرا فروخت ولی کاش دست كم
چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت
گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت
ای دل بگو به عقل كه دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت
ما داغدار بوسۀ وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت


















